روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| آقا از عوارض به پایان رسیدن کرونا، شروع مجالس عروسیه. چقدر زیبا بود روزهایی که خلق لله بی سر و صدا میرفتن سر خونه زندگیشون. خلاصه که سرعت و هیجان برای هرچه سریعتر خوشبخت شدن بالاست… ولی من همچنان سعیام بر اینه تا جایی که از دستم بربیاد، در این شادیها شرکت نکنم و کمتر حرص بخورم و راحت باشم… ولی بعضی مواقع، بعضی چیزها از دستت خارج میشه و اون چیزی که نباید بشه، میشه…
یکی از دوستان که در این موجِ خوشبخت شدن قرار گرفته، چند روز پیش کارتِ عروسیشو آورد:- « به سلامتی ایشالا… البته من اون روز شاید تهران نباشم.جایی کار دارم. ولی تمامِ سعیام رو میکنم که خودمو برسونم…»مشخصه که جمله من سرتاسر کذب بود.هم تهران بودم، هم هیچ کاری نداشتم و تمامِ سعیام رو هم میکردم که در این جشن و سرور شرکت نکنم…ولی دوستِ عزیزم، خوابِ مفصلی برام دیده بود:
- « چی چی رو تهران نباشم.. از صبح باید با من باشی… تو ساقدوشی.» آقا واقعا من نمیخوام در اینجا نظرِ واقعی خودم رو در مورد بعضی مسائل بگم، ولی تحمل هم حدی داره…من همینجوری که میرم عروسی و شام میخورم و برمیگردم، تمامِ بدنم کهیر میزنه. حالا بشم ساقدوش؟… اونم از صبح؟حالا ساقدوش چی هست اصلا؟…دغدغههایم رو با دوستم در میان گذاشتم.- « ببین… یکی باید از صبح با دوماد باشه دیگه. رسمه… بهش میگن ساقدوش.من که برادر ندارم… تو داداشِ منی… مگه من کی رو دارم غیرِ تو.»
همینجور که داشت روضه بیبرادری برام میخوند و منو به این سِمتِ ساقدوشی مفتخر میکرد، گفتم: - « خب حالا… دقیقا چه غلطی باید بکنم؟» / « هیچی… فقط از صبح بیا که من تنها نباشم.» / «همین؟» / «همین.» به نظر سخت نمیومد.از صبح میرفتم و دمِ تالار هم یه جوری میپیچوندم و میرفتم دنبالِ زندگیم. شبِ قبل از عروسی، یه خورده متوجه تعریفِ ساقدوش شدم:
- « داداشی…ماشینو کجا بذارم؟» / «کدوم ماشینو؟» / «ماشین عروسو دیگه…» / «ماشین عروسو چرا اینجا بذاری؟» / « اِ …فردا ۷ صبح ببری گلفروشی دیگه.» / «من ببرم؟» / « آره دیگه…ساقدوشی دیگه داداشی… من که غیر از تو…» / « خب.ول کن حالا…»
صبح، ماشین رو بردم به همون آدرسی که داده بود.دوست محترمِ گلفروش، که ظاهرا مثلِ من میانه خوبی با داماد جماعت نداشت، بعد از این که اسم داماد رو گفتم، فرمود:
- «ساقدوشی؟» / « با اجازه شما…» / « برو ماشینو بذار اون ور…هر وخ صدات کردم بیا این ور…» از ایشون پرسیدم «مگه من باید بمونم؟ » که کلا به هیچ چیز حساب نکردن و تشریف بردن برای گل آراییِ یه ماشینِ دیگه… خلاصه، بعد از این که ماشین رو از اون ور، آوردم این ور، کارِ ما رو شروع کرد. به دوستم زنگ زدم: - «گلِ ماشینت تا یه ساعت دیگه تمومه…کِی میای؟» / « داداشی…من نمیام.تو بیا آرایشگاه دنبالم که از اینجا بریم دنبالِ عروس…» / « … … … »
ناسزاها فایده نداشت و چون داداشی کسی رو غیر از من نداشت، یک ساعت بعدش پشتِ ماشین گل زده، وسط خیابانهای تهران بودم… مردم هم که منتظرِ سوژه برای خوشحالی هستند، کلی برام بوق زدن و آرزویِ خوشبختی کردن. جلوی آرایشگاه داداشی که رسیدم، اوضاع به مراتب بدتر شد.دستورهای فیلمبردار، تعیینکننده موقعیت اجتماعیِ یک ساقدوش بود: - «ساقدوش…اینجا پارک کن.». «نشد…برو از اول بیا.». « ساقدوش…دسته گلِ عروس رو بیار.». «نشد…برو از اول بیار.». «درِ ماشین رو برای شادوماد باز کن.». «نشد ساقدوش… با احترام در رو باز کن…» و …
جلویِ درِ آرایشگاه عروس خانم، خیلی بیشتر خوش گذشت. چون متوجه شدم که عروس خانم هم چند تا ساقدوش دارن که وظیفه « لی لی لی لی» کردن و کِل کشیدن دارن. اشتباها فکر کردم کار من تموم شده…- « داداشی…من که غیر از تو کسی رو ندارم.تو پشتِ فرمون باش، من و عروس خانم عقب بشینیم.» معنایِ ساقدوش دیگه کاملا داشت برام جا میافتاد..و باز هم دستوراتِ فیلمبردار در حینِ ماشین سواری:
- « یواش برو…تند برو… بذار ما از بغلت رد شیم… بیا از بغلِ ما رد شو…ماشالااااااا ساقدوش.» تمامیِ این ماجراها و داستانهای بعدی که به دلایلی از گفتنشون معذورم رو با دندون قروچه و ناسزاهای زیرِ لب رد کردم. ولی فتح الفتوح ساقدوشی اون شب من، لحظه ورود به تالار بود که خواننده عزیز، من رو شرمنده محبتهای خودش کرد: - «ساقدوشِ داماد بیاد مجلس رو گرم کنه ببییییییینم…ماشالااااااا…» . «ساقدوش… برو دستِ مهمونا رو بگیر بیار وسط… ماشالاااااا… آماشالااااااااا… » خرده آبرویی دارم که اگر فیلمبردار رو گیر نیارم و قبل از این که فیلم به دست کسی بیفته ، «اون» تیکهها رو پاک نکنم، بر بادِ فنا رفته…



