روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من یک معلم ورزشی در دوران دبیرستان داشتم که در عشق من به فوتبال، نقش بسزایی داشت.
البته ما هیچوقت نفهمیدیم که ایشون ناظم هستند و چون معلم ورزش نداریم، زنگهای ورزش هم تشریف میآورند و یا اساسا معلم ورزش هستند و چون ناظم نداریم، زحمت هدایت ما به راه راست را هم میکشند.
در هر حال ایشون هم معلم ورزش ما بودند و هم ناظم. ولی من خوشبختانه اصطکاکی با این بندهخدا نداشتم. به این دلیل که در زمان انجام وظیفه ناظمی، آدم بیدردسری بودم و اصلا توی چشمش نمیآمدم. از طرف دیگر چون میانه خوبی هم با ورزش نداشتم و حوصله بالا پایین پریدنهایی که میگفت را نداشتم، در زنگهای ورزش هم برخوردی با هم نداشتیم. از یک گوشهای میخزیدم و خیلی نرم، میآمدم و میرفتم دنبال زندگیم…
فکر میکنم کلا من را درست نمیشناخت و این عدم آشنایی، بسیار مایه مباهات من بود. هربار هم که قرار بود نمرهای بهم بدهد، اسمم را میخواند که قیافهام را ببیند و نمره بدهد، به دلیل اینکه هیچ خاطره خاصی را در ذهنش متبلور نمیکردم، و به همین خاطر اصل رو بر برائت میگذاشت و نمره درست و درمونی میداد و رد میشد ازم… تا آن روز لعنتی…
داستان از این قرار بود که آقای ناظم- معلم ورزش، برای مسابقات منطقه، یک تیم فوتبال تشکیل داده بود و به خیال خودش کلی تمرین کرده بود و به قول خودش از وقت زن و بچهاش زده بود تا این تیم رو برسونه نیمهنهایی… ولی چرخش روزگار اینگونه مقدر کرده بود که صبح مسابقه نیمهنهایی، دروازهبان تیم شدیدا مریض بشه و آقای ناظم- معلم ورزش، تو سرزنون بیفته دنبال دروازهبان… بنابراین، صبح که در کسوت ناظم، همه را به خط کرده بود برای مراسم صبحگاه، دوگانهسوز عمل کرد.
هم از منظر ناظم و هم از منظر معلم ورزش به میان دانشآموزان ورود کرد. از روی سکویی که مراسم صبحگاه انجام میشد، سرش بین بچهها میچرخید که نگاهش به صف ما افتاد و اشاره کرد که: «بیا اینجا.» چون مشخص نبود که دقیقا با کیه، نظام صف و مدرسه بههم ریخت: - «ما؟…»/ «ما آقا؟»/ «آقا ما؟…»/ «ما رو میگین آقا؟»/ «اون؟…ما؟…» اینقدر سروصدا شد که بلندگو را از دانشآموزی که مشغول خواندن سرود بود گرفت و هوار زد که:
- «چتونه؟… چتونه؟… اون درازه رو میگم… بیا اینجا ببینم…» با توجه به لطف و عنایتی که در نشانه دادن داشت، همه کلهها چرخید سمت من. با ناراحتی از ارتفاعم، با گردنی درازتر شده، به سمت ایشون راه افتادم. همینجور که بهش نزدیک میشدم، چشم ازم برنمیداشت. هیچ تصوری نداشتم که چهکاری ممکنه باهام داشته باشه. - «بیا اینجا ببینم… فوتبال بلدی؟»/ «نه آقا…»/ «پس زنگهای ورزش چه غلطی میکنی؟»/ «هیچی آقا…»/ «دروازهبانی بلدی؟»/ «نه آقا…»/ «به چپ و راستت میتونی بپری؟»/ «نه آقا…»/ «شوت بکنن، میتونی توپ رو با دستات بگیری؟»/ «نه آقا…»/ «همینجور فقط لنگ دراز کردی پس؟…»/ «بله آقا.»
خلاصه از هر دری که دراومد، خودمو زدم به اون راه. حتی فکر اینکه چه خوابی برام دیده هم لرزه به بدنم میانداخت. ولی ظاهرا راهی برایش نمونده بود و تنها کورسوی امیدش این بود که با توجه به درازیم، فضای بیشتری از دروازه رو پوشش میدهم و همین حضورم، میتونه تاثیرگذار باشه و شاید معجزهای بشه از این مرحله عبور کنه. بعدش هم خدا بزرگه… - «ببینم… همینجوری که عین چنار جلوی من وایسادی، میتونی تو دروازه وایسی که…»/ «آقا آخه…»/ «خوبه. بعد از ظهر همینجور بیا تو دروازه وایسا. یه تکونی هم اگه تونستی به خودت بده و دو سه تا توپ بگیر، تا ببینم بعدا چه خاکی باید به سرم بریزم… راستی… اسمت چیه تو؟»
بعد از دو سال، اسمم رو حفظ شد. به سرعت برق و باد، خبرش تو مدرسه پیچید که فلانی شده دروازهبان تیم فوتبال مدرسه…
خیلی درست یادم نیست که دقیقا چه اتفاقاتی آن روز افتاد. فقط بعد از اینکه تمام روز، کل دنیا و مافیها دور سَرم حسابی چرخیدند، خودم را با لباش ورزشی، درون دروازه دیدم و آقای ورزش، مشغول چک زدن تو صورتم بود: «امید همه به توئهها… روسفیدم کنیها… کاری ندارهها… نترسیها… تو میتونیها…»
خب البته این ترفندهای روانشناسیاش، خیلی به کارم نیومد. در آن بازی، به هیچکدام از توپهایی که به سمتم آمد، «نه» نگفتم و همگی وارد دروازه شدند و این اتفاق آنقدر سریع افتاد که تا آقای ورزش به خودش بیاد و من را با چک و لگد و ناسزا، تعویض کند، هشتتایی گل خورده بودم… صبح فردای بازی، سر صف، تهمانده آبروی ما را هم بر باد داد و در نقش ناظم، درحضور همه، ۵ نمره هم از انضباطم کم کرد… در عوض فکر نمیکنم تا آخر عمرش، دیگه اسم من رو فراموش کنه…



