روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | چهار چرخه کوچک و کج و کوله زنگزده را خودمان تعمیر کرده بودیم. تعمیر در حدی که بتوانیم روی یک تکه از میلههای زنگ زده بنشینیم و آن یکی هولمان دهد و قژ قژکنان روی موزائیکهای غیر همسطحی که از لایشان سبزههای سمج بیرون آمده بود، حرکت کنیم. بعد از ظهری ابری بود. همه بعد از خوردن ناهار لم داده بودند جلوی تلویزیون، چای مینوشیدند و فیلمی تماشا میکردند. در را باز کرده و رطوبت مطبوع شمال مالیده شده بود بهصورتم.
چهارچرخه قراضه، زیر درخت لیمو جذاب و تماشایی بهنظر میرسید. سوارش شدم. پاهای جمع کردهام روی زمین بود و باید یک نفری ماشین را میراندم. در کارتون عصر حجر دیده بودم که فردی فلینتستون چطور کف پاها را روی زمین میکشید و ماشینش را تکان میداد. چرخهای سفت بهسختی میچرخیدند. با هر تکان، تکهای از آهن و پلاستیک نوک تیز در تنم فرو میرفت. نمیخواستم تسلیم شوم. پاهای زخمی را زیر ماشین تکان میدادم و جلو میرفتم.
در آن بعد از ظهرِ ابری، حیاط آن خانه شمالی کش آمده و بزرگ شده بود. درختهای پرتقال و لیمو قد کشیده و بالاتر رفته بودند. هوا بوی تعطیلات میداد و نسیم مطبوعی میوزید. با ماشینم در آن سرزمین سبزِ پر دستانداز میراندم و از کنار رزهای قد بلند و کاکتوسهای غولپیکر میگذشتم. پیچیده بودم سمت آن جاده باریک مرموز. مسیری که به پشت ساختمان میرفت و به پلههای زیرزمین میرسید. موقع پیچیدن در جاده، آرنجم به دیوار سیمانی کشیده شد.
اهمیتی ندادم. باید از روی برگهای خشک رد میشدم، از کنار ببرهای بزرگ طوسی و حنایی مشکوک میگذشتم و راه را ادامه میدادم. رسیده بودم به بنبست. به دیوار بلند. نمیتوانستم بازی را همین جا تمام کنم. نمیتوانستم دست خالی مسیر آمده را برگردم. باید راهی برای نجات ماجراجوییام پیدا میکردم. پس شاخههای سبزِ آویزان را کنار زدم و از دروازه مثلثی گذشتم. حالا میتوانستم تا هر کجا بخواهم برانم. تا آن کوههای سبز دور.
تا آن دریاچه مهگرفته وهمناک. تا آن قلعههای سنگی متروک. کسی داشت اسمم را صدا میکرد. انگار شانهام را گرفته و مرا به عقب کشیده باشد. چهار چرخه قراضه را سر و ته کردم و دوباره از کنار گربههای طوسی و حنایی گذشتم. حیاط و درختها آب رفته و اندازه قبلی شده بودند. با دست و پاهای خراشیده و زخمی اما با لبخندی فاتحانه از ماشین پیاده شدم. خیالبافی تمام شده بود و تازه درد را احساس میکردم.



