روزنامه هفت صبح، مرجان فاطمی| طبق الگوی پیرنگ داستانی‌، وقتی تلاش و تقلای شخصیت برای حل مسئله داستان به‌جایی نمی‌رسد و هرکاری می‌کند نمی‌تواند بر نیروهای مخالف غلبه کند، به بن‌بست می‌رسد و در نقطه اوج نا‌امیدی قرار می‌گیرد. جایی‌که دیگر می‌داند هیچ راهی باقی‌‌نمانده و یا باید هرجور شده تغییری ایجاد کند یا بپذیرد که نمی‌تواند چیزی را تغییر دهد. تا مدت‌ها داستان‌های مورد علاقه‌ام آنهایی بودند که شخصیت‌هایشان درست در این نقطه، شکست را می‌پذیرفتند و خیلی شیک از بازی می‌رفتند بیرون.

مثل مرگ شارل بواری در رمان «مادام بواری» گوستاو فلوبر. جایی‌که بعد از چند شبانه‌روز سوگواری برای اِما، وقتی در صندوق چوبی خصوصی اِما را باز می‌کند و نامه‌هایش را می‌خواند و از روابط همسرش سر در‌می‌آورد، همان‌جا درجا از غصه می‌مرد. یا در پایان داستان «روز خوش برای موزماهی» نوشته جی.دی.سلینجر، جایی که سیمور بعد از خداحافظی با دختربچه وارد هتل می‌شد و گلوله را توی شقیقه‌ خودش شلیک می‌کرد.

مرگ‌های بی‌دلیل و از روی اندوه، شلیک‌های ناگهانی و بدون مقدمه‌ توی شقیقه، سرکشیدن لیوان‌های پر از قرص، باز کردن پیچ گاز یا پرت شدن از بلندی، هم پایان‌های غافلگیر‌کننده‌ای هستند‌ و هم جذابند. در عین حال خیال مخاطب را راحت می‌کنند و جایی برای شک‌وشبهه باقی نمی‌گذارند. اما مشکل اینجاست که زیادی داستانی‌اند. چقدر احتمال دارد وقتی در واقعیت متوجه خیانت طرف مقابل‌مان ‌شویم، جادرجا بمیریم یا وقتی حس ‌کنیم عرصه برایمان تنگ شده، به شقیقه‌مان شلیک کنیم؟ معمولا مجبوریم کنار بیاییم و بالاخره راه دیگری را امتحان کنیم.

حالا دیگر به‌نظرم پایان‌هایی بیشتر غافلگیر‌کننده‌اند که نویسنده، راه جذاب‌تری را برای تطبیق شخصیتش با شرایط انتخاب می‌کند. مثلا در بدترین شرایط به‌جای شلیک توی شقیقه، به خیال پناه می‌برد، می‌رقصد یا یک شام مفصل سفارش می‌دهد. یا واکنش‌هایی ناگهانی اما عمیق نشان می‌دهد. مثل جایی که سرهنگ «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» مارکز، دهانش را باز می‌کند و بعد از هفتاد و پنج سال رک‌وراست جلوی زنش می‌ایستد و در پاسخ به این سوال که «بگو ببینم این مدت چی بخوریم؟»

به او می‌گوید: «گُه.» یا جایی‌که زن داستان «تپه‌ای چون پیل‌های سفید» ارنست همینگوی به مرد بی‌مسئولیت همراهش می‌گوید: «خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم خفه شو.» در کنار همه اینها پایانی که هربار مثل روز اول غافلگیرم می‌کند و هربار با فکر کردن به آن، دلم به‌درد می‌آید، پایان داستان «اندوه» آنتوان چخوف است.

پیرمرد سورتمه‌چی تنها که چند روز است پسرش را از دست داده و دیگر در این دنیا هیچ‌کس را ندارد. هرکاری می‌کند با آدم‌ها حرف بزند، از مرگ پسرش بگوید تا بلکه آرامش پیدا کند هیچ‌کس حاضر نمی‌شود حرفش را بشنود. همه یا مسخره‌اش می‌کنند و یا وسط حرفش می‌پرند. آخرسر نه از اندوه مثل شارل بواری می‌میرد، نه مثل سیمور توی شقیقه‌اش شلیک می‌کند و نه مثل سرهنگ و زن، فریاد می‌کشد و فحش می‌دهد. آرام و تنها در طویله کنار اسبش می‌نشیند و با او درددل می‌کند.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.