روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| آخرین ستون یکشنبه سال از نظر من باید چیزی شبیه جمعبندی سال گذشته و هدفگذاری برای سال آینده با حال و هوای بهاریهنویسی باشد. از سال ۸۶ که نوشتن را شروع کردم تا امسال یادم نمیآید چند بهاریهام را با تیتر «ته یک سال سخت» شروع کردم. جوری که دیگر جرات نمیکنم امسال هم بنویسم «ته یک سال سخت»، مبادا باز کائنات بخواهد به رویم بیاورد اینکه چیزی نبود!
من از ۱۴۰۰ یک ویژگی با خودم به همراه میبرم و آن هم جنگندگی است. هیچوقت فکر نمیکردم صبر و طاقتم زیاد باشد و تصورم این نبود که زمانی برسد بتوانم با تمام وجودم بجنگم و با خودم فکر کنم اگر لازم باشد باز هم میتوانم انرژی بیشتر مصرف کنم. تابستان امسال فهمیدم که اگر لازم باشد میتوانم مصداق شعر حافظ باشم که: چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد/ من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک. چرخه مصایب با یک سفر اعصاب خردکن شروع شد که منجر به دلخوری عمیقی بین من و یک رفیق عزیز شد. رفیقم رهایم کرد و من برای حفظ رفاقت یک تنه جنگیدم.
خانوادهام کرونا گرفتند و آنها با بیماری مبارزه میکردند و من در اوج بدترین شرایط سیستم درمانی کشور با کمبود دارو و بازار سیاه. البته که دوام نمیآوردم اگر خیلیها آن روزها کنارم نبودند. اما فهمیدم که جنگیدن را بلدم اگر نیاز باشد. ۱۴۰۰ سال جنگیدن بود و به دست آوردن. دوستم را دوباره به دست آوردهام و خانوادهام را. سال قدردانی و سپاسگزاری هم بود چون دوستان زیادی در این جنگها کنارم ایستادند تا از پا نیفتم.
به لحاظ فعالیتهای فرهنگی اما جزو بدترین سالها بود. بهجز حوزه کتاب و موسیقی در هنرهای نمایشی و سینما تجربه دلچسبی نداشتم. «جنایت بیدقت» شهرام مکری تنها دستاورد سینماییام از سال ۱۴۰۰ بود. در سینمای جهان سریال «برگرد: بیتلز» رفت جزو عزیزترین تصاویری که در زندگیام دیدم که البته آنهم پیوند سینما و موسیقی بود و بخش زیادی از اینکه برایم تبدیل به سریال محبوبی شد بهخاطر عشقم به بیتلز است هرچند امیدوارم در صفحه سینمای این هفته دلایل بیشترم را برای دوست داشتنش توضیح بدهم.
۱۴۰۰ یاد گرفتم تنها سفر کنم. هنوز با تنهایی کاملا دوست نشدهام و راستش تمایلی هم ندارم که مثل خیلیها در باب تنهایی حرفهای ستایشآمیز بزنم اما میخواستم با تنهایی به صلح برسم و سفر تنهایی به جایی که هیچ دوستی در آن نداشتم قدمی در این مسیر بود. هنوز اول راهم البته. به نظرم نترسیدن از تنهایی بخشی از رشد شخصیتی است.
سال ۱۴۰۱ را گذاشتهام بابت اینکه کمتر به دیگران فکر کنم و بیشتر روی خودم متمرکز باشم. حتی میخواهم جاهطلبیام را بیشتر در مسیر رشد فردی خرج کنم تا کار. میخواهم بیشتر و مفیدتر بخوانم. کتاب خواندن به خصوص یکی از آن چیزهایی است که به نظرم سال گذشته در آن ضعیف عمل کردم. اگر کسی دستورالعملی هم بابت تقویت حافظهام بدهد ممنون میشوم چون به طرز نگرانکنندهای فراموشکار شدهام.
سال ۱۴۰۰ چنگ زدم به این غزل حافظ که: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/ چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم/ رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
شبها با صدای شاملو برای خودم پخشش میکنم تا یادم نرود چقدر همه بد و خوب جهان گذراست. که یاد بگیرم بیشتر خیاموار و در لحظه زندگی کنم. ته این سال سخت و ابتدای قرن جدید که دلم میخواهد فکر کنم دوره تازهای از زندگیام است بگذارید در این ستون از یکی از رفقایم به خصوص تشکر کنم. هر روز صحبت کردن با علیرضا امتیاز یادم میآورد که زندگی با وجود کسانی که میخواهند ایران را بهتر و زیباتر کنند هنوز قشنگیهای خودش را دارد. که هنوز میشود امید داشت که بهجای رفتن بمانیم و بسازیم.
علیرضا در یک سال گذشته در همه لحظات سخت و آسان کنارم بود و اهمیت دیزاین را نه فقط در معماری و مجسمهسازی که در زندگی شخصی یادم داد. آگاهی بالقوهام را بالفعل کرد. برای سال آینده هم از حالا دارد تلاش میکند یک چیز مهم یادم بدهد: اینکه وقتی میگویم نه واقعا پای نه بایستم. به قول خودش پرسونال برندینگ هم مثل برندینگ با نه گفتن به چیزهایی که در چارچوب زیباییشناسی ما نیست شکل میگیرد. سال آینده میخواهم یاد بگیرم به چه چیزهایی نه بگویم و پایش هم بایستم.



