روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| چقدر خوب مینویسی مرد. بهخصوص که در احوالات عاشقی، «امشب در سینما ستاره» را خواندم. بعد تقریبا هر چه از پرویز دوایی خواندم: «باغ»، «بلوار دلهای شکسته»، «ایستگاه آبشار»، «بازگشت یکهسوار»… لاکپشتی که پریده توی آب، جای حبابها را فقط ببینی تو؛ نوشتههای پرویز دوایی را دارم تلاش میکنم به چیزی تشبیه کنم. مثلا انبوه گنجشکها ناگهان از روی درختها بپرند.
جوانه سبزی که از ترکهای کاشی خودش را کشیده بیرون. نمیدانم چه بگویم. قصهنویس محبوب من ایشان است. سبک ویژه در نوشتن، نوع روایت، دایره واژگانی که فقط خودش میتواند اینطور آنها را پشت هم به کار ببندد، بهجا. الان دارم قصه دوم از کتاب «ملکه آلبا» را میخوانم، همانجایی که شماره تلفن معشوق را میاندازد دور مبادا دست و دلش بلرزد در عشقی پیرانهسر: «یک جورهایی گیج از ایشان جدا و در کوچههای عبث جاری شدم.
تکه کاغذ کوچک عطرآگین شماره تلفن را بعد از یک نگاه دیگر به خط ریز و مرتبش مچاله کردم و در اولین سطر سر راه انداختم. از ترس آنکه مبادا دلم پیش این شماره باشد و دستم مدام به طرف تلفن برود و دلم و دستم و تمام وجودم از دست برود… خودم را که میشناسم… کاغذ را به دور انداختم و آمدم تا در گوشه یک قهوهخانه دیگر که از وجود ایشان خالی است با خودم و حرفهای او خلوت کنم. دستم و پشتم هم از این نوشته خسته شده ولی مگر دلم میآید که بهزودی از ایشان و حرفهای مربوط به ایشان جدا شوم؟
که در این برهه از زمان و لحظه از تاریخ خصوصی (و عمومیِ) من، دلپذیرترین حرفهاست. اگر کسی بهترش را سراغ دارد بگوید و یا اصلاً برای خودش نگه دارد آن حرفهای شایسته را…» بعد ناگهان قصه را در رؤیایی تمام میکند که شاهکار پایانهای پرویز دوایی است: «حرفهای مربوط به او و اندیشههایی که در من برمیانگیزد، دست مرا میگیرد و از روی جوی میپَراند. و بیگزند از بین دیوارهای کاهگلی گذر میدهد.
دستم دست او را میگیرد (دستی که خاکهزغال زندگیام بر پشتش نشسته و هر چه هم که از ترس چوب ناظم صبح شنبه مدرسه شستهام پاک نشده)، دست کوچک عطرآگینش را در دست میگیرم و در صبح زود که نور شیریرنگش از نوک درختها کمکم بالا میآید و در «خیابان سبز» در میان یونجههای شبنمزده پا میگذاریم به دو»… بینظیر… بینظیر… هر چقدر هم که عدهای بگویند قصههایش آمیخته به خاطره هستند یا کاملا قصه نیست یا چه و چه، به کتم نمیرود.
بنده خودم قصهنویسم. این آقا فوقالعاده مینویسد؛ خلاق، زلال، زیبا. حالم را همیشه عوض کرده برده به یک جای خوب، یک طعم مبهم کودکی، مربای خانگی، توت تازه ترد، گلههای پراکنده زنبور در هوای گل، نان و تنور، شرم عشقی پنهان در ابتدای بلوغ. از آن عاشقیها که فقط خودت میدانی، دخترکی که چند محله آنطرفتر خانهشان است نمیداند و تازه بعد از چند ماه کلنجار که میخواهی ابراز کنی، میروی میبینی چند روز پیش ناغافل اسباب کشیدهاند، از محلهتان رفتهاند. نشانی؟ نداری.
پینوشت:به مناسبت انتشار کتاب «ملکه آلبا» (نامههایی از پراگ)، نوشته پرویز دوایی، انتشارات «جهان کتاب»، صد و ده صفحه



