روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی | روزگار متبسم دیرین را مدتهاست توفان ناکامی باخود برده است. با این همه، شما باور کنید دونفر درهمین ایام ناکام، دارند زیر یک چتر زندگی میکنند چون عاشق هستند پس قانعاند! یعنی یک گلدان به جای جنگل، یک پیاله آب به جای دریا و یک اتاق به اندازه زندگی! همین. باور کردنش البته سختتر از نپذیرفتن حضور عطر خوش یاس در یک غروب بهاری است.
این را خانم گلبهار میگوید که میخواهد یک چوب کبریت وسط یک دانه کیک یزدی روشن کند تا بیست سالگیاش را فوت کند و بعد کیک را دونیم کند با سرانگشتان شوق و حظ و بعد نیمی از آن را در دهان آقای همسر بگذارد که نامش دلنواز است. دلنواز بیست وشش ساله و کاشیکار وگلبهار قالیباف است. چوب کبریت روشن شد، کیک یزدی دونیم شد و ازاین رویداد فرخنده هر دو چنان از ته دل خندیدند که من باور کردم فقط عاشقها، خوشحالترین مردمان هستند!
آقایی شبیه ناراضی، سی و شش ساله، حسابدار یک شرکت دارویی میگوید حتی با عشق هم ازدواج کردن بار گرانی است وقتی آرامش رنجور و تن در روزگار پاپتی، خمیده خود را راه میبرد! نه، من حاضر نیستم برای روشنکردن یک شمع کسی را باخود به جهنم ببرم ! خانمی شبیه ناراضی سی ودوساله که به تازگی کارش را از دست داده است با صدای خط خطی ازلذت سیگار، زمزمه میکند، یکبار تا دم خانه بخت رفتم اما از فریب گریختم. چرا؟
چون لذتها سطحی و دردها عمیق است! حرفهای آقا وخانم ناراضی موجب کدورت خاطر پدر و مادر هر یک از آنان است چون همه آرزوهایشان حالا بردلشان ساز ناامیدی مینوازد! زوجی نسبتا جوان با تبسمی کمرنگ زمزمه میکنند؛ البته وقتی فرزندتان شما را به نام میخواند حالتان شکوفه و بادام میشود زیر باران فروردین؛
چیز زیادی نمیخواهم از دنیا
اگر بالشی از تافته آبی دریاچه میسر باشد و
زیراندازی از کتان سبز جنگل و
شمدی از وال ابرهای بهاری
راست این است پنداری همه فصلها برگ ریز است که این سان درخت زندگی مشترک، کم برگتر از پاییز پرسوز است چون تعداد مجردها هر روز بیشتر از دیروز میشود؛ یعنی جمعیت داوطلبان ازدواج هر لحظه نیروهای خود را ازدست میدهد و به عبارت دیگر تعداد داوطلبان پیوستن به جبهه متاهلان با کاهش قابل ملاحظهای روبهرو است! درنگ اینکه دختران بیش از پسران میل به تجرد دارند! دختری بیعلاقه به بند انگشت میگوید:
من نمیتوانم مثل مادرم برای حفظ مثلا کیان خانواده، آقایی زورگو و از خودراضی را تحمل کنم. مادرش آهستهتر از نسیم میگوید:کو؟ کجاست؟ زورگو یا زورنگو! پس چنین است رسم روزگار که اکنون وضع تجرد قطعی در میان دختران محترم، نگرانکننده شده است. منظور تجرد قطعی کسانی است که ۵۰سال دارند اما هنوز بله نگفتهاند و درنگ آنکه تعداد شیرینهای مجرد میانسال بیش ازفرهادهای مجرد شقیقه سفید است.
پدر و مادر دوپسر سی وهشت وسی وچهار ساله مجرد میگویند؛ مسئله این است وقتی که بچهها بیکار و بیپولاند پس بیدل هم هستند بنابراین با نصیحت عاشق نمیشودکه ازدواج کنند! اما گلبهار و دلنواز خطاب به همنسلانی ازجنس خود وکمی بیشتر از آن میگویند؛ دوستان دوست داشتنی مثل جوانی! مثل لذت خوردن کباب کوبیده به وقت ناهار جمعه با نان سنگک وگوجه فرنگی! لطفا تا پیر نشده و سرفهگو نشدهاید بله بگویید تا زندگی مشترک، زیر چتر بهار و باران برود! تا شاعر بنویسد؛
چیز زیادی نمیخواهم ازدنیا
اگر دلی ازجنس دشت میسر باشد و
عشق کمی بیشتر از تعداد کودکان جهان و
زبانی به رنگ طراوت گل سرخ
مختصر اینکه
اگر چشمی به بیپلکی آسمان میسر باشد
برای دیدنت میگذرم از شب
روزی قطبی میخواهم/ همین!
* شعرها ازصفورا نیری



