روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: هیچ‌وقت اینقدر تبریز را دوست نداشتم که جانم برایش برود. دیگر انگار یکجوری بیمارش شده‌‌ام. دیروز هم به محض حرکت به سمت تهران، از دروازه شهر تا بستان‌‌آباد و میانه و نزدیکی‌‌های زنجان، کوه‌‌ها را تماشا کردم و گریستم. بغض مثل یک گره کور چسبید بیخ گلویم و تا خود تهران باز نشد. یک شهر مگر چقدر می‌‌تواند آدم را آلوده خود کند که به محض ترکش به دشت‌‌ها و رمه‌‌ها نگاه کند و دریا دریا اشک صورتش را بخیساند.

آنقدر که دیگر نتواند برگردد عقبش را نگاه کند و بگوید «ای تبریز دردانه‌‌ام، هیهات هیهات، آیا من دوباره تو را خواهم دید؟» عشقبازی با یک شهر مگر چقدر می‌‌تواند توی پوست و گوشت آدم فرو برود که هنگام ترک آن، انگار که از مادرت جدا می‌‌شوی. یا دلبندت ترکت می‌‌کند. آنگاه هر چوپانی که توی جاده دیدم، هر گلّه‌‌ای، هر دهکده‌‌ای، هر سار و بلبلی، یا هر «قالاخ» و درخت تنهایی که وسط دشت روییده بود، با اشک و آه گفتم «من دوباره شما را خواهم دید که بگریانیدم‌؟» آنها جوابم را ندادند و حرمانم افزون‌تر شد.

دو: هیچ‌وقت این شهر برایم اینقدر رازآلود و مادرانه نبود. یاد پیرمرد پروفسوری افتادم که وقتی داشتم برای اولین‌بار به باکو می‌‌رفتم، توی کوپه ما نشسته بود و از راه‌آهن تبریز ‌تا ایستگاه باکو را یک بند گریه کرد. فقط نگاه می‌‌کرد به کوه‌‌ها و رودها و گله گوسفندها و چوپان‌‌ها و فلکه شیر چشمان طوسی‌‌اش یک قلم باز بود. دیگر از وسط‌‌های راه از دستش ذله شدم. مخصوصا از بی‌‌صدا اشک ریختن و رو به پنجره نشستنش و لام تا کام حرف نزدنش. گفتم «چه‌خبر است؟ شما که سرد و گرم روزگار را چشیده‌‌اید. این همه گریه نامنقطع. این همه بغض و خرابی. چه‌خبر است برادر من؟» دو لبش قفل بود و باز نشدنی.

اما هنگام رسیدن به راه‌‌آهن باکو، دیگر به نیت پوزش بود شاید که گفت از کودکی تا اکنون تبریز را ندیده بودم. از ۶ سالگی که از این شهر بیرون آمدم و ۵۳ سال تبریز را ندیدم. مادرم را ندیدم. خواهرم را ندیدم. حالا هم که دارم ازش خداحافظی می‌‌کنم گمان دارم هرگز قسمتم نخواهد شد که دوباره نیم‌قرن به این شهر بازگردم.» آدرس خانه مادرم را دادم که «یک ماه بعد بیا تبریز، خودم روی پلک چشم‌‌هایم ازت پذیرایی خواهم کرد. این که گریه ندارد.» اما او نگاهی کجکی انداخت و گفت «جوان تو چه می‌‌فهمی آیریلیق و قسمت یعنی چه‌؟»

سه: حالا خودم به محض خروج از شهر مادری‌‌ام، گریه می‌‌کردم تا زنجان. و شده بودم کُپ پیرمرد باکویی. عجیب اینکه هر کوه زرشکی رنگی که بغل جاده بود، بدتر به گریه‌‌ام می‌‌انداخت. چنان که شوفر ماکسیم برای تسکینم آوازهای آراز آراز را گذاشته بود توی ضبط. و فکر می‌‌کرد توی خودم باشم بهتر است. نزدیک قزوین که برای شام نگه داشت، گفت «آقا شما که خودت سرد و گرم روزگار را چشیده‌‌ای. این همه اشک برای چه سرازیر شد پنهانکی؟» عین همان حرفی بود که ۳۰ سال پیش من به پروفسور گریان باکویی گفته بودم. همسفری که از واغزال (راه‌آهن) تبریز تا ایستگاه باکو را یک قلم گریه کرد و آخ نگفت.

چهار: پروفسور دلشکسته در ایستگاه آخر سفرمان برایم تعریف کرد که در شش سالگی داشته در محله پدری‌‌اش «واغزال»، با همبازی‌‌هایش قایم‌‌باشک بازی می‌‌کرده که یکهو می‌‌رود توی یکی از کوپه‌‌های یک قطار باری، قایم می‌‌شود و همبازی‌‌ها هر چه می‌‌گردند پیدایش نمی‌‌کنند. او همانجا در کوپه ماقبل آخر خوابش می‌‌گیرد و می‌‌افتد روی علوفه‌‌جات دام‌‌ها و چند ساعت بعد که قطار از مرز جلفا رد می‌‌شود سمت باکو، ماموران مرزبانی هنگام بازرسی کوپه‌‌ها، می‌‌بینند که پسربچه‌‌ای آنجا خوابیده است.

لاجرم کودک را تا باکو می‌‌برند و تحویل یتیم‌‌خانه‌‌ها می‌‌دهند و بچه همانجا بزرگ می‌‌شود و درس می‌‌خواند و دکترا می‌‌گیرد و به‌‌عنوان پروفسور خوانده می‌‌شود و به محض فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و باز شدن مرزهای آذربایجان به تقلا می‌افتد که بعد از ۵۲ سال به جست‌وجوی مادرش بیاید اما خانه پدری‌‌اش در محله «واغزال» نیست و نابود شده بود. مادر آنقدر در انتظار کودک مانده بود و به روزنامه‌‌ها آگهی مفقودی داده بود که مرده بود.

پنج: حالا خودم شده بودم شبیه پیرمرد باکویی و از دروازه تبریز تا نزدیکی‌‌های زنجان را اشک ناغافل، حرام کرده بود. شده بودم شبیه مردی که ۳۰ سال پیش دیده بودم و ۳۰۰ کیلومتر را با چشم‌‌هایی خیس به تپه‌‌های اُخرایی و چمن‌‌های زمرد نگاه کردم. وقتی نزدیکی تهران رسیدم، حالم بهتر شد و از خود می‌‌پرسیدم چرا تبریز برای من این همه رازآلود و افسانه‌‌ای شده است که قابل تعریف برای هیچ‌کس نیست. در هر سفرم، یکی از رفقا و عزیزانم را خاک می‌‌کنم و برمی‌‌گردم.

دیگر دایره نزدیکانم یکی‌یکی کم می‌‌شوند. آنقدر کم که انگار در آن شهر به غریبه‌‌ای تبدیل شده‌‌ام. برخلاف قدیم‌‌ها که هر روز یکجا مهمان بودم حالا دیگر از خانه خواهرم بیرون نمی‌‌آیم. نهایتش یک روز می‌‌آیم خیابان و سلانه‌سلانه توی کوچه‌‌های قدیم میارمیار، شهناز، ششگلان، اهراب، بارناوا و باغمیشه می‌چرخم و یک دل سیر آدم‌‌ها را نگاه می‌‌کنم. هی دقت می‌‌کنم به ادبیات شفاهی‌‌شان و دیالوگ‌‌های روزمره‌‌شان که ببینم آیا همان مردم قدیمی‌اند یا آنها هم پوست انداخته‌اند. چقدر دلشاد و بیعارند یا غصه‌‌دار شده‌‌اند. طالب فحش‌‌های جدید نسل جوان می‌‌شوم و غمزه پیرانش.

شش: گاه به قهوه‌‌خانه داش‌‌کَسن‌‌لَر (سنگ‌‌شکن‌‌ها) می‌‌روم، گاه به کافه تسبیح‌‌فروشان. ساکت می‌‌نشینم و فقط چایی می‌‌خورم. شاید ۲۰ تا هم چایی بگذارند جلویم، رویم نمی‌‌شود بگویم کافی‌ست. به گمانم همین چایی‌‌هاست که مرز غریبگی را می‌‌شکنند. شاید چشم‌‌هایم منتظر یک جرقه از یک موسیقی گمگشته قدیمی است تا به خیسی بیفتد و آتشگردان قلیان‌‌ها بگوید «پول می‌‌خواهی برایت جمع کنم‌؟» او که نمی‌‌داند من در این شهر چه گم کرده‌‌ام.

من که به هر کسی هم نمی‌‌توانم زرت داستان پیرمرد باکویی را تعریف کنم. پروفسور گریانی که سال ۷۰ از تبریز تا باکو را یک قلم گریه کرد و کفرم را درآورد. چرا باید یک شهر، آدم را این‌همه بیمار کند؟ مگر در پسِ تاریخ آن شهر چه گذشته است که نمی‌‌گذارد توی جاده قهقهه بزنم و لای چمن‌‌های کنار جاده بغلتم و به چوپان کنار جاده بگویم «یالله عمواوغلی! آتش روشن کن و چند تا قلوه‌‌سنگ داغ بینداز توی کاسه‌‌ات و شیر آن قوچ کهنسالت را بدوش و بده سر بکشیم و مست شویم.» به گمانم چوپان بینوا هم می‌‌داند که ما گمگشته خود را پیدا نخواهیم کرد.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.