روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی | همین روزها،همین دوروبرها، نوروز میشود، سال، نو میشود. شاید درخانههای خوش قدوبالای برخی مردمان، لاله عباسی، سوسن و سنبل و انواع دلبران مرغوب نوروزی، کنار هم بنشینند! در مقابل شاید برای برخی دیگر از مردمان فقط دو برگ سبز از شاخه درخت بوستانی شانه به شانه دو دانه سنجد، یک حب سیر، یک سکه از کار افتاده بنشینند و یک دانه سیب مغموم هم باشد! این هفت سین کمی محزون، ظاهرا یک سین کم دارد اما بهگمان من هرکس که در سلامت است سین شاداب و هفتم این هفت سین است! مردمانی از سی میلیون نفر زیر خط فقر و یا جمعی از جمعیت پرشمار زیر فقر مطلق میتوانند از این گروه باشند در سالی که ببر است!
صد البته در دقیقه اکنون همدلان و همراهانی سخی و بخشنده، پوشیده و پنهان دست نواز کسانی هستند که در پیکار برای زنده ماندن هستند! راست این است همین حضور با ملاطفت شما خانمها و آقایان نیکو کار حال پژمرده حسن یوسف را هم خوب میکند چه برسد به احوال کودکانی که با دیدن شما گره از پیشانی روزگارشان پاک میشود با اهدای همان یک جفت کفش کتانی و یا یک جفت جوراب سبزوسفید که سبزهایش شبیه چغاله بادام به وقت سیزده بدر است !
بانویی محترمتر از چهار فصل با سنوسال سپیدکرده موی، آهسته قدم بر سر یخ ماسیده در کوچه میگذارد تا میرسد زیر پای کاج پیر و دار و ندار کیسه نایلکس را سرریز میکند تا گنجشکها دانهچین شوند.راست این است همه ما کموبیش میتوانیم سخاوتمند باشیم به اندازه وسعمان؛ مثلا کمکی به مرکز نگهداری کودکان بیسرپرست یا خانه سالمندان کنیم، در همین نزدیکیها که هر دوی اینها با حمایت تشکلهای مردمنهاد شب و روز را دوره میکنند، آنان که فقط امید را از دار دنیا دارند.
خانم عاطفه میگوید: البته در بیماریهای سخت، طبیب فقط خداست و ما بهعنوان یک مددکار فقط میتوانیم دست انتظار معدودی از مددجویان را بگیریم به وقت مقدور تا از بام زندگی نیفتند وگرنه راه صحیح نظامند کردن توزیع عادلانه آموزش،بهداشت،کار وثروت است اما بههرحال تا وقتی چنین نشود باید دستگیر بود.حق با اوست وقتی کبوتر پشت پنجره کمخوری میکند تا چیزکی از خرده نان بماند برای دوستش که در راه است!
وقتی گربه بومی کوچه دوسرانگشت از ته مانده چیزی زیر پای کاج برای گربه غریبه کنار میگذارد من و شما هم باید کاری بکنیم ما که بنی آدمیم و اعضای یک پیکریم. حتی میتوانیم کلوخ و سنگ پیش پای کودکان و سالمندان را کناری بگذاریم مبادا پیشانی ترک بردارد و زانو زخم ببیند.رهگذری میانسال زیر پای پنجره زمزمه میکند؛کسی نیکی بیند به هردوسرای که نیکی رساند به خلق خدای! و شاعری در پاسخ میگوید:
ای زندگی بردار دست از امتحانم
چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم
دلسنگ یا دلتنگ! چون کوهی زمینگیر
از آسمان دلخوش به یک رنگینکمانم
خیرخواهی و نیکوکار رسم جاری و ساری مردمانی از جنس سرشت پاک است که عموما نه حتی متمول و تاجر که تنها دردمند و دلسوز هستند. یعنی شریف چون البرز و بخشنده چون خورشید هستند. آنان به بهانه و بیبهانه مناسبتها باری از دوش آنهایی که دستشان به جیبشان نمیرسد و یا دستشان کوتاهتر از رسیدن به دهان است برمیدارند مثل آقا و خانم امید که از چند سال پیش کودکی را به فرزندی قبول کرده و کنار فرزندان دیگرشان او را به فرجام میرسانند.
اقدام آقا و خانم امید در خانواده بزرگ امیدیها و دوستانشان اکنون به نگهداری از دهها ودهها کودک رسیده است.راست این است در روزگاری که گرانی سمج و بیکاری مزمن است امیدواری به تشکلهای مردمنهاد که کارشان حمایت بیدریغ از مردمان نشسته و افتاده است، بسیار روشنیبخش دلهاست.
مثل مرد نیکو رفتاری که در گیلان هزینه زندگی چندده کودک را تامین میکند و ازچند جوان در خانه تا پایان تحصیلات عالی و ازدواج نگهداری میکند و جز اینها هزینه خورد و خوراک و تحصیلات چندده دختر را به بستگانشان میپردازد و… ای کاش میشد همه ما کمی سبزاندیش باشیم؛ مثل باران، مثل آفتاب، مثل آسمان و مثل قلب که میتپد و حیات میبخشد. ای کاش میشد مثل خانم و آقای سیب بود که با اندکی صرفهجویی هر ماه ۱۵۰هزار تومان به نانوای محله میدهند تا نان دست کسانی بدهد که دهانشان منتظر است.
ای ابر دلگرفتهی بیآسمان بیا
باران بیملاحظهی ناگهان بیا
چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر
ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا
*همه شعرها از فاضل نظری



