روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا این مدیر ساختمان ما که داخل آسانسور، برگه تشکیل جلسه اضطراری رو زد، خیلی واضح بود که خرجی برامون تراشیده و باید سرِ کیسهها رو شُل کنیم. با توجه به اصرار و تهدیدهایی هم که کرده بود، ظاهرا امکان اینکه بهانهای بیاریم و در این اجلاس سران حضور پیدا نکنیم، وجود نداشت.بعد از تشکیل جلسه در حیاط ساختمان، متوجه شدیم که صورتجلسه، تعمیر آسانسوره. مدیریت محترم که اخلاقیات افراد ساکن، حسابی دستش بود، همون اول جلسه، آب پاکی رو ریخت رو دست همه:
- «خانمها، آقایون،بنده هیچ کارهم… تعمیرکار آسانسور گفته باید موتور و بکسلهای آسانسور عوض شه…حدود ۱۰میلیون تومن هم هزینه داره… الان شماره ایشون رو میگیرم، میذارم رو آیفون، همه گوش بدین، هر چی نظر جمع بود، همون کار رو میکنیم.» تعمیرکارِ محترم که اومد پشت خط و صداش رفت رو آیفون شروع کرد:
- « با سلام خدمت خواهران و برادران محترم… آسانسور شما، خطر خرابی و سقوط و نقص عضو و مرگ داره. خداحافظ.» با وجودِ اینکه جملات کوتاه بود، ولی بسیار قانعکننده بود. یکی از خانمهای همسایه که بعد از جملات نمایندگی عزرائیل، همون وسط غش کرده بود، بعد از اینکه به هوش اومد، به همه خانوادهش زنگ زد و با جیغهای متوالی توضیح میداد که برای حفظ جانشون، تا اطلاع ثانوی از این ارابه مرگ استفاده نکنن.
بقیه هم کمابیش همین حال رو داشتن. جملات مختصر و مفید تعمیرکار، کار خودش رو کرده بود و موجی از نگرانی رو در بین ساکنین، به وجود آورده بود.البته وضعیت من متفاوت بود. از اون جایی که همیشه باید ساز مخالف بزنم و ثابت کنم که خیلی میفهمم، با یه سرفهای، سخنرانی غرایی رو در مخالفت با این هزینه و تعمیر آسانسور شروع کردم:
- «دوستان اجازه بدین… الکی جو گیر نشین. همه تعمیرکارهایِ آسانسور همینن. الکی ترس و دلهره میندازن به جون آدمها، تا یه خرجِ حسابی بندازن گردنشون. از این خبرها نیست اصلا. من به شما قول میدم که این آسانسور تا ۱۰ سالِ دیگه هیچیش نمیشه.»
هر چی مدیریت میگفت که این تعمیرکار با وجدانیه و اهل این حرفها نیست و سالهاست که کار ما رو انجام میده و وضعیت آسانسور رو دقیقا میدونه، من به عنوان کسی که خیلی بیشتر از بقیه میفهمم و نظراتم، همیشه خیلی درسته، سخنرانی میکردم و با اطمینانی مثال زدنی، به بقیه قول میدادم که آسانسور هیچیش نیست و این حرفها، بازار گرمیه.
با توجه به اظهار فضلهای من، قرار بر این شد که فعلا، بررسی بیشتری انجام بشه. چون همسایهها هنوز در جَوِ صحبتهای تعمیرکار بودن، هیچکس حاضر نشد سوار آسانسور بشه. ولی باز هم من، به مانند بزرگانی که همیشه پیشرو هستند و موج جدیدی در جامعه به وجود میآورند، همانطور که لبخند کجی بر لب داشتم و سرم رو با تاسف تکون میدادم، خداحافظی کردم و سوار آسانسور شدم.
آسانسور هم خیلی عادی، رفت بالا و همون اول کار ، بین طبقه ۲ و ۳ از کار افتاد.
آنقدر جیغ کشیدم و با مشت و لگد به در آسانسور کوبیدم که همون خانم همسایه که خودش، یدِ طولائی در غش کردن داره، اومد و از پشت در آسانسور، نصیحت کرد که : « توروخدا آرومتر. ما تو این محل، آبرو داریم… زنگ زدیم تعمیرکار… الان میرسه… اینقدر جیغ نکش… »
تمام محل که به خاطر اصوات من، فکر کرده بودن در خانه ما، قتلی اتفاق افتاده، جمع شده بودن دم خونه…
تعمیرکار، به اصرار و خواهش و التماسهای من ، همون فردا صبح، کارش رو شروع کرد.البته بعد از تعمیر و تعویضِ قطعات، هر چی میگفت و ضمانت میداد که این آسانسور رو تا ۱۰سال، شخصا بیمه میکنه، من قبول نکردم و گفتم که دکتر گفته «پله نوردی» کنم، برای سلامتیم لازمه.



