روزنامه هفت صبح، یاسر نورزوی | «تفنگ چخوف» تمثیل مشهوری است که اکثر نویسندهها دستکم یک بار درباره آن حرف زدهاند. همان تفنگ مسلحی که آنتوان چخوف اعتقاد دارد زمانیکه روی صحنه آوردی، باید جایی شلیک کند. مقصود اصلی در واقع این است هر شیء بیربط و باربط، هر توصیف زیبا و زشت، هر کاراکتر خوب و بد، کلا هر چیزی باید به دلیلی در قصه حضور پیدا کند. خلاصه حرفش لابد این است اگر توانستید چیزی را از قصه حذف کنید بدون اینکه آسیبی به قصه برسد، پس قطعا باید حذف کنید! طبیعتا بنده حقیر هم بارها درباره این جمله چخوف فکر کردهام اما به قاعده تمام قوانین دنیا، استثنائات فراوان در آن دیدهام.
مثل ذرات معلقی که ابتدای یک رمان توی نور پنجره در هوا هستند و بعدها به هیچ کار رمان هم نمیآیند. هرچند چخوف نوعی خسّت در نوشتن را هم مد نظر دارد. به زبان خودمانی اینکه رودهدرازی موقوف! این جملهاش را هم گمان کنم بیشتر خطاب به نویسندگان ایرانی گفته است! در نهایت خواستم بگویم احمد اخوّت نام کتاب جدیدش را گذاشته «تفنگ چخوف». چون در این کتاب به داستان پرداخته است. «تفنگ چخوف» هم مثل مابقی آثارش شیرین خواندنی است.
مثل «تا روشنایی بنویس»، «کتاب من و دیگری»، «دو بدن شاه» و…. تقریبا اکثر آثارش را خواندهام و هر جا به هر قصهنویسی توصیه کردهام. فقط نمیدانم چرا از کل کتاب بندی که هیچ ارتباطی به داستاننویسی ندارد بیشتر در خاطرم مانده. جایی که اخوت از نقاشی سوئدی میگوید که تا مدتها فقط اسب میکشید. وقتی هم مردم میپرسیدند چرا اسب؟ میگفت همه چیز اسب است. کارل هیل اسب کشید، اسب کشید، اسب کشید و درختان را هم به شکل اسبهای سبز کشید.
اینقدر که همه گفتند پیرمرد دیوانه شده است. آخر عمری البته رو آورد به نقاشی از در و دیوار چون آدمها را لابد به کار جرز میدید؛ شاید هم شبیه پنجره، یک روزنه. نمیدانم. فقط اینقدری میدانم که آدم باید گاهی چهارنعل یا آرام بتازد؛ رو به هر کجا. مهم نیست. همین را راجع به نویسنده کتاب «مطرد» میگوید. کتابش تازه به دستم رسید. خانم ستاره روشن که پیشتر دو رمان دیگر هم داشته. من اولی را نخواندهام اما گویا مجموعه رمانهایی است با موضوع محیط زیست.
اینکه چه کیفیتی داشته و از چه میگفته نمیدانم؛ فقط در «بازمانده آقای ف. ف» جهان دیگری دارد. دنیایی نسبتا طنزآمیز از ماجرای مرگ تاجری بزرگ و کشمکشهای ورثه برای ماترک. «مطرّد» (که نمیدانم واقعا چرا چنین اسمی برایش انتخاب شده!)، باز دنیایی دیگر است. مجموعه متشکل از پنج داستان که هر کدام به یکی از بیماریهای روانی میپردازد: اختلال دوقطبی، اختلال اضطراب اجتماعی، نکروفیلیا (مردهخواهی)، اسکیزوفرنی و افراطگرایی.
در اولین قصه تأثیر شدید نویسنده از صادق هدایت (بهویژه «سگ ولگرد») و داستایفسکی در «یادداشتهای زیرزمینی» کاملا مشخص است. جلوتر که میرویم اما هر قصه فضایی مختص به خود دارد. صحنههای زیبایی هم خلق شده است، گاهی حتی ایدههایی درخشان. هرچند به نظر میرسد نویسنده لابهلای تخیلات خود گم شده است. در واقع قصهها گاهی سمت و سوی خود را گم میکنند و هدف از ادامه خود را نمیدانند.
جز اینکه قرار است فضایی از بیماری مربوطه را که در مقدمه به آن اشاره شده، ترسیم کنند. من از تمامشان صحنهای را به خاطر دارم که خانم میم زیر باران خودش را در آغوش کشید. بغض هم داشت. باران هم آمده بود. زنی که فقط همان لحظه از زندگیاش با آسمان یکی شده بود؛ آبی، با موهایی که من فرض کردم به رنگ شرابی.
پینوشت: «تفنگ چخوف» از سوی انتشارات «جهان کتاب» و «مطرّد» به همت «صدای معاصر» چاپ شدهاند.



