روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | موبایلم زنگ خورد. شماره رو نمیشناختم. گوشی رو که برداشتم یه آقایی که از صداش میشد حدس زد سِنی ازش گذشته، بیسلام و علیک شروع کرد: - « داود رو صدا کن…» / « اشتباه گرفتین.» / تق. ۱۰ ثانیه بعد، همون شماره، همون آقا: - « داود رو صدا کن…» / « قربان، عرض کردم، اشتباه گرفتین.» / تق. ۱۰ ثانیه بعد، دوباره همون شماره، دوباره همون آقا:
- « الو…داود…» / « جناب، اشتباه میگیرین شماره رو.» / « مگه میشه؟ ده بار با این شماره باهاش دعوا کردم…» / « اشتباه میکنین…این شماره منه…داود هم نداریم.» / تق.
این دفعه، یه خورده بیشتر از ۱۰ ثانیه طول کشید…فکر کردم بالاخره شماره «داود » رو پیدا کرده. ولی اشتباه کرده بودم:
- « الو…داود…داود…» / « آقا، چه شمارهای رو میگیرین؟» شماره رو گفت. درست بود، شماره خودم بود. - « شمارهتون درسته،ولی من داود نیستم…این دور و بر هم داود نداریم.» / «کجا رفته؟» / « کی؟» / « داود. داود کجا رفته؟» / « آقا…داود نداریم…کلا اشتباه گرفتین.» / «دِ مگه میشه… صد بار بهش زنگ زدم…فحش دادم…فحش خوردم.»/ « البته کار خوبی نکردین، ولی ما هم داود نداریم.» / « تو هم که داری طرف اونو میگیری.چرا کار خوبی نکردم؟» / « آقا من طرف کسی رو نمیگیرم. من داود نیستم، داود هم نداریم…» / تق.
چند دقیقه بعد، یه شماره غریبه دیگهای زنگ زد. خانمی بود بسیار محترم و مودب: - « خیلی عذر میخوام مزاحمتون میشم…من رو میبخشین.» / « نه خواهش میکنم…امر بفرمایین.» / « خیلی خوشحالم صداتونو میشنوم.» / «ممنونم…ببخشید، به جا نیاوردم…» / «باعث افتخار منه که باهاتون صحبت میکنم.» / « خیلی لطف دارین…امر بفرمایین.» / « شرمنده م به خدا…آقا داود هستن؟»
طرف، به خیالِ خودش کلک زده بود… - « سرکار خانم، خدمتِ اون آقا هم عرض کردم…اشتباه گرفتین.» / « تو رو خدا ببخشید اینقدر وقتتونو میگیرم…کِی میاد آقا داود؟» / « خانم، کلا ما از بیخ، داود نداریم…» / تق.
چند دقیقه بعد…یه شماره غریبه دیگه…این دفعه، دوستی بود با یه صدایِ خش دار و دو رگه: - « ببین عمو جون… گوشی رو بده داود یا پا میشم میام اونجا.اگه بیام، من میدونم و تو و داود ها…» / « برادر… به اون آقا و اون خانم هم عرض کردم…اشتباه گرفتین. داود نداریم.» / «اِ؟…حالیت میکنم…».تق. یه ساعتی گذشت. رفقایِ داود هم ظاهرا بیخیال شده بودن، که یه پیغام در شبکه اجتماعیم برام اومد.از طرفِ خانمی بود، با عکسی که شدیدا با موازین اجتماعی ناهمگون بود…
- « سلام…خوبی؟ » / « سلام. بفرمایین.» / « وا…!!! چه بد اخلاق !!!» / « شرمنده، به جا نیاوردم.» / « اوا…منم» / « باور کنین به جا نیاوردم.» / « داود!!!!…اصلا ازت انتظار نداشتم به این زودی منو یادت بره» بخشکی شانس…اینم با داود کار داره…تایپ کردم:
- « خانم، خدمتِ اون آقا و اون خانم و اون یکی آقا هم گفتم…من داود نیستم…داود هم نداریم.» جواب نداد و بلاکم کرد.
طرف، براش مسجل بود که من داودم…از هر راه انسانی و غیر انسانی ای هم وارد میشد که مچ داود رو بگیره…یه ساعتی گذشت… دوباره موبایلم زنگ زد…دوباره شماره ناآشنا:
- « آقا یه تُک پا تشریف میارین بیمارستان؟ » / « ببخشید…شما؟» / « این دوست شما ظاهرا سکته کرده وسط خیابون…من آوردمش بیمارستان…حالش هم خوب نیست…رو گوشیش دیدم قبلش انگار چند مرتبه با شما حرف زده… زیرِ لب هم هی اسمِ شما رو میگفت. » /« اسم منو از کجا میدونی شما؟» / « من که نمیدونم…رو گوشیش به نام « داود » سیو کرده. قبل از این که بیهوش بشه هم هی میگفت داود…داود…»
هر چی استرس تو این دو سه ساعت بهم داده بودن رو با چند تا ناسزایِ شناسنامه دار، تحویلش دادم و هوار میکشیدم که: « آقا..من داود نیستم…من داود نیستم…» - « چرا هوار میکشی عمو جون؟…داود نیستی که نیستی … خواستم آروم آروم بهت بگم…این رفیقت به رحمتِ خدا رفته. دفعه آخر هم با تو داشته حرف میزده آقا داود. من گوشی رو تحویل پلیس میدم…». شاید لازم به ذکر نباشه که تماس بعدی از طرفِ افسرِ نیروی انتظامی بود. یه ۲۴ ساعتی هم درگیرِ کلانتری بودم که اثبات کنم « داود» نیستم.



