روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| زندانبان خبر می‌دهد ملاقاتی دارید! گلچهره دختر آقای حبس است که تا پدر او را می‌بیند از شوق‌، بیقرار می‌شود و مثل همیشه به او می‌گوید گلچهره تو حرف بزن صدای تو آرامش خیال من است. گلچهره جواب می‌دهد‌: پدر تو را به روح مادر بیقراری مکن‌، آرام باش چیزی به رهایی نمانده است‌! آقای حبس تا نام مادر را از دهان گلچهره می‌شنود عین کبوتر زخمی دست‌هایش را در سینه تب‌کرده‌‌اش می‌فشارد و سر به زیر، اشک‌‌ریز می‌شود.

راست اینست آقای حبس‌، دستش کج است یعنی دزد است‌، یکی از هزاران هزار دزد عالم که انواع مختلفی دارند؛ مثل مریم که قلب مراد را برده و رفته و حالا آن سوی دنیا با همسری غیر‌ایرانی زندگی می‌کند و این‌جا مراد در آشفته‌حالی‌، مجنون است! شما فکر می‌کنید مریم می‌داند دزد است؟ شاید نداند اما باید بداند وقتی چیزی را از کسی گرفت یا ربود و پس نداد، دزد محسوب می‌شود‌!

آقایی محترم‌تر از چهارفصل می‌گوید همه دزدها شبیه هم هستند؛ تردست و فریبکار؛ ربودن یک شاخه‌ گل، یک خودرو، خوردن یک‌میلیارد و هزارهزار میلیارد و بیشتر یا کمتر و یا یک دوچرخه همه این‌ها نامش دزدی است. اصلاً آیا کسی می‌تواند قلبی را که مریم از مراد برد و ناپدید شد، ارزش‌گذاری کند؛ مثلا قدر یک باغ انار، یک خانه با بام‌های سفالی،‌ یک محله آشنا و یا یک شهر جهانی‌؟ این کار فقط از مراد برمی‌آید که حالا آواره‌تر از مجنون در بیهودگی‌ها پرسه می‌زند!

‌شک ندارم حق با آقای چهارفصل است که می‌گوید‌؛ اما و به‌هر حال شما وقتی در بهار هستید یعنی هوای سبزه‌، سار و شکوفه سیب شما را در آغوش گرفته است، ناچارید، بهاری باشید حتی اندازه حال خوش یک گلدان حُسن یوسف هرچند که روزگار گویی سر در آغوش پاییز دارد.
‌موهایت را باز می‌کنی
باد نی‌لبک را فراموش می‌کند
و به ساز تو می‌رقصند

‌این بهار هم از نیمه گذشت اما و گویا یک سال گذشت از بس که تلخکامی‌ها پیوسته و زیانبار است که زنده بودن و زندگی کردن را به مخاطره انداخته است. یعنی نان و ماکارونی هم در موقعیت گریز از سفره هستند‌! پس باید به داد بقیه سال رسید تا کسی نرنجد از دست ما، ‌شاخه‌ای نشکند به دست ما و روزگار گله‌مند نشود از غفلت و کاهلی ما!

آقایی میانسال می‌گوید مردمان سال‌های دور آسایش و آرامش خود را مدیون مسئولان آگاه و دلسوز، آشنایان و بستگان نیک‌کردار و گفتار می‌دانستند و به‌جز اینها باور داشتند وقتی بهار بهار است که خودشان بهاری باشند حتی با لباس نیمدار تا با ذائقه اشتیاق و آرامش خیال، سیب سرخ را گاز زد.

همین بود که از همان آغاز بهار، مردمان کم‌توقع، دانه‌دانه، ‌خشت‌چین خانه امید می‌شدند؛ یعنی در آغاز بهار،‌ نقشه همه سال در دستشان بود تا قدم به قدم راه‌های نرفته را هموار کنند آنان حتی با نقشه قبلی عاشق می‌شدند؛ یعنی خانواده‌ها تصمیم می‌گرفتند کدام پسر عاشق کدام دختر شود و به چه دلایلی و ‌بعد جوان‌ها عاشق می‌شدند.

روزگار عجیبی بود، اغلب بام‌ها گلی بود در روزگاری که سنندج چهار خیابان بیشتر نداشت و دزدها دیربه‌دیر سرکار می‌رفتند چون یک‌جورهایی بهاری و با‌معرفت بودند و جوانان نه یک‌ دل که صد‌دل برای همیشه دلداده می‌شدند چون عاشقی همیشه در بهار بود.‌رهگذر دانایی می‌گوید‌؛ باوجود خست و خشم روزگار‌، گرانی نان و ارزانی گرسنگی نباید از ساختن بقیه سال غافل بود و باید امیدوار بود روزگار چهار فصل در پیش باشد. این را همه گنجشک‌ها و کبوترها هم آرزو می‌کنند.

چرا همیشه منتظر باشم
مسافری برگردد
همین حالا دست می‌برم در نقشه ‌جغرافیا
جای مبدا و مقصد را عوض می‌‌کنم
*شعرها از آرش شفاعی

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.