روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: دارم مجسم میکنم اگر حسین را بعد از ۲۱سال جدایی و هجران ببینم چه شکلی بغلش میکنم. یا او چگونه مرا بو میکند. ۲۱سال خدایا خودش یک عمر است. خوب است این تکنولوژی شبکههای مجازی اختراع شد و حداقل صدای همدیگر را سالی به ماهی میشنویم. یا دارم مجسم میکنم وقتی لُرتا بعد از آنهمه سال دوری از تئاتر ایران به تهران برگشت آن روزهای اول چه حالی داشت؟ دارم کرکج را مجسم میکنم که وقتی بچه بود و پشتبند ماجراهای آذر ۱۳۲۵ به همراه خانواده گریخته بودند باکو وقتی اوایل دهه هفتاد بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برای دیدن مادرش به تبریز آمده بود، چه احوالی داشت.
مادرم که برای گفتن چشمروشنی به خانه دلبرخانم رفته بود گفت کرکج همان شب اول زهرماری خورده بود و در حالت ترقص و شادمانی محض رفته بود پشتبام که تبریز را سیر کند و از آنجا عدل سقوط کرده بود توی حیاط. دارم سعی میکنم حال مادرش دلبر را بفهمم. یا دارم مجسم میکنم حال بهروز چورکچی را که بعد از ۲۷ سال حبس در آلمان به وطن برگشته بود و هنگامی که در صحن فرودگاه دیدمش عین پر کاه بود که اسیر طوفان شده بود. کژ میشد و مژ میشد و به سختی روی پایش میایستاد و آسمان بنفش را نگاه میکرد و دوباره میافتاد. حالا دیگر پیری چنانش کرده بود که از آنهمه بزنبهادری اثری نمانده بود.
دو: آه خانم لرتا هایراپتیان تبریزی. کاش تعریف میکردی وقتی در طیاره مسکو نشستی که بعد از یازده سال به وطن برگردی چه احوالی داشتی. پاکباختهترین بانوی تئاتر ایران چنان متعهد بود که در نمایش چراغ گاز (۱۳۳۰) با اینکه میدید بوی گاز میآید -یکی از چراغگازهای صحنه، باز مانده است- تکگویی دلاورانهاش را در آن فضای مرگبار تا نهایت ادامه داده بود و همین سماجت و تعهد باعث شد که دیگر بعد از اتمام نمایش، بخشی از قدرت صدای زیبای خود را برای همیشه از دست بدهد.
زمانی که مجبور شد همراه شوهرش و برای فرار از دست پلیس سیاسی، عازم اتحاد جماهیر شوروی شوند -بعد از ترور ناموفق محمدرضا شاه در ۱۳۲۷ نوشین چهارسال زندگی مخفی کرد و سپس باهم به دوشنبه تاجیکستان و از آنجا به مسکو گریختند تا تئاتر بخوانند- یازده سال بعد که دلشان برای هوای ایران و تئاتر ایرانی پکید طی نامهای به کنسولگری فخیمه ایران در مسکو تقاضای بازگشت به وطن را کردند اما اطلاعاتیها سفر لرتا را در حالی بیمانع تلقی کردند که ورود همسرش نوشین به ایران قدغن اعلام شد.
در روزهای غمپرور ۱۳۴۳ که لرتا حاضر نمیشد همسرش را ترک کند و او را در سرزمین بیترحم سبیلاستالینیها، بیپناه بگذارد، نوشین در لحظات آخر جدایی جملهای به او گفت که برای بازگشت به وطن مجابش کرد: «بهخاطر من برو ایران و گمگشتگان و طردشدگان تئاتر را جمع کن.» لرتا که در دانشگاه مسکو رشته تئاتر را تمام کرده بود، در بازگشت به تهران غمزده و بینوشیناش، تئاتر سعدی را راه انداخت و نمایش معروف «چراغگاز و بادبزن خانم ویندرمیر» را بازی کرد که مستقیم از طریق رادیو پخش شد و شهر را ترکاند.
سه: «آه بهروزجان عزیزم که حالا غروبها میآیی یک چهارپایه دم دکان تخمه آفتابگردونفروشی عزیزالله میگذاری و مینشینی رویش و رهگذران را نگاه میکنی، بگو بازگشت به وطن آنهم بعد از ۲۷سال حبس در اروپا چه حالی داشت وقتی خیل رفقا را بغل کردی و اشکهایت را جوری پنهان کردی که آسمان هم ندید. میدانم دندانهای سیاه و زردنبویت قوت ندارد حتی یکدانه تخمه بشکند اما بوی تخمه را دوست داری. بگو در آن ۲۷سال حبسی که در آلمان کشیدی چه گذشت.
آنقدر تنهایی کشیدی که به زندگی میگفتی عدم. به عدم میگفتی زندگی. ۲۷سال لام تا کام حرف نزدن خودش یک حدنصابی ویرانگر است. آنقدر از تنهایی و بیحرفی به تنگ آمدی که یک روز علنا از دامن زندانبان چشمآبی لندهور آویزان شدی که تو را به روح روحالقدوس بیا با من کمی هاختوم واختوم کن تا حرف زدن از یادم نرود. جان بچهات بیا با من دو کلمه حرف بزن بفهمم که زندهام. بفهمم که تکلم از یادم نرفته است.»
البته اینهمه مصیبت تقصیر سر نترس بهروز بود. روزی از روزهای دهه چهل که سوار بر تریلی دماغیاش داشت میرفت آلمان، هشتاد کیلو شیره هم جاساز کرده بود توی تایرهایش و افتاده بود به چاک جاده. تا مرز آلمان را رد کرده بود اما دم مرزبانی زمینی آلمان گیر افتاده بود. وقتی صف عظیم تریلیها را دیده بود که پلیس عین مور و ملخ ریخته آنجا و در دست هر کدامشان یک سگ زنجیری موادیاب لهله میزند حساب کار دستش آمده بود.
آقابهروز البته چنان جگری داشت که آنجا هم خودش را نباخته بود. با خونسردی تمام کپیده بود توی اتاقک تریلیاش و پریموساش را روشن کرده بود. اولش به قاعده نیم کیلو از مواد لعنتی را که دم دستش بود آب کرده بود. بعدش قشنگ ریخته بود توی آفتابهای که برای قضای حاجت، بغل دستش بود و آنگاه از پشت رل پیاده شده بود و با خونسردی تمام آب مرفینی توی آفتابه را به ردیف، روی تایرهای تمام تریلیهایی که توی صفمرزبانی ایستاده بودند پاشیده و رد شده بود.
پشتبندش هم خونسرد و بیخیال رفته بود نشسته بود پشت فرمانش و تماشا کرده بود سگهای موادیاب ژرمن شپرد را که عین مور و ملخ ریخته بودند آنجا و تایرهای تریلیهای جلویی را با دندان تیکهپاره میکردند. پلیس به نیت آنکه توی تایرها تریاک است دانه دانه لاستیکها را بازبینی کرده اما هرچه گشته بود هیچ جاسازی در داخل لاستیکها پیدا نکرده بود. شاید در آن لحظه، لبخند باشکوهی هم روی لبهای آقابهروز پخش و پلا شده بود.
کمی بعد که پلیس آلمان از گیجومنگی سگهای موادیاباش حیرت کرده بود گمان کرده بودند که امروز حال همه سگها لابد خراب است که آدرسها را تمام اشتباهی میروند. ژرمن شپردهایی که نخست حمله میکردند به سمت تریلیهای توی صف و بعد از بو کردن، پنجول میکشیدند و لهله میزدند و خبر از جاسازها میدادند اما پلیس هرچه میگشت دست خالیتر و گیجتر میشد. آن روز بهروز با همین شگرد پشت بقیه تریلیها از مرزها رد شد و پی زندگی خود رفت. و البته چند روز بعد پای یک معامله سنگین تاریخی در مونیخ لو رفت و خفتگیر شد.
حالا که بعد از ۲۷سال به زادگاهش برگشته هر رفیقی را که میبیند اولش یک دل سیر میبوید و میبوسد و بغل میکند. مثل سگ هم پشیمان است اما هرجا که لاتهای قدیم جمع میشوند التماسش میکنند که داستان آن آفتابه را نقل کند و او از روزهایی سخن میگوید که آنچنان از تنهایی به تنگ آمده بود که یک روز دامان زندانبان را گرفته بود تا کمی با او به زبان آلمانی که هیچ سررشتهای نداشت حرف بزند تا باور کند که حرف زدن یادش نرفته است.
روزهایی که حدس میزد عاشورا و تاسوعا رسیده است و بهتنهایی در سلول خود شاخسی واخسی میکرد. وقتی بعد از ۲۷سال حبس آزاد شد به خودش قول داد که صبح تا شب روی یک سهپایه مقابل مغازه تخمهفروشی عزیزخان بنشیند و فقط مردم را نگاه نگاه کند که درکی واقعی از مفهوم هجرانهای طولانی ندارند.



