روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: حالا فقط جای شیروان خانم، مادربزرگ مادرم خالیست که چشمان تَر پیرزنان بیپناه و یتیمان اوکراینی را از تلویزیونها ببیند و چنگ بیاندازد به صورتش و داستان خسرو و محمد را برای هزارمین بار تعریف کند. تمام پنجشنبههای سالهای آخر عمرش را یک تسبیح یُسر دستش گرفت و دانه به دانه برای اموات دلبخواهش صلوات میفرستاد؛ «این برای مشدحسین باغبان رفیق جینگ ستارخان، این برای شیخ ممد که روسها به دارش کشیدند.
این برای خسرو و محمد. این برای حاج الهیارخان که در زمان حمله روسها به آذربایجان (۱۲۹۰) سرداریها کرد.» مجاور آقامیرزا جواد تبریزی، مجتهد آذربایجانی که در «قانلی دالان» (کوچه خونین) همسایهشان بود برایش تعریف کرده بود از شجاعت الهیار که نصفشب با بقچهای در دست، درِ خانه آقامیرزا جواد را زده بود و بقچه را سُر داده بود جلوی آقا و با یک جمله که «امرتان اطاعت شد» برگشته بود به باغش. مجاور گفته بود «فقط یک روز مهلت خواسته بود تا حساب سرباز روسی را که به دختر تبریزی دستدرازی کرده بود بگذارد کف دستش.
بقچه را که باز کردند دیدم دو چشم سبز خونین از یک سرِ بریده به من زل زده است و از هوش رفتم. الهیارخان نیمهشب رفت و نمیدانی فردایش چه غروری در چشمان مردم موج میزد. مخصوصا در چشمان مادربزرگ که آن روزها نوعروسی هراسان بود و از گنجه بیرون نمیآمد که نکند تاواریشها بیسیرتش کنند.»
دو: من در عالم کودکانه خود چه میدانستم جنگ چیست و وطن چیست. وقتی صحبت از جنگهای وطنی میشد مادربزرگ از افسانههای نقل شده سینه به سینه، مثال میآورد. از لشکر جاننثاران بیسر در عهد سلجوقی. از سربازی به نام محمد، در نبرد عیدقربان؛ «وای، آنها فقط شصت نفر بودند و حریف، لشکرش از اینجا تا آنجا (از مغرب تا مشرق را توی پنجره پنجدری نشان میداد).
ناگهان سربازی به نام محمد، سرش از نعش جدا شد و بر زمین افتاد. فرمانده که خسرو نام داشت رو به نعش محمد فریاد زد «چه خوابیدهای سرباز، دشمن سرت را گرفت و رفت. اگر جانت را دادی، سرت را نده» و محمد با بدن بیسر بلند شده و سرش را زیربغل گرفت و به سوی دشمن حمله برد. لشکر خصم با دیدن سلحشوری محمد، از ترسش پا به فرار گذاشت و محمد در حالی که محکم سرش را زیربغل گرفته بود همان جا سجده شکر به جا آورد و جان داد.»
سه: مادربزرگ شیروان برای تکتک نهضت جانسپارانِ سربریده، پیسئی در دلش نوشته بود که از سیناپسهای بیضایی چیزی کم نداشت؛«آن طفل معصومِ سربریده، حتی موی صورتش درنیامده بود که در جنگ تن به تن با دشمن غدّار، ناگهان سرش به شمشیر خصم از تن جدا شد اما تسلیم نشد. مادرش بمیرد. او در حالی که سرش را زیربغل گرفته بود، سه روز تمام شمشیر زد و جنگید و دشمن وقتی بیباکیاش را دید از صحنه جنگ گریخت. هنگامی که لشکر ما قلعه بغداد را فتح کردند سرباز بیسر نیز مثل بقیه جنگجویان، سجده شکر گذاشت و شهادتنامهاش را خواند و همانجا تمام کرد.»
چهار: منظور مادربزرگ شیروان از لشکر سربریدهها، جنگاوران قدیمی عهد سلجوقی بود که بیسر میجنگیدند. یکبار هم فرمانده جنگ قونیه را مثال آورد که موهای بلند نقرهای داشت و جان میداد برای جانسپاری؛ «وقتی که سردار به دل لشکر دشمن زد، سرش به شمشیر خصم غدّار قطع شد اما او سر را زیربغل گرفت و به جنگ ادامه داد و لشکر دشمن از دیدن این صحنه، رمید و گریخت. او نیز بعد از سجده شکر، جان به جانآفرین تسلیم کرد.»
پنج: سربازان قصههای مادربزرگ شیروان، به تمامی جوانهای بیسری بودند که جلوی دشمن، سرشان را میزدند زیربغل و به لشکر خصم حمله میبردند و معمولا در پایان جنگ، وقتی که دشمن، سربریدگی آنها را میدید زهرهترک میشد و از صحنه نبرد میگریخت. چنان به افسانههای سربازان مومن بیسر ایمان آورده بود که وقتی هم خبر شهادت اسد در خرمشهر را برایش آوردند او در حالی که عصا در دست به درخت توت توی حیاط تکیه داده بود فقط گفت «آخ الهیار من، خسرو من.»
در حالی که گمان میرفت پیرزن نود و چند ساله هماکنون زیر درخت توت از فرط غم درجا بمیرد، نه پاهایش لرزید و نه نفس کشیدن یادش رفت. برنامه شب را رو به گلابتون تشریح کرد «یالله سماور بزرگ نیکلای را آتش کن، الان مهمانها میرسند. یالله ترمه و خرما و عمجزء و تلاوت قرآن شیخ عبدالکریم و نوحه زینبِ سلیم را حاضر کن. یالله سریع قالیچههای مامازن را روی سنگفرش حیاط پهن کن.
یالله تربت کربلا را از جامهدانم دربیاور.» انگار که وقتی سربازی بیسر میشود اشک ممنوع است. ناله ممنوع است. شکستن کمر ممنوع است. تنها کاری که کرد اینکه به همرزم اسد که خبر شهادت او را آورده بود گفت «فقط به من بگو ببینم اسد هم مثل محمد و خسرو سربریدهاش را زیربغل گرفت و جنگید و سجده شکر گذاشت؟»
شش: پیکی که خبر اسد را آورده بود لام تا کام حرف نزد. داشت برمیگشت خرمشهر. معلوم بود با سر میرود که بیسر برگردد.



