روزنامه هفت صبح، حمید رستمی | یک: سالهای سال قبل از آنکه پیشرفتهترین مدل خودروهای شاسیبلند و دندهاتومات در جهان همهگیر شود، هنر دستفرمان پشترلنشینها در تعقیب و گریز ماشینهای خارجی دراز در فیلمها خلاصه شده بود و صدای کشیده شدن لاستیک ماشینها بر جاده و ترمزهای صدادار و گرد و خاکی که بر جای میگذاشت و گروههای قاچاقچی در رویارویی تمامعیار با نیروهای پلیس، طول و عرض خیابانها و جادهها را میپیمودند تا بتوانند جان سالم بهدر برده
و چند گرم متاع خوب بهدست مستمندان برسانند و شوفرهایی با عینک آفتابی بزرگ و صورت سنگی و گاها سری کچل با سرعتی محیرالعقول فرمان ماشین را به چپ و راست پیچانده و ادای شوماخر را در بیاورند و چنان از تهدل دنده را جابهجا کنند که هر آن منتظر باشی دسته دنده مادرمرده از جا کنده شود و در دستان شوفر سنگدل یخ بزند و نداند چکار باید بکند با آن و ما در دنیای بیزوال کودکی هر یک بشقاب یا قابلمهای در دست به نشان یک فرمان فرضی با دو پای کودکانه همچو آهو از کوه
و دره و دشت دوان دوان از اینسو به آنسو میرفتیم و با دهان صدای ماشین درآورده و خود را پشت فرمان شکیلترین ماشینهای عالم که تا آن روز دیده بودیم، فرض میکردیم و تا خود شب آواره جادههای بیاعتبار کودکی شده و شب خسته و درمانده از این تفریح ارزانقیمت، سر بر بالین گذاشته و در دنیای خود دنده و کلاچ را بههم میدوختیم و اگر در مواجهه با سدی آهنین مجبور به ترمزی بلند میشدیم باید فاتحه لحاف پارهپورهای که انگشت شست پا در میان درزش رفته را میخواندیم.
دو: در بحبوحه همان بازیهای کودکانه که سوار بر اسب خیال پشتفرمان موتور فرضی، مامور خرید گوشت برای سربازان فرضی شدم، برای تسریع کار و رهاندن همقطاران از گرسنگی، با سرعت تمام از بالای کوهی سرازیر شدم و بعد از کمی شتاب گرفتن، چنان تعادل دویدنم بههم خورد و پاها بههم پیچید که با سر رفتم داخل تخته سنگی بزرگ و کلهای کچل که به دو نیم شد و خون و اشک و خونابه بههم آمیخت و تا هفتهها بعد هم در نبود بخیه و چسب میشد خون خشک شده بر فرق سر و مگسهایی که مکانی امن برای اتراق یافته بودند را به تماشا نشست. این چنین بود که بعد از آن دیگر دور سوار موتور فرضی شدن و از کوه پایین آمدن را خط کشیدم!
سه: یک دهه بعد در بحبوحه نوجوانی برای تمایز از همسن و سالان، موتور یاماهای صد یکی از بستگان دور را که هر یکی دو هفته یکبار ساعتی برای صلهارحام هم که شده مهمانمان میشد را برداشته و با دنده خلاص از اینسر کوچه تا آنسرش هل داده و گاهاً در بخشهای کمی شیبدار حتی سوارش هم شده و بزرگترین کیف دنیا را تجربه میکردم که یک روز مچم را گرفت و اعتراضی نکرد و برای اینکه جوانمردیاش را تمام کند، سوئیچ را داد تا روشن کنم و قواعد اولیه حرکت کردن را آموزش داد تا از آن بهبعد برای آمدنش لحظهشماری کنم و گرفتن سوئیچ و ابتدا و انتهای کوچه را پیمودن!
در دفعات سوم و چهارم بود که از کوچهپیمایی خسته شدم و بهدنبال کسب تجربیات جدید، خواستم که یکی دو کوچه بالاتر و پایینتر را هم بینصیب نگذارم. شاید هم بهخاطر مشاهده موتورسواریام توسط ساکنین کوچههای دیگر بود یا هرچه، ولی کیف خاصی داشت جلوی دیدگان همسنوسالانت از طایفه اناث و ذکور عبور کنی و خود را بر بالای موتوری ببینی که نود درصدشان در خواب هم ندیدهاند در پشت فرمان نشستناش را!
وقتی یکی دو دور در کوچه بالایی طول و عرض را بههم دوختم زیادهخواهی چون خوره به جانم افتاد: «حالا که میتوانی دایره عملت را گسترش بده و کل محله را دستکم یکی دو دور بزن تا در کل محله بپیچد هنر فرمان به دستیات»! غافل از اینکه سکونت و رانندگی در شهر کوهپایهای که اکثر کوچهها و خیابانهایش دارای سرازیری و سربالاییهای تند و تیز است، ملزومات خاص خود را طلب میکرد. از مسجد محله شریعتی که رو به پایین سرازیر شدم، موتورسیکلت چنان سرعتی گرفت که همان ابتدا دست و پایم را گم کردم و کنترل کاملا از دستم در رفت. بعدها فهمیدم که در این موارد باید از همان ابتدا ترمز دستت باشد و باید با آزاد کردن تدریجی ترمز سرعت را تنظیم کنی!
همچون تیری رها شده از چله رو به پایین با سرعت نور در حرکت بودم و در دل به تمام اماکن متبرکه قابل دسترس دخیل میبستم که اولاً کودکی به کوچه نپرد. دوما این قضیه با کمترین حد از ضرر مالی و جانی خاتمه پیدا کند که از دور رنگ آبی نیسانی چشمم را زد. کم مانده بود قالب تهی کنم که این لندهور از کجای آسمان افتاد درست وسط این کوچه! یاد آن تکه از کارتون مورچه و مورچهخوار افتادم که میگفت این اتوبوس جهانگردی سالی یکبار از اینجا عبور میکند آنهم باید الان باشد!
برای نخستینبار از رنگ آبی متنفر شدم ولی اجل نزدیکتر از رگ گردن بود و مجال عشق و تنفری دیگر را نمیداد. در سراشیبی تند، در کوچهای تنگ، با سرعت نور به سمت مانعی در حرکت هستی که کل کوچه را اشغال کرده و گریزگاهی هم در بغل دستش موجود نیست که حداقل از آنجا رد شوی! فکر کنم صدای توسلم به هرچه مقدسات بود را کل محله میشنیدند. در کسری از ثانیه باید تصمیم میگرفتم که چه کنم؟ چنان دستپاچه شده بودم که اصلاً نمیدانستم کلاچ و ترمز کجا هستند و از طرفی شنیده بودم اگر در آن حالت ترمز جلو را بگیرم موتور کله معلق میزند و حتما ضربه مغزی میشوم، بهخصوص که حتی کلاه پشمی هم سرم نیست چه برسد به کلاه کاسکت!
اگر هم به نیسان برخورد میکردم موتور امانتی نابود میشد و هم خودم یا زیر نیسان میرفتم یا از بالایش پروازکنان عبور میکردم و میافتادم در محله دیگر! در سه چهار متری برخورد به نیسان تنها کاری که توانستم بکنم واژگون کردن موتور بود به این امید که نهایتا احتمال شکستگی پا را داشت و از برخورد به نیسان مقرون بهصرفهتر بود.وقتی تصمیمم را عملی کردم در بین گرد و خاک و آسفالت تفتیده و دردی همراه با بوی بنزین و روغن، فرشته مرگ را به وضوح میدیدم که آمده و سعی در بیرون بردنم از غائله را دارد.
خیلیزود تمام در و همسایه جمع شدند و پارچی آب آوردند و مرا سرپا کردند و طی جلسهای سرپایی میزان خسارت وارده بر موتور و خودم را بررسی کردند و در حالیکه دست و پایم شل و پل شده بود و لباسهایم خاکی و پاره، لنگانلنگان موتور مچاله شده و چراغ و لامپ شکسته را تا دم در هل دادم و هزار بار در دل مردم و زنده شدم که چگونه با این قوم و خویش صاحب موتور رودررو خواهم شد؟
تا چند روز بعد هم باور نمیکردم که از قضیه جان سالم بهدر بردهام و این چنین بود که یکبار برای همیشه دور موتورسواری را خط کشیدم و تا امروز هم بر سر پیمان هستم! یک پیمان ناشکستنی!



