روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا عرض کنم که امروز یه خورده گلوم درد می‌کرد. فقط بابت این‌که بیکار بودم و با خودم گفتم یه هوایی هم بخورم، یه سر رفتم درمانگاه سرِ خیابونمون.جناب دکتر بعد از شنیدن تک جمله «گلوم یه خورده درد می‌کنه»، اون چوب بستنی نفرین شده رو کرد تهِ حلقم و در جا، حالت تهوع هم به گلودرد اضافه شد که خدمت جناب دکتر هم عرض کردم. یه سری تکون داد که:

«درستش می‌کنم.». فشارم رو گرفت: - «فشارت هم که پایینه.» / « جناب دکتر. من کلا همیشه فشارم پایینه. غیر عادی نیست.»
از بالای عینکش یه نگاهی کرد که یعنی: « فشارت غلط کرده پایینه… میارمش بالا.» اون چراغ قوه منحوس رو که نوکش تیزه و می‌کنن تو گوش آدم رو هم آورد و نگاهی تو گوشم انداخت و یه « اوهوم » زیر لب گفت…

- « گلو و گوشِت متورمه.» / « یعنی چرک کرده؟» / « می‌تونه چرک بکنه…» / « یعنی کروناست؟» / « اون هم میتونه باشه.» / « یعنی سرماخوردگیه؟» / « می‌تونه باشه…» / « حساسیت چی؟» / « می‌تونه باشه.» / « گرمی نکرده باشه…» / « می‌تونه کرده باشه.» / « به این گرده درختا حساسیت ندادم؟» / « می‌تونی داده باشی.» / « دلایل دیگه چی جناب دکتر؟» / « می‌تونه دلایل دیگه هم داشته باشه…»
خیلی جناب دکتر قاطعی بود.

- « الان چی کار باید بکنم جناب دکتر؟ » / « همه این موارد رو در نظر می‌گیریم.» و یک نسخه‌ای برام نوشت که فکر می‌کنم می‌خواست یه آب و جاروی حسابی بدنم رو بکنه و اگر ویروسی، حتی فکر حمله هم تو سرش باشه، جرات نکنه نزدیکم بیاد و مثل این آپارتمان‌ها که سم پاشی می‌کنند و تا مدت‌ها هیچ جانور موذی ای دور و برش پیدا نمیشه، بیمه شم.سِرُم برای فشار و سه عدد آمپول که نمی‌دونم برای چی بود، که در سرم باید زده می‌شد، برام نوشته بود.

رفتم داروخانه و با یک کیسه پُر، برگشتم. خب اشتباه اولم همین جا بود که فرار نکردم و سرمو انداختم پایین و رفتم تزریقات و خوابیدم زیر سِرم.خانم پرستار که بعد از زدن سرم، تشریف آوردن آمپول‌ها رو هم داخل سرم تزریق کنند، نگاهش به یکی از آمپول‌ها قفل شد:
- « اِ…» / « وای… چی شد؟» / « این که عضلانیه نه وریدی…» / « چی شده؟» / « این عضلانیه نه وریدی.» / « به خدا نمی‌فهمم منظورتونو.» / « یعنی نباید تو سرم بخوره…باید تو عضله بزنم.» / « آقای دکتر گفتن همه‌شون تو سرم میخوره…» / « آره … تو نسخه هم همینو نوشته بود.»

یه شونه‌ای بالا انداخت که : « حتما یه چیزی می‌دونسته دیگه…» در کسری از ثانیه، آنچه خبر درمورد اشتباهات پزشکی که منجر به مرگ شده بود، مثل کارنامه آخرتم، از جلو چشمام رد شد:- « میشه خواهش کنم یه چک مجدد با جناب دکتر بکنین؟» / « نه بابا…نمیخواد. درسته دیگه.» / « خانم، من واسه یه گلودردِ ساده اومدم. کار به آی سی یو میکشه‌ها.»پرستار محترم با یک صوتی شبیه «ایش» رفت که از دکتر بپرسه.

و اشتباه دوم من اینجا اتفاق افتاد. گوشیم رو روشن کردم و داروهایی که دکتر نوشته بود رو سرچ کردم.در این فاصله رفتن و برگشتن پرستار، متوجه شدم که اگر من زنده از در این درمانگاه برم بیرون، معجزه شده. عوارضی که برای این داروها نوشته بودن، می‌تونست یک شهر رو از پا بندازه. تازه اگر با هم تداخل نداشته باشن. تازه اگر پرستار و دکتر به توافق برسن که « وریدیه یا عضلانی…» فقط یک چیز برام نامشخص بود. چه جوری فرار کنم؟…

پرستار که اومد، من همچنان در شوک خواندنِ عوارض داروهام بودم. - « دکتر گفت وریدی… آروم باید تزریق شه.» / « خانم ببخشید… اینا عوارض ندارن ؟» / « نه. چه عوارضی. حالت رو خوب می‌کنن دیگه…» / «آخه الان که سرچ کردم، نوشته بود که…» / «واسه خودشون نوشتن…هیچی نمی‌شه. ما روزی هزار تا از اینا می‌زنیم.»

هنوز سخنرانی پزشکیِ سرکار خانم پرستار تمام نشده بود که مریض تخت بغلی تشنج کرد. خانم پرستار بدون هیچ‌گونه نگرانی، کپسول اکسیژن رو برد بالا سرش و با ناراحتی گفت: « خب چرا نمی‌گین حساسیت دارین؟….» اون مریض، که حالش رو به راه شد، خانم پرستار برگشت سر وقت من:

- « سرکار خانم. شاید من هم حساسیت داشته باشم. اجازه میدین از خدمتتون مرخص شم؟» / « ای باباااا… مال شما فرق می‌کنه.»
این سِرم و آمپول‌های داخلش، حدودا یک ربع طول کشید تا تموم شه…و دراین یک ربع، حتما دو تا از رگ‌های اصلی قلبم، در اثر استرس ناشی از داروهای یک گلودرد ساده، بسته شده. ایشالا هواخوریِ بعدی: دکتر قلب.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.