روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی | یک: ‌آدم‌ها وقتی از ما دور می‌شوند عجیب می‌شوند، وقتی می‌روند و تا مدت‌ها خبری از آنها نیست تبدیل به آدم دیگری می‌شوند که دیگر هیچ نسبتی با آنی که می‌شناختیم ندارند، خودشان نمی‌فهمند آنقدر که شیب تغییرات آرام است، آنها احتمالا ما را طور دیگری می‌بینند که فکر می‌کنند تغییر کرده‌ایم و فرد دیگری شده‌ایم.

اگر دیدار به درازا بکشد کم‌کم پرده‌ها کنار می‌روند، آن لایه‌های حائل از بین می‌روند و از لابه‌لای آن حجم از دیوار و حصار آن آشنای قدیمی بیرون می‌آید، خاطره‌ها مانند وردِ جادوگران هندی آدم را همچون مار از درون قفس خودساخته بیرون می‌کشند و تازه بعد از این لحظه است که می‌شود در اتمسفر دو نفره نفس کشید.

دو: امیر دوست دوران دانشگاه بود که هم می‌شد کنارش در کافه نشست و بحث فلسفی کرد، هم می‌شد به باغ رفت و چای آتیشی خورد، هم می‌شد در بالاشهر لباس گران خرید و هم در انزوا از وضعیت بد اقتصادی و اجتماعی ناله کرد، هم می‌شد تا صبح قهقهه زد از خنده و هم دلگیر شد از سوختن بچه‌های مدرسه شین‌آباد، هم می‌شد با هزار امید رفت در ستادهای انتخاباتی سال ۸۸ و هم بیخیال دنیا رفت پارک جلوی دانشگاه و سیگار کشید. با او هم می‌شد معدل الف دانشگاه بود هم بیخیال امتحان و درس و دانشگاه، مشروط شد و یک درس را سه بار برداشت.

امیر جمع اضداد بود و ما نمی‌دانم کی و کجا فهمیدیم که این‌همه شبیه هم هستیم. همه چیزمان شبیه هم بود، حتی علاقه‌مان به نوشابه کوکاکولا و بیزاری‌مان از خورشت فسنجان. فقط یک تفاوت اساسی داشتیم و ‌آن بال‌های او و پاهای من بود، من اهل رفتن بودم و او اهل پریدن، من دلم می‌خواست حالا که جهان تاب خورده و من در دانشگاه اراک مهندس شده‌ام در یک شعاع چند کیلومتری باقی بمانم و باقی زندگی را راه بروم.

اما او دلش می‌خواست بپرد به‌جایی که به‌قول خودش «اصل زندگی» بود، این شد که وسط همان چای خوردن‌ها و سیگار کشیدن‌ها گاهی می‌چرخید به سمت سفارت‌ها یا می‌رفت در سایت‌ها و دنبال در و دروازه رفتن می‌گشت و درست وقتی فکر ‌می‌کردم بال‌هایش چیده شده و تا ابد اینجاست، کارت پروازش را نشانم داد، او حالا یکی از ۱۹۰ مسافر پرواز ایران‌ایر به مقصد فرانکفورت بود و در‌حالی‌که توی کاغذبازی‌های اداری و میان امضاهایی که زده بود، قرار به برگشتن داشت اما دلش دیگر قصد برگشتن نداشت، بیخیال قرار و پول وثیقه، داشت می‌رفت که برود و شامگاه نهم تیر سال نود برای همیشه رفت…

سه: سال‌ها بعد که زیر پل بغاز قرار دیگری برای دیدار داشتیم، دیگر خبری از آن صمیمیت قبل نبود، از قبل‌ترش من بوی این دوری را توی دماغم حس کرده بودم که سعی کردم بهترین لباسم را بپوشم و بهترین ورژن خودم باشم و امیر هم لابد همین بود که عینکش را در طول دیدارمان از چشم برنداشت.

انگار تمام آن چیزها از امیر تقطیر شده بود، حتی دیگر نوشابه هم نمی‌خورد و توی جملاتش یکی در میان نمی‌گفت «دایی»، خنده‌هایش هم کنترل شده بود و مثل قبل آدم نگران پاره شدن حنجره‌اش حین خندیدن نبود، از کار و زندگی گفت و جملاتش خیلی شبیه آن چیزهایی بود که آدم‌های از خارج برگشته در فیلم‌ها می‌گویند، هیچ‌چیز آن دیدار شبیه شب‌های اراک نبود، من تا آخرین لحظه منتظر بودم امیر زیپ لباسش را بکشد پایین و خود واقعی‌اش بیرون بیاید.

اما زیپ تا لحظه آخر بالا ماند و وقتی دست خداحافظی را دادیم، گفت: چقدر عوض شدی رضا! انگار دری توی صورتم بسته شده باشد افسوس خوردم برای رضایی که از جلد خودش بیرون نیامد و چند ساعت دیدار که می‌توانست به حرف‌های بهتر و خوردن نوشابه بگذرد به حرف‌های تکراری با قهوه سر شد! تازه فهمیدم که او هم در این مدت منتظر رضای واقعی بوده که دیگر بعید است هیچ‌وقت ببیندش.
آنجا بود که فهمیدم من هم خیلی تغییر کرده‌ام، فهمیدم جهان زورش خیلی زیاد است و همه ما را تغییر می‌دهد. تازه آن روز بود که فهمیدم باید تقدیر را به رسمیت شناخت، فهمیدم باید پارو نزد، وا داد!

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.