روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یادداشت چندماه پیش من درباره خشونت‌‌ورزی آموزگاران قدیم نسبت به دانش‌‌آموزان، گویا اقربای آنها را از من دلخور کرد. پس این بار بی‌‌آنکه به آنها بگویم بالای چشم‌‌شان کلاه پهلوی است، به گوشه‌‌هایی از وضعیت آموزش و پرورش در سده اخیر ایران می‌‌پردازم و قلم را واژگونه می‌‌گیرم در تایید زحمات و شرمگینی‌‌های معلمان بی‌‌مزد ایرانی که آب را به جوی برگردانم.

یک: لباس فرم دانش‌‌آموزی اگر در این مملکت ۹۰ سال سابقه دارد پیشینه فقر آموزگارانش از آن هم بیشتر است. من به قربان آن دوشاخه برگ زیتون بروم با آن ملیله سفید که روی یقه‌‌ دانش‌‌آموزان قدیم بود و شلوار لبه دوبل که به لباس‌‌های کازرونی معروف شدند و آموزش و پرورش مملکت در سال ۱۳۱۱ از محصلینش خواست که آنقدر احترامات فائقه به این البسه قائل باشند که با آن در هیچ مجلس مستهجنی حضور نیابند. همچنین به مفتشین خود دستور داد مواظب باشند که هر گاه از محصل‌‌ها کاری غیراخلاقی سر زد، نمره و اسم مدرسه را از علامت یقه گزارش کنند و پدر صاب‌‌بچه را دربیاورند. «خشونت و پدرانگی»، دو بال قیچی همیشگی آموزش و پرورش در ایران بوده است.

دو: در میان عکس‌های قدیمی‌‌ام یک تصویر عتیقه از بچه‌مدرسه‌ای‌های سال ۱۳۰۴ دارم که لباس‌های سراسر سفید پوشیده‌اند با شلوارهای کِشی و گیوه‌های کرمونشاهی اصل. صورت‌های رنگ پریده‌شان که نشانگر فوبیای مدرسه است به گلبهی می‌زند. فوبیایی برخاسته از نوعی احترام افسانه‌ای نسبت به آموزگار و ناظم سبیل‌‌کلفت و ترکه به دست. الان باید همان دردونه‌های حسن کبابی! صدکفن پوسانده باشند. لباس متحدالشکل‌شان اما چنان شوقی در آنها انگیخته است که قابل وصف نیست. این مربوط به ایامی‌ست که بخش اعظمی از مردم نان خالی پیدا نمی‌کردند تا سق بزنند و میزان بیماری و مریض‌احوالی در میان مردم سر به آسمان می‌‌سایید و مهم‌تر از همه اینکه حقوق معلمین از درآمد پست‌ترین طبقات اجتماعی هم پایین‌تر بود.

سه: من به قربان دکتر جردن بروم که بچه‌‌محصل‌‌هایش در ایران نمونه بودند. بچه‌های دبیرستان البرز (کالج آمریکایی‌ها) چنان زیرنظر دکتر جردن ساخته و پرداخته می‌‌شدند که حتی وقتی پیر شدند با شنیدن اسم او، فوبیایی همراه با احترام، جان‌شان را می‌لرزاند و یادشان می‌افتاد که جردن برای تربیت روح‌ آنها چه کرد. او به حدی برای تربیت رفتاری جوجه‌محصل‌هایش هیجان به خرج می‌داد که دستور داده بود هر بچه‌‌محصلی که دروغ بگوید برای هر دروغش ده شاهی جریمه شود و در جیب هر محصلی که سیگار پیدا شود یک تومان جریمه اخذ گردد و چنانچه دانش آموزش سوالی را بلد نبود، خطاب به او می‌گفت: «کلّه به کار- کدو کنار!» و سر همین سختگیری انسانی او بود که مدرسه البرز اسطوره‌های بسیاری را برای جامعه هنر، ورزش، فرهنگ و حوزه تدین ایرانی تربیت کرد. چهره‌هایی چون صادق چوبک در قصه‌نویسی، محمدخاتم در ورزش (همزمان در شش رشته ورزشی، کاپیتان تیم ملی بود)، اسلامی ندوشن در اسطوره‌شناسی، مصطفی چمران در الهیات و فلسفه، همایون خرم در موسیقی‌، جمشید مشایخی در سینما و ده‌ها چهره البرزی دیگر که تا وقت مرگ، نماد البرز را از زندگی خود حذف نکردند و حتی گاهی اسم کودکان خود را البرز گذاشتند.

چهار: البته این فقط البرز نبود که «آدم» تربیت می‌‌کرد. مدارسی چون ژاندارک، انوشیروان دادگر، فیروزبهرام و تربیت هم جان کودکان را لبریز از دانستگی می‌کردند. من به قربان دختران تارک‌‌دنیا بروم که ژاندارک را تاسیس کردند. مدرسه‌‌ای که ابتدا برای تحصیل دختران ارامنه ایرانی به صورت دارالایتام گشایش یافت اما چندان طولی نکشید که از دوران ناصری دختران مسلمان را نیز قاطی محصلینش کرد و برایشان معرفه‌الاشیا و فوایدالادب تدریس کرد. مدرسه فیروزبهرام را نیز باید قربان بروم.

آن نیز همانی‌ست که مردی زرتشتی آن را برای زنده نگه داشتن یاد پسر جوانمرگش تاسیس کرد و معماری‌اش که توسط جعفرخان معمارباشی و با الهام از اسلوب‌های هخامنشی ساخته شده بود عمری چشم‌های رهگذران تهرانی را نوازش داد. من به قربان موبدان بروم که دبیرستان انوشیروان دادگر را تاسیس کردند؛ بانویی زرتشتی به اسم جی‌تاتا از سلسله موبدان هندوستان و با سرمایه صدهزار روپیه‌ای‌. یادتان باشد تمام این مدارس به منزله دانش‌خانه‌ و تربیت‌کده‌ و پناهگاه و آسایشگاهی روحی برای جوان‌های ایرانی بودند تا با دانستگی تمام اسب‌های خود را برای درخشش در قرن بیستم زین و یراق کنند.

پنج: تمام دلخوشی دانش‌آموزان عهد قدیم به محسنات «لباس‌فرم» شان و تمام دلخوشی معلمین سال ۱۳۱۸ به این بود که وزارت معارف جلسات پرورش افکار خود را تحت‌‌عنوان شب‌نشینی تابستانی برگزار می‌‌کرد و کِیف روی کِیف تلمبار می‌‌شد. روزهایی که باغ فردوس تجریش قیامت می‌شد و بعد از آنکه دانش‌آموزان سرود ملی و سرود مهر را می‌نواختند استادان هنرستان عالی موسیقی سازهاشان را به صدا درمی‌‌آوردند و نهایتش برنامه‌ای تحت‌‌عنوان «لطیفه» که همان «استندآپ کمدی» امروز بود اجرا می‌شد و تا زمانی که اشک حضار درنیامده بود قاسم مالک از پشت بلندگو پایین نمی‌آمد.

فوق فوقش یک سخنرانی هم وسط‌های برنامه چیده می‌شد که بار علمی هواخوری را بالا ببرد. الان وقتی بچه‌های مدارس را به گردش علمی می‌برند آدم می‌ترسد چندتایشان توی استخر شهر غرق شوند چندتایشان هنگام چپ شدن اتوبوس، چند نفری هم وسط راه قانقاریا بگیرند و اسقاط شوند. مرگ چقد ارزان شده است.

شش: من به قربان نارضایتی‌‌ معلمین ایرانی از میزان درآمدشان بروم که فقط هم مختص به امروز نیست بلکه این یک قصه‌ قدیمی و جانگداز در تاریخ آموزش‌وپرورش ایران است. این بخشی از یادداشت روزنامه اطلاعات ۲۰اردیبهشت سال ۱۳۲۳ است که از حقوق پایین معلم‌ها در ایران انتقاد کرده است:«وای بر جامعه‌ای که مربیان خود را تا این حد خار دارد. چرا حقوق معلم از عمله کمتر است؟ این برای کشور ما ننگ است…» اطلاعات در این یادداشت آورده که«در میان طبقات دولت که بیش از سایر طبقات در حق آنها ظلم شده طبقه آموزگاران است.

آموزگاری که تا مدت‌ها پیش ۳۴۰ ریال حقوق می‌گرفت که با ارفاق تا ۴۰۰ ریال ترقی دادند و در ۶ آبان سال ۲۳ قرار شد که حقوق پایه‌‌شان را تا ۹۰ تومن برسانند اما پشیمان شدند. آموزگاران بینوا که اغلب زن و بچه هم دارند در کشوری که یک جفت کفش ۱۰۰۰ ریال و یک جفت پیراهن ۵۰۰ ریال و کرایه یک اتاق متوسط ۵۰۰ ریال است چگونه می‌توانند زندگی کنند؟ یکی از محترمین نقل می‌کند که آموزگارانی را سراغ دارد که قوت لایموت‌شان سیب‌زمینی ست.

لباس ژنده و پاره به تن می‌کنند و فلاکت از سر و روی‌شان می‌بارد. چگونه می‌توان از چنین آموزگاری توقع داشت که شاگرد زیردستش را اندرز دهد که درستی و راستی پیشه کند و به زندگی با امید، نظر نماید؟ چرا باید حقوق فلان خانم ماشین‌نویس چند برابر حقوق آموزگار بینوا باشد؟ چرا راضی نمی‌شوید که این طبقه را از رنج و مسکنت و بیچارگی نجات دهید؟»

هفت: کتک‌‌هایی که از معلمینم خورده‌‌ام حلال. فحش‌‌های خواهر و مادر که از معلمینم شنیده‌‌ام گوارا. من هم جای آنها بودم خود را اندازه قاطر می‌‌زدم که آدم شوم! آخرش هم که نشد بشوم. حیفِ خشونتی که بر من روا داشتند. یا نانی که بر من لقمه گرفتند. یا عرقی که برای خرفهم کردن من ریختند. بروید کنار که می‌‌خواهم قربان‌‌شان بروم.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.