روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: نگاه کن مجسمه فردوسی را به چه روز انداختهاند. نترس نگاهش کن. اینها حتی عرضه شستن ساده یک مجسمه را هم ندارند. طفلک حکیم یکرنگ زابلستان ما را ببین که اکنون چه دورنگ شده است. این همان نماد فرهنگی ایرانیان است که در این شش هفت دهه، دلنگران به سمت توپخانه نگریسته و دم برنیاورده است. نگاه کن اکنون اما به چه حال و روز درآمده است؛ حکیم دورنگ! کجایی آقای صدیقی؟ کجایی میکل آنژ شرق! که جانت در راه ساختن این تندیس، ذرهذره کاهیده شد؟
چقدر خوب است که نیستی. که رفتهای در دل قبرستانها آرمیدهای. که نبینی این جهان چگونه از سیاوش و رودابه تهی شده است. که نبینی اینها را که حتی عرضه شستن ساده یک مجسمه را هم ندارند که شیلنگ را بگیرند رویش و کیسهاش بکشند و چرکشویش کنند و بروند. اینها از اعماق ظلمات آمدهاند آقای دکتر صدیقی. ببین چه بلایی سر حکیم تو و ما آوردهاند. به بلاهت و کارنادانیشان نخند. که حکیمشناسان همه در خاک و خون خفتهاند.
همان حکیمی که روزگاری وقتی آقای فروغی صدراعظم ایران به دیدار کمال آتاتورک رهبر ترکیه رفته بود، آتا درباره عظمت فردوسی چنین سخنی در گوش فروغی زمزمه کرد «شما ایرانیها قدر ملیت خود را نمیشناسید و معنی آن را نمیفهمید. نمیدانید ریشه داشتن و حق آب و گل داشتن در قسمتی از زمین، چه نعمت عظیمی است و ملیّت وقتی نسبت پیدا میکند که آن ملت را بزرگان ادب و حکمت و سیاست باشد. شما عظمت شاهنامه را درنمییابید که این کتاب، سند مالکیت و ملیت و ورقه هویت شماست. من نیز ناگریزم برای ملت خود چنین سوابقی دست و پا کنم.»
دو: سال ۱۳۱۳ هنگامی که عشق و علاقه جامعه ایرانیان بمبئی برای ادای دین به شاعر بزرگ خود حکیم ابوالقاسم فردوسی جوشید، به این فکر افتادند که به بهترین طرح مجسمه فردوسی برای نصب و ساخت این تندیس در باغ بهارستان تهران، ۲۵ لیره جایزه تعیین کنند. پشتبندش ۴۱۰ دانشجوی ایرانی مقیم فرانسه هر کدام ریزریز پساندازهای خود را کف دست گرفته و از ۲۰ تا ۱۰۰ فرانک پیشکش کردند تا با ۱۵ هزار فرانک جمعآوری شده، از مستر لُرنزی مجسمهساز شهیر فرانسوی بخواهند که تندیس فردوسی را بسازد.
لرنزی که برای این پولها تره هم خرد نمیکرد وقتی عشق آتشین دانشجویان ایرانی به شاعر حماسهسرای سرزمینشان را دید با کمال میل پذیرفت. درد اما این بود که این هنرمند فرانسوی شناخت چندانی از حکیم افسانهای ایرانیان نداشت که آن را هم آقای ابراهیم چهرازی (متخصص اعصاب و روان) به عهده گرفت و به عنوان نماینده دانشجویان ایرانی پا پیش گذاشت تا با دکلمه و ترجمه همزمان چند هزار بیت از شاهنامه فردوسی، چنان تصویری از حکیم برای مجسمهساز شهیر جهان مجسم کند که او با الهام از این اشعار حماسی، بتواند چهره فردوسی را به گونهای بر تن سنگ طراحی کند
که آن همه عظمت و دانستگی و دردمندی شاعر ایران کهن، روی چینهای پیشانی و عمق چشمانش و حتی رگهای دستش جلوهگر شود و هر کس که در آن نظر اندازد، در همان نگاه اول به عظمت شاعر حماسهسرای مشرقزمین پی ببرد. اندکی بعد که مجسمه اساطیری لرنزی در محوطه باغ نگارستان پایتخت نصب شد، ایرانیان را شوق دیگری در سر آمد و عشاقی که آن روزها در گلگشت فردوسی میچرخیدند از نگریستن به تنِ سنگی حکیم سیر نمیشدند. اثر لرنزی در روز ۱۰ مهرماه ۱۳۲۴ همزمان با جشن مهرگان در همین میدان فردوسی امروز نصب شد .
اما ۱۴ سال بعد، هنگامی که استاد ابوالحسن صدیقی تندیس جدید فردوسی را ساخت، اثر او چنان دلرباتر از کار لُرنزی به چشم آمد که جایش را در میدان فردوسی گرفت و تندیس مستر لرنزی به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران انتقال یافت. استاد صدیقی سازنده تندیس فردوسی از شاگردان کمالگرای کمالالملک بود و به حدی خاکسار و فروتن بود که وقتی شایعهای در زبان تهرانیان چو افتاد که مجسمه فردوسی متعلق به کمالالملک است، بلافاصله در روزنامه اطلاعات توضیح کوچکی داد که نشانگر سرسپردگیاش به کمالالمک و عظمت این نقاش ایرانی بود: «مقام آقای کمالالملک که استاد اینجانب بوده و سالهای درازی زیر دست او رنج بردهام، بالاتر از آن است که کارهای نالایق این حقیر را به او نسبت داده و مقام معظمله را اینقدر تنزل دهند.»
سه: حکیم مرمرین و سه متری استاد صدیقی -که آمبروزی مجسمهساز معروف ایتالیایی او را میکل آنژ شرق لقب داده بود- در این شصت و اندی سال از بالای میدانی که به نام حکیم بود، هوای ملتهب پایتخت را چشید و وقایع بسیاری را به چشم دید و هیچگاه از عظمتش کم نشد اما امروز در روزگار کوتاهیها، تندیس حکیم افسانهای ایران به خاطر یک شستوشوی مضحک، دورنگ شده است. این همان حکیم یکرنگ ما بود که هرگاه اوضاع سیاسی مملکت توفانی شد از بالای همان میدانی که به نامش شهره بود، با همان چشمهای سنگی اما نگرانش به مردم ناچار و معترضی چشم میدوخت که یک عمر برای آزادی گرد و خاک به پا کرده بودند.
هرگاه که قشقرق دلارفروشان فردوسی به آسمان میرفت، او زال را در آغوش گرفته و دلناگران و مضطرب به آینده ایرانش چشم میدوخت که تمام زندگیاش در راه ساختن اتوپیای زابلستانیاش پایمال شده بود. حتی در هنگامههای انتخاباتی پرسوز و گداز سیاستمداران بیلمز، وقتی که طرفداران ادبنشناس نامزدها با آویختن پوسترهای بیقاعده خود از گردن و دستان حکیم، انگشت فردوسی را میشکستند شاعر حماسهسرای ما در سکوت ازلی- ابدی خود بیآنکه کمترین گلگی بر زبان آورد، به بلاهت آنان چشم میدوخت. یا در روزگاری که طرفداران آتشینمزاج سرخابیهای فوتبال در تقابل با پاسبانها پای مجسمه حکیم و زال میرسیدند و شعار طنزآلود «فردوسی حیا کن - این بچه را رها کن» را سر میدادند حکیم از این همه خیرهسری و طنزآفرینی به افقها خیره میشد و دم به سخن نمیگشود. تندیس استاد صدیقی نهتنها یک مجسمه، که شمایل همزیستی و همبودی ایرانیان بود.
چهار: این همان حکیمی است که در این همه سال چشم دوختن به خیابان علاالدوله (فردوسی بعدی) چه منظرهها که به چشم ندیده است. از آن بالا سالها به باغ اللهقلیخان ایلخانی چشم دوخته و یک عمر سکوت کرده است. از آن بالا به سفارتخانههای عظمای آلمان و انگلیس و ترکیه نظر انداخته که در تاریخ سیاسی ایران معاصر چهها که نکردهاند. از آن بالا به ساختمان مرکزی بانک مرکزی و موزه جواهرات و سکه، چشم دوخته و دلنگران خالی بودن سفره ایرانیان بوده است.
از آن بالا به اولین دپارتمانت استور (فروشگاه بزرگ فردوسی) چشم دوخته و توسعهیافتگی اقتصاد پررونق طهران را به چشم دیده است. از آن بالا فریادهای چریکهای دهه ۵۰ در کمیته مشترک ضدخرابکاری را شنیده و در اندوه رستمش خون دل خورده است. از آن بالا به ساختمانهای روزنامه کیهان و مسجد امینالسطان و کوچه برلن چشم دوخته و آه پشت آه کشیده است. از آن بالا قدم زدن چهرههای افسانهای ادبیات ایران از صادق هدایت تا احمد فردید و عناصر اربعه را نگریسته و لبخند زده است. از آن بالا به «یاقوتِ» قرمزپوش میدان فردوسی، عاشق اسطورهای تهران دهه پنجاه نگریسته که چه روزها و شبهایی را در انتظار وصال عشق نافرجامش، به تن سنگی حکیم و زالش چشم دوخته و گریسته است. حکیم ما در این همه سال نگریستن به میدان توپخانه، چهها که به چشم ندیده است.
حالا که بلدیهچیها شیلنگ به سمتش گرفته و دورنگش کردهاند او نیز از گزند نادانان روزگار در امان نمانده است. مخصوصا آن کودک نشسته در آغوشش زال که ببینیم کی بزرگ میشود و دوباره کمان در دست میگیرد و از نردبام گیسوان رودابه بالا میرود تا از پهلوی دخت سمنگان، یلی زایش شود که محصول چنین عشق یکرنگی باشد و نامش رستم دستان باشد و بیاید انتقام از مهتر و کهتر بستاند که من دیگر دل رفتن به میدان فردوسی را ندارم.



