روزنامه هفت صبح، حمید رستمی | یک: آیدین مرد کار بود و تلاش و با هر بیلی که به زمین می‌زد چنان آکنده از انرژی می‌شد که انگار وظیفه آباد کردن کل دنیا را بر دوشش گذاشته‌اند و از روزی که پدر آستین‌ها را بالا زد و همراه با ریش سفیدهای فامیل از عمو خواهش کردند تا آیدین را به غلامی قبول کند دنیا در چشمانش خوشرنگ‌تر شد.

مارال همان دختری بود که به خاطرش دور تمام یللی تللی‌های نوجوانانه را خط قرمز کشید و مسئولیت‌پذیری‌اش از آن روز چند برابر شد تا خود را برای یک زندگی آرام آماده کند. تا شیرینی را نخورده بودند باورش نمی‌شد و فکر می‌کرد که شبیه همان شوخی‌ها، وعده‌ها، سر دواندن‌ها و قول‌های الکی قبلی پدر است ولی کله قند که شکسته شد و میرزابابا عقد را خواند، رویایش رنگ واقعیت گرفت و دیگر یواش یواش به فکر مراسم عروسی و هفت شب و هفت روز بزن و بکوب و اینکه ساقدوش و سولدوشش که باشند

و سه سیب سرخی که قرار است از دور به طرف عروس پرتاب کند مال چه درختی باشد و اینها، باید می‌افتاد و در حالی که خود را برای رفتن به حجله آماده می‌کرد یک نفر فریاد زد: «آب برد!» آن دیگری گفت:«کجاست؟ کی بود؟» پیرمردی در ادامه گفت: «شنا بلد نیست… کودک غرق نشود یک وقت..!» ارس که یک عمر مایه برکت و رونق زندگی اهالی بود حالا خشمش گرفته و کودکی را به کام کشیده بود که جوان اول روستا لباسش را کند و خود را به آب زد.

شنا در ارس از کودکی برای‌شان همواره تفریحی بود در روزهای به‌شدت گرم و طاقت‌فرسای مغان، یک جور عشق و حال مجانی، نظافت و زدودن بوی عرق و خستگی از تن، اما آن روز با ایام گذشته فرق می‌کرد. چند تن در یک لحظه خود را به آب زدند. صدای فریاد جماعت به آسمان می‌رسید:« از آن ور…. این طرف…. خدا خودش کمک کنه!» آرام آرام زن‌های اطراف هم با شنیدن خبر، شیون کنان سر رسیدند. بعد از کلی مرارت چند نفر به کمک هم کودک را از آب گرفتند و هنوز جان در بدن داشت ولی مردی که وسط راه کودک را از آیدین گرفته و به ساحل کشانده بود چشمانش دنبال آیدین می‌گشت.

همه از آب بیرون آمده بودند و خبری از آیدین نبود که در یک لحظه صدای تیر سالدات‌ها از چند صد متر پایین‌تر شنیده شد. جریان آب آیدین را به سمت سربازان شوروی مستقر در مرز برده بود آنها هم که همه را به چشم جاسوس می‌دیدند و حتی به گنجشکان آسمان هم اجازه پریدن از روی سیم‌های خاردار نمی‌دادند در ساحل رود چند نفری بر سرش ریخته و تا می‌توانستند کتکش زدند که چرا از سرحد رد شده! هیاهو و التماس جماعت در این سو که می‌خواستند سالدات‌ها را قانع کنند که جریان شدید آب او را سهوا به آن سو برده و جانش را به خاطر نجات کودکی به خطر انداخته به جایی نرسید و در چشم به هم زدنی آیدین را پابرهنه و نیمه عریان در حالی که با قنداق تفنگ از خجالتش درمی‌آمدند با خود بردند. حالا مگر کسی جرات داشت این خبر را به خانواده‌اش ببرد.

دو: یک روز گذشت و خبری از پسر فداکار روستا نشد. دو روز، سه روز، یک ماه، یک‌سال، چند سال و هر روز اخبار نامعتبری می‌رسید. یکی می‌گفت: «همان روز به چشم خود دیده که آیدین را کشته‌اند!» دیگری می‌خواست الکی دلداری دهد: « من دلم روشن است به زودی آزاد می‌شود!» و یکی هم در خواب دیده بود که در صبحی برفی، خود را به آب زده و به روستا رسانده! مادرش از بس گریه کرد چشمانش آب مروارید آورد، خواهرانش با دیدن جوانی در رخت دامادی داغ دلشان تازه شده و با نگاهی به ارس خون گریه می‌کردند و مارال… مارال…‌‌ مارال….

آیدین چند روز هر جا که رسید کتک خورد گاهی فکر می‌کرد که او را با یک قاتل و جانی اشتباه گرفته‌اند گاهی می‌خواست توضیحاتی بدهد ولی کسی گوشش به حرف‌های از سر استیصال او بدهکار نبود. شب و روز را گم کرده بود تا این‌که یک روز او را سوار قطار کردند و ساعت‌ها و ساعت‌ها بردند و بردند تا به جایی رسید که بعدها فهمید سیبری است همان جایی که وصفش را از کودکی شنیده بود و معروف بود به بیگاری کشیدن از آدم‌ها! جایی سرد و یخ زده در انتهای جهان و کاری که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.سختی و مشقت کار حتی مجال دلتنگی هم نمی‌داد و آن‌قدر هم بخت یارش نبود که بتواند در فراق خانواده و وطن بیاید و در نزدیک‌ترین پل مرزی برای کلبه کاهگلی روستایش ترانه بسراید.

سه: هجده سال بعد که خبر آمد شوروی از هم پاشیده و سیم‌های خاردار از مرزها برچیده شده و به عنوان ضایعات فلزی از قرار کیلویی ده تا تک تومنی فروخته شده‌اند انگار آفتابی کم زور به کوه یخ زده دلش تابید تا دلش برای وطنش لک بزند. برای مادر چشم به راه و خواهران آفتاب ندیده و مارال‌اش! وای مارال… مارال…‌ آخ که چه تلخ است سرنوشت مارال…!

در پیش پایش گوسفندها کشتند، گاوها سربریدند و در کمال یاس و ناامیدی بساط جشن به پا کردند. واقعیتش دیگر کمتر کسی به زنده بودن و بازگشتش امیدوار بود. پدر مرده بود. مادر از بس به ارس چشم دوخت و «آراز آراز خان آراز سلطان آراز خان آراز!» خواند که یک روز صدایش در درونش خفه شد و در فراق فرزند قالب تهی کرد. خواهران هر یک دنبال بخت خویش رفته بودند. خانه عمو شبانه گلستان شده بود و چراغانی، هرکس می‌آمد چشم روشنی می‌آورد و چشمان آیدین دنبال دوغزال رمیده از قفس زندگانی می‌گشت، هر چه چشم می‌گرداند نمی‌دید و خجالت می‌کشید بپرسد.

در گوشه و کنار خانه، خانمی میانسال در حالی که صورتش را یاشماق زده بود و ابر چشمانش آماده باریدن می‌پلکید و نه می‌توانست آن‌قدر دور شود که از نظرها غایب گردد و نه آن چنان نزدیک که خود را صاحب مجلس بداند. آخر شب که همه یکی یکی خداحافظی کردند او هم خواست برود. آیدین گوشه یایلیق‌اش (شال بلند زنان آذربایجان ) را با انگشتانش گرفت و با صدای لرزان گفت: تو هم می‌روی دختر عمو؟

مارال در حالی که چکه‌ای اشک روی صورتش درخشید شرمسار و با صدای لرزان گفت:بچه‌هایم منتظرند، پدرشان ناراحت می‌شود اگر بچه‌ها سر بی‌شام زمین بگذارند! و رفت…‌ رفت و در سیاهی شب غیب شد. آیدین خرد شد، خمیر شد، خیلی بیشتر از آن روزی که زیر ضربه‌های قنداق تفنگ سالدات‌ها بود. نیم ساعتی بعد به بهانه دست به آب بیرون رفت و خود را به ارس زد و دیگر هیچ کس آیدین را ندید. انگار دود شد رفت هوا! شاید هم رفت دوباره به سیبری!

چهار: امرالله یوسفی یکی از نخستین خروجی‌های آموزش عشایر ایران به ابتکار محمد بهمن بیگی بود که دو سال قبل از انقلاب از شیراز به همراه چند نفر از همکارانش، صدها کیلومتر راه را کوبیده بودند تا بیایند به دشت مغان و در جهت سوادآموزی عشایر مغان بکوشند تا به تعبیر بهمن بیگی چادر سیاه جهل و نادانی تبدیل به چادر سفید علم و دانایی شود. یوسفی و دوستانش دو سال تمام در منطقه اقامت گزیدند و در کار خدمت به خلق الله بودند که بعد از پایان مأموریت به شیراز برگشته و افراد دیگری در مغان جایگزینشان شد اما وقتی ۳۰سال بعد و در روزگار فراغت و بازنشستگی برای تجدید خاطره، سوار پژویی شدند و بعد از دو سه روز رانندگی به مغان رسیدند حدس نمی‌زدند که چه سورپرایزی منتظر آنهاست.

غریب منوچهری یکی از هنرمندان خوش قریحه منطقه دست به ابتکاری جالب و درخور توجه زده بود و تک تک دانش‌آموزان اول دبستان سال ۵۵ را در همان مدرسه و همان کلاس گرد هم آورده بود تا یک ساعت از آن برهه را بازسازی کنند. او از ۳۰ نفر ممکن ۲۵ نفر را یافته و دقیقاً بر روی همان نیمکتی که ۳۰سال قبل نشسته بودند نشاند تا یوسفی با به صدا درآمدن زنگ، وارد کلاس شود و دفتر نمره آن زمان را به دست گرفته و حضور غیاب کند و مردانی ۴۰ساله با موهای جوگندمی و سرنوشتی متفاوت که در طی این سال‌ها یافته‌اند لحظات دلچسبی برای خود و خانواده و اطرافیان خلق کنند.سهراب آدیگوزلی درسی که ۳۰ سال پیش یادگرفته بود را بازخوانی کرد و رود بهمنشیر را با همان حالت نمایشی معرفی کرد، دیگری کوه دماوند و جنگل‌های گیلان را!

پنج: تا همین چند ساعت پیش می‌خواستم در مورد آن صبح دل انگیز بهاری بنویسم که بعد از ۲۰ سال دو چشم افسون کننده‌ای که در نوجوانی مرا به دام انداخته و کشان کشان از کوه‌ها و دره‌ها و رودها و دشت‌ها گذرانده بود بنویسم که انگار قسمت نبوده، مثل تمام آن چیزهایی که دلمان خواست و قسمت نشد و آتش حسرت بر دل، الکی خودمان را دلداری دادیم که چه خوب شد که قسمت نشد، مثل این بار که چه خوب شد که نشد، ولی ای کاش هم می‌شد چه اشکالی داشت مگر؟!

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.