روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| وقتی فهمید من یک آدمکش هستم با وحشت عقب عقب رفت، به دیوار چسبید، دست‌ها را با دو طرف صورتش مماس کرد و چند جیغ ممتد کشید. تعجب نکردم. می‌دانستم رابطه‌اش با اینجور مشاغلِ غیر رسمی‌بدون بیمه چندان خوب نیست. اگر صبح همه ریش‌هایش را با تیغ جدیدی که تبلیغش از تلویزیون پخش می‌شد نتراشیده بود، پشت دستم را روی ته ریشش می‌گذاشتم و به آرامی‌می‌گفتم «چیزی نیست، آروم باش.»

ریشی در کار نبود پس همان جا پشت مبل نشستم و سرم را با سکوت گرم کردم.در حالی که پشتش به دیوار چسبیده بود، کشان کشان دیوار را دنبال کرد و به اتاق خواب رفت تا ساک کوچکش را با شلوار جین و سه تیشرتی که سوگلی محسوب می‌شدند پر کند. بعد با حفظ فاصله دو و نیم متری، مقطع مقطع گفت به خانه همسایه می‌رود و تا وقتی دست از این کار بر نداشته‌‌ام بر نمی‌گردد. دروغ می‌گفت. خانه همسایه آنقدرها جای راحتی نبود که بتواند باقی عمرش را آنجا سپری کند. پس دلیلی نداشت سنگر پشت مبل را ترک کنم، ساکش را بگیرم و بگویم «آه… نرو.»

با لبه آستینم بازی کردم و بی‌حوصله گفتم «بچه بازی در نیار. نمی‌بینی اون بیرون چه خبره؟» جوری نگاهم کرد که انگار فحش رکیکی داده باشم. ابروهایش به نمایندگی از اخمی‌غلیظ در هم کشیده شد، چشم‌هایش را ریز کرد و دهانش برای گفتن چیزی مثل «خودتی» باز شد. اما بیشتر از آنی که فکر می‌کردم ازم ترسیده بود، چون دهانش با حالتی بی‌مصرف بدون اینکه محصولی تولید کرده باشد بسته شد. مثل شکست خورده‌ها روی میز نشست و ساک را لای پاهایش گذاشت.

سرم آنقدر با سکوت گرم بود که وقت سر خاراندن هم نداشتم. پس فرصت نشد دستش را بگیرم و بگویم «محض رضای خدا ناراحت نباش، حالا مگه چی شده؟» با اندوهی جانکاه پرسید «چرا؟ چرا اینکارو می‌کنی؟» معمولاً اینجور سوال‌ها که مسائل خصوصی آدم را هدف می‌گیرد معذبم می‌کند. در آن لحظه تنها جوابی که از دهانم بیرون آمد این بود «نترس کاری به تو ندارم» می‌توانست از این جمله دو جور برداشت داشته باشد.

یکی به صورت: «عزیزم نگران نباش تو در امنیت کاملی» و دیگری به صورت «جمع کن بابا! کی میاد تورو بکشه؟» واکنشی در کار نبود. همچنان دوتایی روی میز نشسته بودند. خودش و اندوه جانکاهش. گفتم «حق داری، باید زودتر بهت می‌گفتم» منظورم این نبود که باید زودتر با ساک روی میز نشستنت را می‌دیدم. در حالی که عضلات صورتش قسم خورده بود حس اندوه را تا پایان سال جاری حفظ کند گفت «این هم شد شغل؟ شرم آوره.» یک دفعه ضربه‌ای را از بغل احساس کردم، بهم بر خورده بود. بارها تلاش کرده بودم تا احترام گذاشتن به رشته تحصیلی و شغل دیگران را به او یاد دهم که معمولاً حد نصاب نمره را نمی‌آورد.

گفتم فکر می‌کنی تماشای مردی که ته یک کوچه بن بست در یک خیابان فرعی، با یونیفرم زرد دو شاخه و شناور می‌فروشد جالب‌تر است یا زنی که از روی پل عابرپیاده روی سقف کامیونی در حال حرکت می‌پرد و در یک روز آفتابی از تیر آهن‌های یک ساختمان نیمه ساخته بالا می‌رود و با اسلحه‌ای که تازه از کارخانه بیرون آمده و هنوز بوی نویی می‌دهد به پیشانی جانشین رئیس آدم بدها شلیک می‌کند؟ مردم تا وقتی خود یا اطرافیانشان مورد حمله قرار نگرفته‌اند طرفدار خلافکارهای حرفه‌ای هستند.

آن هم مایی که کارمان حذف آدم‌های بدتر از خودمان است. با دلخوری گفت که او هم می‌تواند کارهای جالبی انجام دهد. می‌دانستم منظورش نگه داشتن پیچ‌گوشتی دوسو بین لب و بینی، بدون کمک دست است. نمی‌خواست قبول کند اینجور شیرین کاری‌ها تنها در مسابقه محله خریدار داشت. سرش را تکان داد و گفت این حرف‌ها باعث نمی‌شود به خانه همسایه نرود. هر دو می‌دانستیم که همسایه ناهار جوجه کباب دارد.

بوی کبابش پیچیده بود توی نشیمن. با صدایی که به سختی از گلویم بیرون آمد گفتم: «می‌خوای بری برو.» گردن کوتاهش را از یقه بیرون کشید، از روی میز بلند شد و با جرئتی بیشتر از قبل قدمی‌به سوی در برداشت. انگار دیگر نمی‌ترسید یک دفعه تیری توی زانویش شلیک کنم. دستگیره در را پایین آورد و یادآوری کرد «تقصیر خودت بود» در آن لحظات زن دل شکسته‌ای بودم که بعد از چند سال زندگی نسبتاً آبرومندانه، مچش گرفته شده بود که: «هاها، تو بیمه عمر نمی‌فروشی، تو آدمکشی. دروغگو!»

و حالا آن زن دل شکسته پشت مبل، دور از پنجره، در خانه‌ای که پلیس‌ها محاصره‌اش کرده بودند سنگر گرفته بود. اگر روزی آدمی ‌را در چنین شرایطی دیدید بهتر است با فرش لوله شده به کمرش بکوبید اما اجازه ندهید جمله «تقصیر خودت بود» از دهانتان خارج شود. چون آزاردهنده است. می‌دانستم راه فراری ندارم. پلیس‌ها مثل میوه از هر درختی آویزان بودند و اصرار داشتند بیرون بیایم. با اینکه خیلی جدی گفته بودم «نمی‌خوام!» کوتاه نمی‌آمدند. از آنها اصرار و از من انکار.

برای آخرین بار از لای در نیمه باز دستی برایم تکان داد و برای چندمین بار گفت دارد به خانه همسایه می‌رود. وقتش بود مودبانه از او درخواست کنم دهانش را ببندد. «می‌رم، می‌رم» کردن‌هایش داشت اعصابم را می‌خراشید. کلافه پرسیدم: «واقعاً می‌تونی منو اینجا با این همه پلیس تنها بذاری؟» پنجه پایش را به پادری کوبید و چیزی نگفت. بوی کباب همسایه مرا به یاد زندگی‌ای که هنوز برای عده‌ای ادامه داشت می‌انداخت و این ناراحتم می‌کرد.

با چشم‌های بسته پشت مبل نشسته بودم و زیر لب آهنگ ژاپنی من در آوردی‌ای زمزمه می‌کردم. همان موقع بود که مچ دستم را با انگشت‌های سردش گرفت و گفت «با من بیا» چند ثانیه زمان لازم بود تا بفهمم منظورش خانه همسایه و جوجه کباب و فوتبال دستی بعد از غذاست یا فرار و جاده و مرز و کیو کیو بنگ بنگ. پس با ابروهای بالا برده به دماغ پهن مدل آفریقایی‌اش خیره شدم و گفتم «هان؟» فشار انگشت‌هایش را که به مچم بیشتر کرد فهمیدم حالت سومی ‌هم وجود دارد؛ تسلیم شدن به قانون.

هنوز صد‌در‌صد امیدم را از دست نداده بودم که ساک را مثل توپی کم باد توی اتاق خواب پرتاب کرد و با هیجانی بی‌سابقه گفت «بزن بریم» می‌دانید که شنیدن چنین جملاتی از فروشنده دوشاخه و شناور در کوچه‌ای بن بست که برنامه هفتگی‌اش را به در کمد وصل می‌کند، کمی ‌غیر عادی است. پس حق داشتم این طرف و آن طرف را به قصد پیدا کردن دوربین مخفی بگردم و با پیدا نکردنش تازه به پیشنهاد سنگین «بزن بریم» فکر کنم. کجا قرار بود برویم؟

حتی تصور اینکه او قبل از من به راز بیرون کشیدن یکی از کتاب‌های کتابخانه و باز شدن دری مخفی پی برده باشد، مو بر اندامم راست می‌کرد، البته نه در جهت مثبت. پرسیدم «در مخفی؟» و در دل گفتم «بگو نه، بگو نه» ابرو بالا انداخت. یعنی نه. در حالی که مچم لای دستش بود مرا به طرف کاناپه یشمی‌برد و تقریباً هولم داد. در یک چشم بر هم زدن با آلبومی ‌در بغل کنارم نشسته بود. عکس‌های قدیمی ‌خودمان بود. مربوط به سال‌هایی که مردم برای هم شاخ می‌گذاشتند و فکر می‌کردند جالب و بامزه‌اند.

تا آن لحظه نمی‌دانستم وقتی خانه‌ات در محاصره پلیس است، هیچ چیز بیشتر از تماشای عکس‌های قدیمی ‌کیف نمی‌دهد. او می‌دانست. خوشحال بودم از اینکه هیچ وقت نکشته بودمش.صدای فرمانده پلیس می‌آمد که دستور بیرون آمدنم را می‌داد. هم خودم و هم او می‌دانستیم که قصد بیرون رفتن ندارم. همان جا روی کاناپه یشمی ‌نشسته بودم و روزهای رفته را دوره می‌کردم. قبل از آنکه آخرین صفحه آلبوم را ورق بزنم، از توی آشپزخانه گفت «من جوجه کباب رو آماده می‌کنم.»

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.