روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری | آنقدر این چند وقتی که از باز شدن مدارس بعد از کرونا، فیلم از دانشآموزان و معلمان در فضای مجازی منتشر شده که آدم نمیداند از خوبشان بنویسد یا… ولی نکته جالبی که وجود دارد این است که در همین روزها خیلیها هم نوشتند بابا جان، این داستان معلم و دانشآموز و کتک خوردنها مسبوق به سابقه است و خبر ندارید مثلا زمان ما چه خبر بود. حالا خود من به عنوان یکی از دانشآموزانی که بیاغراق بگویم سرکش و یاغی وتخس بود چه خاطرهها که از دهه شصت عزیزم و معلمان ندارم.
اصلا آن زمان برای خودش داستان عجیبی بود. خود من مثلا به همت مامان فرهنگیام با هزار ضرب و زور مدرسه نمونه معلم و نمونه مردمی میرفتم اما تن نمیدادم به این بازیهای ناظم و مدیر عزیز. مثلا میدانید در آن زمان جوراب سفید و رنگی نباید میپوشیدیم، من چکار کرده بودم تمام جورابهایم را قرمز خریده بودم و هر چقدر مدیر و ناظم سر صف نگهم داشتند که چرا جورابت قرمز است؟! حرفم یک کلام بود همین یک جفت جوراب قرمز را دارم پول هم نداریم بخریم!
اما داستان کتک خوردنم از ناظم هم داستانِ مناسبی است. اول راهنمایی بودم و بهواسطه تقسیمات منطقه، آن سال مادرم نتوانست من را به دلخواهش در مدارس نمونه مردمی بعثت ثبتنام کند در نتیجه باید مدرسهای نزدیک خانه میرفتم که نامش بدآوازه بود و حتی بچههای دوساله یا همان ردی هم در کلاسمان داشتیم که به غایت شیطان بودند و من هم جلویشان درس پس میدادم و سر کیف با آنها میپریدم! همان سالی بود که ساعت خوش، گل کرده بود و دخترها عکسهای بازیگران ساعت خوش را جمع میکردند.
آنتن کلاس لو داده بود که دوسالههای کلاس در کیفشان عکس دارند، آن روز را یادم نمیرود. بهار بود. در آفتابِ حیاط، ناظم بعد صف که رفت ردیف ما را نگه داشت و من هم که همیشه در صف کنار آنها میایستادم با این که دوساله نبودم و آنها از من بزرگتر بودند اما از یاغیگریشان خوشم میآمد و کنارشان بودم. ردیف ما را نگه داشتند و از کیف و کلاسورشان عکس بود که بیرون میریخت. ناظممان خانم بیدگلی نامی بود که هرجا هست سلامت باشد.
اما چه ضرب دستی داشت و تا آن روز فقط دیده بودم و آوازه چکهایش به گوشم خورده بود. از همان اول ردیف ما شروع کرد و یکی یکی محکم خوابوند توی گوش بچهها! به من که رسید چونه مقنعهام که همیشه خدا کج بود، محکم مقنعه را کشید که صاف شود که درز مقنعه کنار گردنم کشید و زخم شد! من هم گفتم من عکس نداشتم چرا میخواهی بزنی! تازه اگر هم عکس داشتم حق ندارید ما را بزنید! بابامون هم ما را تا حالا نزده!
همان لحظه دست تپل، سفید و سرخ ناظممان در هوا بالا رفت و چرخید و محکم خوابوند زیر گوش سارا غضنفریِ لاغر مردنی که جرات کرده بود بین این همه دوساله پررو، چشم در چشم بیدگلی بگوید:« حالا عکس هم داشتیم تو کی هستی ما را بزنی!» برق سه فاز از چشمهای درشتم پرید بیرون! حسابی از حاضر جوابیام لجش گرفته بود و گفت حالا فهمیدی کی هستم! بچهها هاج و واج بودند و ناظممان هم گفت دو قطره اشک بریز تا بفرستمت مثل بقیه اینها سرکلاس!
اما من بچه غد و سرکش اشک بریزم؟! رویم را آن طرف کردم که انگار اصلا نمیشنوم چه میگویی و در دلم میگفتم صبر کن فردا به خدمتت میرسم! چرا؟ چون همه آن بچههای دوساله از حمایت خانواده برخوردار نبودند و اگر خانواده میفهمید عکس دارند که بیشتر هم از آنها کتک میخوردند! همه رفتند سر کلاس! من یک لنگه پا تا ظهر کنار دستشویی ایستادم چون حق نداشتم حتی بنشینم! ظهر آمدم خانه و شد آنچه نباید میشد. مو به مو داستان را برای مامان و بابا گفتم.
گردنم را نشان دادم. جای پنج انگشت محکم بیدگلی روی صورتم را و محکم و محترم گفتم خب تا همین جا بود، من دیگر مدرسه نمیروم. تمام. دروغ چرا یک بار هم سال سوم ابتدایی گفته بودم مدرسه نمیروم وقتی از یکی از معلمها کتک خوردم! مامانم را کارد میزدی خونش درنمیآمد. خودش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هرروز سر و کارش با بچهها بود و حالا دستی به خودش اجازه داده بود بچه خودش را کتک بزند! فردا صبح زود من را بلند کرد و گفت برویم مدرسه! من هم گفتم من مدرسه نمیروم! جواب چه بود؟ اگر ترسو و بدبخت هستی پس مدرسه نرو و حقت را هم نگیر و از این به بعد در خانه تنها میمانی و لباس چرکها را با دست میشویی!!!! چون زار و نزار و زبونی!
رفتیم مدرسه! مادرم عین گلادیاتورها به سمت اتاق مدیر در حیاط مدرسه نه به آرامی که به یک باره حمله برد! من سر صف بودم و ناظممان هم زیر چشمی و متعجب نگاه میکرد مگر داریم دانشآموزی کتک بخورد! حالا مثلا عکس رادش و عطاران هم داشته بوده باشد بعد والدیناش بیایند شاکی که چرا زدهای؟! همیشه که تشکر میکردند! در همان صف و وسط و سرود و صدای قرآن، صدای مادرم انگار از پشت بلندگو میآمد.
چنان نعره میزد انگار رستم با اکوان دیو درافتاده باشد! صدایش در حیاط میآمد که از صورت و گردن بچه با دوربین عکاسی، عکس گرفتهام مگر با نفهم طرف هستید فردا میروم منطقه! از حیاط داخل دفتر را میدیدیم که چطوری مدیرمان به در یورش آورد و در دفتر را بست و ناظممان را به داخل فراخواند! ناظم هم ما را هول هولی فرستاد سرکلاس! بعد هم با بلندگو من را خواستند که ناظممان در دفتر بگوید من حواسم نبود تو عکس نداشتی و اشتباه با آن بچهها جمع شدی و از دستم در رفت آن سیلی و حقت هم نبود!
مادرم هم فاتح و برنده دست آخر گفت اگر روزی عکس هم داشت به خودم بگویید دستتان را جمع کنید خانم! این داستان همانا و تا آخر سال ناظم به ما چپ هم نگاه نکرد همانا! اگرچه سال بعد به سرعت از آن مدرسه من را بردند مثلا نمونه مردمی و هرروز ظهر تا تعطیل میشدم خودم را به دوسالههای عزیزم در آن مدرسه سابق میرساندم اما درس عبرت چه بود؟
بچهجان نترس، اگر بترسی و حقت را نگیری مادرت یک تشت رخت چرک در خانه گذاشته بروی بشویی و زاری کنی و زبون باشی! البته از دل و جرات مادرم هم باید بنویسم که پشت ما بود. و حالا به شما بگویم اگر گفتند چوب معلم گُله و هرکس نخوره خُله! دروغی بیش نیست. کتک نخورید!



