روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی| آقا به نظر من یکی از موقعیتهای بلاتکلیف زندگی، شاخ تو شاخ شدن با معلم ۲۰سال پیش دبیرستانه. اونم چه معلمی؟ معلمی که ازش یه بار کتک مفصل بیدلیلی خوردی. اونم کجا؟…سبیل تو سبیل، تو فاصله ۳میلیمتری، داخل مترو، در حال فشرده شدن توسط جمعیت…باید عرض کنم که این معلم ما اخلاق غریبی داشت. در حقیقت، توانایی غریبی داشت. توانایی شم این بود که میتونست در عرض یک دقیقه، از فرش آرامش برسه به عرش غرش… یعنی روزی نبود که یکی رو وسط کلاس، بیهیچ بهانهای لت و پار نکنه. مثلا کافی بود وسط امتحان، فقط سرت رو ببری عقب و بیاری جلو که خستگی گردنت در بره.شروع میشد:
- « چیه پسرم ؟…» / «هیچی آقا.» / « هیچی که نمیشه، چرا سرت رو بردی عقب و آوردی جلو؟…» / «هیچی آقا…خستگی در کردم.» / «پسرم، مگه آجر میندازی بالا که خستگی در کردی؟» / «ببخشید آقا.» / «چی رو ببخشم پسرم؟…سرتو چرا الکی تکون میدی؟…میخوای تقلب کنی پسرم؟ » / « نه آقااا…همینجوری سرم رو تکون دادم.» / « پسرم، منم پشت همین میزها درس خوندم. پسرم… منو که دیگه نمیتونی رنگ کنی. پسرم…چرا تقلب میکنی؟» /
« آقا به خدا فقط کلهم رو تکون دادم…» / « غلط کردی تکون دادی پسرم… میخوای تقلب کنی؟ میدونی تقلب یه جور دزدیه؟ میدونی الان تقلب کنی و خوشحال شی، فردا دزدی میکنی؟…خب پسرم، چرا دزدی میکنی؟…» / « آقا فقط کلهم رو یه تکون دادم به خدا.» / « اصلا غلط میکنی دزدی میکنی.خجالت نمیکشی؟… بلند شو برو بیرون. دزد… دزززد…»
و همین جوری و در حال فریاد زدن و « دزد…دزد» کردن، که انگار وسط خیابون یکی رو در حال خالی کردن صندوق عقب یه ماشین گرفته، طرف رو از جلسه پرت میکرد بیرون. خلاصه که باید شش دانگ حواسمون جمع میبود که پَرمون به پَرش نگیره که در عرض یک دقیقه، صفر تا صد رو پر میکرد و مجروح میشدی.حالا قضا و قدر، در امواج خروشان جمعیت در مترو، بینیِ منو چسبوند به بینیِ آقا معلم:
« اِ…سلام آقا..» / «سلام پسرم…جانم؟» / « آقا من از شاگردای شما بودم تو دبیرستان…» / « به به… به به…خوبی پسرم؟…چیکار میکنی؟» / «ممنون آقا… والا یه چند جایی مشغولم… آقا یادتونه منو یه بار الکی زدین؟»خیلی جدی از بالای عینکش یه نگاهی بهم کرد و با تاسف گفت : « چی بگم والا …زدم، این شدی… ببین نمیزدم چی میشدی.» / « وا…مگه چی شدم!» / « قیافتو چرا شبیه قاچاقچیها کردی؟… قاچاق میکنی پسرم؟» / « آقا این چه حرفیه…من واسه خودم…» / « عزیزم قاچاق نکن …پسرم نکن…آهِ یه ملت پشتته… کاشکی همون موقع لهت میکردم که به این روز نیفتی.» / « آقا من الان دو جا دارم کار میکنم که…» / «انگل جامعه شدی پسرم؟…»
خاطرات شیرینِ مدرسه، عین برق از جلو چشمام رد شد. داشت شروع میکرد. این بار «تم» قاچاقچی رو انتخاب کرده بود. مطمئن بودم الان وسط جمعیت، حیثیتم رو به باد فنا میده. قبل از این که به جرم حمل و توزیع مواد مخدر، همون وسط «دار»م بزنه، دو تا ایستگاه جلوتر پریدم پایین. مردم همین جور بِر و بِر نگاهم میکردن و اون بزرگوار هم داشت فریاد میکشید که : « نکن پسرم…نکن… ای کاش زمان به عقب برگرده و خودم درستت کنم.»



