روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی | در فیلم «سلطان» مسعود کیمیایی در همان مونولوگ اول سلطان برایمان میگوید که: «من سرراستی و تمیزی رو از سینما یاد گرفتم». راستش این جملهاش برای من هم کاربرد دارد. من هنوز مدرسه نمیرفتم که با دیدن سید و قدرت «گوزنها» مفهوم رفاقت و دوستی را از فیلمهای کیمیایی یاد گرفتم و در همه این سالهایی که زندگی کردم یکی از مهمترین دغدغههای زندگیام مقوله دوستی و رفاقت بوده است.
در سالهای اخیر سعی کردم این حس قوی در وجودم را تئوریزه کنم. مهمترین چیزی که خواندم کتاب «فلسفه دوستی» نوشته الکساندر نهاماس بود. نهاماس در کتابش از دید فلاسفه توضیح میداد که دوستی چه فایدههایی دارد. اولین گزارهها درباره دوستی از کجا آمدهاند. چطور میتوانیم توضیح بدهیم که چرا دوستانمان برایمان مهم هستند. دوستی چه منافعی برای زندگیمان دارد که تا این حد حاضریم برایش احساسات خرج کنیم.
چرا این هفته از دوستی حرف میزنم؟ چون بهنظرم در دوره همهگیری کرونا دوستیها وارد فاز دیگری شدند. خیلی از دوستیها به خاطر محدودیتها و قرنطینهها و در نتیجه دوری فیزیکی آدمها از یکدیگر دچار بحران شدند. شیوه جدیدی از دوستیها هم پدید آمد که از طریق شبکههای اجتماعی و ارتباطات اسکایپی پا گرفت. همین چند روز پیش سایت آتلانتیک مقاله درجه یکی نوشته بود درباب اینکه هر چقدر سن آدمها بالاتر میرود بیشتر به دوستانشان نیاز پیدا میکنند اما نگه داشتن دوستانتان هم تبدیل به کار سختتری میشود.
طبق مقالههای علمی جدایی از دوستان حتی بیشتر از فروپاشی رابطههای عاطفی، ممکن است قلب انسان را بشکند. من به این یافته علمی باور دارم. دوستان نقطه اتکای ما در این جهان هستند. منافع مشترکی که با خانواده و شریک عاطفیمان داریم گاهی باعث میشود که رابطهها بیشتر آسیبپذیر شوند.
رابطه با دوستان اما فقط بر مبنای پذیرش و علاقه و احترام به یکدیگر است درنتیجه مگوترین رازها را با دوستان یکدل و یکرنگ میشود در میان گذاشت چون اگر قضاوتی هم بکنند در قضاوتشان منفعتی وجود ندارد. اگر رابطه دوستی بدون حسادت (این مخربترین حس انسانی) وجود داشته باشد تقریبا میتوانید مطمئن باشید که دوستانتان امنترین کسانی هستند که در روزهای سخت و شرایط پیچیده پناهتان خواهند شد.
نکتهای که در مقاله سایت آتلانتیک به آن اشاره شده درباره پایان یافتن دوستیهاست. دوستیهای محبوب سینمایی من با مرگ رفقا کنار هم تمام میشدند. مرگ سید و قدرت، بوچ و ساندنس، تلما و لوئیز. اما در زندگی واقعی رفقا کنار هم نمیمیرند بلکه ممکن است جایی رفاقتشان به پایان برسد. نویسنده مقاله از این بحران میگوید که متاسفانه برای اتمام رابطه دوستی هیچ قانون و دستورالعملی وجود ندارد درنتیجه خیلی از دوستیها پایان غمانگیزی پیدا میکنند.
واقعیت اینجاست که فیلمها اینجا به دادمان نمیرسند. در فیلمها رفقا یا کنار هم میمیرند یا جداییشان سوءتفاهم است و بعد از مدتی دوباره رفاقتشان شکل میگیرد. شاید برای همین من هم نقطه پایان گذاشتن روی برخی از رفاقتها را بلد نیستم. پایان هر رفاقتی مضطربم میکند. اندوهگین شدن که بابت از دست رفتن دوستی طبیعی است اما حجم ویرانی که من بابت از دست رفتن هر رابطه رفاقتی تجربه میکنم واقعا از عمرم کم میکند.
فکر میکنم همهاش به این دلیل است که من رفاقت را از فیلمها یاد گرفتم. فیلمها یادمان ندادند که دوستیهای خوب هم ممکن است روزی تمام شوند. در صحت و سلامت دو نفر هم تمام شوند. دیگر هم نشود احیایشان کرد. فقط باید تبدیلشان کنیم به خاطرات خوب.
فیلمها قابلیت زیادی دارند شما را تبدیل به آدمهای رمانتیک خیالباف کنند.
در این زمینه کتابها و مقالات علمی مفیدترند. اریک اریکسون روانتحلیلگر میگوید همه چیز درباره پذیرفتن چرخههای زندگی است. اینکه بپذیرید هر آدمی یک چرخه زندگی دارد و چرخه زندگی او ممکن است حداقل در زندگی شما پایان پذیرد. البته حرف زدن دربارهاش سادهتر از این است که در عمل بتوانید از پساش بربیایید.



