روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: اگر قرار باشد در انتخاب بین فوتبالیستها و سیاستمداران جهان، یکیشان را انتخاب کنم -آن هم با ملاک تاثیرات و کارکردشان در سعادت جامعه- بیهیچ شک و مکثی توپچیها را برمیگزینم. حتی اگر قرار باشد سیاستمداران حراف و وراج را با بیمصرفترین توپچیها روی یک ترازو ببرم باز هم گزینه من فوتبالیستها هستند. گیرم اسمشان را هم بلد نباشند بنویسند. گیرم کجاوه کجاوه پول یامفت هم برده باشند. گیرم از سقوط اخلاقی محسوسی که گریبان جامعه فوتبال را گرفته هم باخبر باشم و تقریبا از همهشان بریده باشم.
گیرم بسیاری از آنها در طول عمرشان لای هیچ کتاب فلسفی یا ادبی را باز نکرده باشند و برای یک قران دوزار هم بمیرند. باز هم انتخاب من در مقابل سیاستمداران ضدفوتبال و وراج، فوتبالیستها هستند. نه فقط علی دایی، نه فقط ناصر حجازی و منصور پورحیدری، نه فقط کریم تُرکه، نه فقط بیوکآقا جدیکار، نه فقط مهدی لواسانی، نه فقط حسین فکری، نه فقط مجتبی جباری که به اندازه موهای آقای عباسی کتاب خوانده است، حتی میترسم بگویم بهروز رهبریفرد و وحید قلیچ و فیروز کریمی را هم از سیاستمداران، کاربردیتر و تاثیرگذارتر میدانم. احتمالا آدمهایی مثل آقای حسن عباسی لابد در عمرشان نام نادرافشار نادری بازیکن ملیپوش تیم شاهین را نشنیدهاند که بنیانگذار علم مردمشناسی نوین ایران بوده است و من یک مویش را با کل عالم سیاست عوض نمیکنم.
من یک موی منصور امیرآصفی را با کل فعالان عالم و پلتیک عوض بدل نمیکنم. حتی یک موی دکتر علی کنی را که فوتبالیست نسل اول تیم ملی فوتبال ایران بود و بعدها به ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رسید. آدمهایی مثل آقای عباسی احتمالا با نام شاهینیهای دهه ۴۰ هم آشنا نبودهاند و نمیدانند روزی که تیمسار حجت، ۱۰ نفر از آنها را به دفترش دعوت کرد بعد از شنیدن مدارک تحصیلی و عنوان شغلیشان به آنها گفت «شماها برای اداره یک مملکت کافی هستید». واقعا هم کافی بودند. امثال آقای عباسی از فوتبال هیچ نمیدانند همچنان که فوتبالیستهای ما از سیاست هیچ نمیدانند و چه خوب که نمیدانند.
آقای عباسی نام ناصر نبوی گلر تیم ملی و بانک ملی در جام تختجمشید را هم نشنیده است. من یک موی ناصر را هم با سیاستمداران جهان تبادل نمیکنم. همان ناصر انقلابی که برای شناخت او باید دکتر چمران را از قبر بکشیم بیرون و بگویند تعریف کند ببینیم این بچههای تیم ملی در دفاع از خاک این مملکت در جنگهای پارتیزانی چه کردهاند. آقای عباسی چه میفهمد فوتبال چیست. آقای عباسی مگر شخصیت آقای کوزهکنانی را دیده و با او معاشرت داشته است؟
یا هرگز پیش آمده است که با دکتر اکرامی نشست و برخاست بکند؟ آدمهایی مثل او حتی مهدی رضاییمجد را نمیشناسند که مادرش هنوز منتظر است از جبهه برگردد و با همان لباس فوتبالی -ساق قرمز و شلوار سهخط آبی و پیراهن سفید که هنگام شهادت زیر لباس سربازیاش پوشیده بود- برود توی زمینهای خاکی اطراف خیابان خیام با بچهها گل کوچیک بزند و بعدش هم یک پاتیل بستنی اکبرمشدی بخورد و دوباره برگردد جبهه.
دو: این قصه جنوبی را نه برای عباسیها که برای دل خودم مینویسم. جنوبیهای جنگجویی که زمان جنگ با دست خالی جنگیدند تا عباسیها امروز بتوانند بیهوا تئوریباف ببافند و به سفیدی و سیاهی جملات خود نگاه نکنند. همان جنوب خونینی که جنگ باعث شد بچههای زمین خاکی رختشویخونه «گراند لاندری» آبادان، توپ را بگذارند توی اشکاف خانه و کلاش دست بگیرند. آن روزها که رختشویخانه مرکز ثقل جهان بود و سالارش اسماعیل دماغپهن. وقتی جنگ شد بچههایی که در نوجوانی در سینما بهمنشیر فینال جام باشگاههای اروپا را به تماشا نشسته بودند، اکنون باید در خارج از فیلمها و در دنیای واقعی میجنگیدند.
آنها که در زمین رختشویخانه آبودان در اوج گرمای ۵۰ درجه دنبال توپ میدویدند با تمام نازکدلیشان اهل استقامت بودند. استقامتی که در جنگ به دردشان خورد. گاهی زبانشان از فرط تشنگی و گرما از حلقشان میزد بیرون اما از جادوی همزیستی با یک توپ پارچهای دست نمیکشیدند. آن فوتبال کمالگرا که باعث میشد اخلاق و تکنیک را موازی هم یاد بگیرند. گاهی مربیای پیدا میشد که بدبخت اسماعیل دماغپهن را سه ماه تمام در کنار زمین گراند لاندری در ظل گرما میکاشت روی نیمکت و حتی برای لحظهای به میدانش نمیفرستاد. چون میخواست میزان خویشتنداری و نقطهجوش بچههایش را بشناسد.
اما وقتی میفهمید که بر نفسشان تسلط پیدا کردهاند، میگفت «خب حالا بیا برو تو زمین کوکا». بچههای زمین رختشویخانه فقط کافی بود یک بار پایشان برسد به امجدیه. چنان همه را روی چمن میتیغیدند که فوری دعوت میشدند به تیم ملی. اما خیلیهاشان حاضر به ترک آرمانشهر آبادان و لاندری نبودند. آنها آفتاب داغ جنوب را طالب بودند و بوی نفت و پیراهن کارگری صنعت و زمین رختشویخانه و قلیهماهی را. آنها متعلق به سرزمینی بودند که تیمهای فوتبالش را کلنیهای متعلق به اقوام و مذاهب تشکیل میدادند؛ تیم ارمنیها، تیم بلوچها (شاهپوری)، تیم عربها، تیم بوشهریها (رویینتن).
برادرانی که نخستین گروههای سازمانیافته محلی برای لذت بردن از سحر فوتبال و برنده شدن در آن را کشف کرده بودند. برای درک آن روزها باید بروی سمت دوچرخهسازی «منصور چارلی» و سکونشینان قدیم شاپوری که خاطراتشان را تعریف کنند. «ولک»های سبزهگون خوزستان که با هر دین و مذهبی، باهم برادر بودند و فوتبال برای آنها آموزشگاه برادری بود. چه فرقی میکرد که در میان بچهمحصلهای مدارس فرخی و رازی که به سرکردگی دهداری تیمی با عنوان «محصلان» را تشکیل دادند کدامشان عرب بود و کدامشان عجم؟ آنها هرچه بود باهم کاکا بودند و همهشان برای یک پرچم میجنگیدند.
وقتی خبر شهادت ناصر شاملی ستاره فوتبال جنوب بهشان رسید، دل همگیشان مخزن غم شد. آن روز ناصر و رفقایش داشتند در جبهه جنگ در قالب تیم بهداری بازی میکردند که عراقیها با توپ و تیربار، زمینشان را هدف قرار دادند. همه دویدند دنبال سنگر گرفتنها اما ناصر همینطور سیخکی ایستاده بود وسط میدان. توپی که زیر پای خودش بود را ول کرده بود و با اشاره به توپ عراقیها میگفت «این توپ دنبال من میگرده امروز وولک» و ترکش توپ عراقیها عدل آمده بود و آمده بود و آمده بود در بدن او آرام یافته بود. حالا کی خبرش را باید میبرد به ممدآغاجری، تنها مربی نابینای فوتبال جهان؟ کی باید خبر را به گوش بچههای قدیم محله فرحآباد میرساند؟ ممدآغا نشست با همان سوراخ بسته چشمهای کورش، در سوگ ناصر، گوله گوله اشک ریختن.
سه: نه فقط ناصر شاملی خوشتکنیک، که جنگیدن در جبههها کار همه ستارگان جنوب بود. عبدالرزاق خادمپیر را به یاد میآورم با آن فوتبال ناب و آن موهای فرفری و قد کشیدهاش که اواخر جام تختجمشید در تیم خرمشهری درخشید و چنان عاشق شهرش بود که حتی با پیشنهادهای وسوسهانگیز سرخابیها حاضر به ترک دیار نشد تا شماره ۱۰ تیم ملی را برای همیشه از آن خود کند. حتی وقتی جنگ شد و خانوادهاش سمت اصفهان گریختند او دلش نیامد شهر را ترک کند. همان شهر مادریاش که در کوی عشایر (چومه) و در زمین خاکی کارونش چه آتشی میسوزاند.
بعد از درخشیدن در تیم عقاب کوتشیخ به مربیگری نوری عامری و باشگاه کارون خرمشهر بود که به تیم منتخب خوزستان دعوت شد و در مسابقات قهرمانی کشوری میخش را کوبید. سال بعدش که همه فهمیدند او چه جواهریست پیراهن تیم ملی جوانان ایران را به تن کرد و با همین پیراهن در تورنمنت بینالمللی اهواز (۱۳۵۴) گلهای خوشگلی به یوگسلاوی و چکسلواکی زد. سال بعدش در مسابقات قهرمانی جوانان آسیا در بانکوک که ایران قهرمان قاره شد دروازه تیمهای چین، مالزی و تایلند را جوری باز کرد که انگار گل زدن یکی از سادهترین کارهای جهان است. سال ۵۶ برای تیم ملی بزرگسالان ایران انتخاب شد و در مقابل عربستان در مقدماتی جام جهانی ۱۹۷۸ آرژانتین به میدان رفت.
مردی که با یک چک سفیدامضا پیراهن تیم رستاخیز خرمشهر را به تن کرد و فوتبال نابش در اولین بمباردمانهای صدام تکریتی خاکستر شد. خانواده جنگزده او متشکل از مادر و خواهر و دوتا داداشش، مقیم اردوگاه جنگزدگان سربندر شدند. آنها همگی در کانتینر اهدایی ژاپنیها گوشه کمپ میخوابیدند و عبدالرزاق گوشه همان کانتینر، موزه و رختکن کوچکی راه انداخته و آنجا را با توپ و کفش و مدالهایش که لحظه شروع جنگ از خانه ویرانشان برداشته بود، آباد کرده بود.
ستارهای که بیفوتبال زیستن بلد نبود آنجا در کمپ، بچههای مهاجرین خرمشهر و آبادان را فوتبال یادشان میداد. دوتا تیر دروازه از تربیتبدنی بندرامام گرفته بود و آنجا در کمپ یک زمین فوتبال بدوی درست کرده بود و خودش هم زمین را خطکشی کرده بود تا فوتبال یاد کودکان دهد. حالا صبحها با تاکسی مسافرکشی میکرد و ظهرها به بچههای بیکس اصول فوتبال میآموخت تا سیاستمدار بار نیایند و قهرمان تربیت شوند. روی همین عشق بود که در همان سال اول جنگ در مسابقات سراسری مهاجرین استانها در اراک تیم سربندر نماینده استان خوزستان را روی سکوی سوم برد.
بعد از پایان جنگ در حالی که ازدواج کرده بود و چهارتا هم بچه داشت، به موطناش خرمشهر بازگشت و روی خرابههای خانه قبلی پدری در خیابان فردین با وجود همه موشها و بقیه جک و جانورها زندگی کردند. مردی که تا همین چند سال پیش نهایت زندگیاش در یک اتاق سرایداری یک مدرسه خلاصه شده بود شاید اگر در این زمانه فوتبالیست میشد بهترین تیمهای اروپایی برایش سر و دست میشکستند. سیاستمداران وراج چه میفهمند ناصر شاملیها و عبدالرزاق خادم پیرها چه کسی بودند و چه شکلی سوختند. من یک موی منصور امیرآصفی را با تمام آنها عوض نمیکنم. آقا مگر زور است؟



