روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا من کلا شب‌ها موقع خوابیدن، حالتی دارم که در ادبیات وزین فارسی به آن می‌گویند: «جان کندن»… به این معنی که برای موفقیت در به خواب رفتن، یک ساعتی در تختخواب به اشکال مختلف در‌می‌آیم و آنقدر چپ و راست می‌شوم تا حالت مطلوب پیدا شود و بتوانم بخوابم… از طرف دیگر، به دلیل داشتن اعصابی آرام و مسلط، با هر صدای «تق» که بیاید، دو متر از جایم می‌پرم و این مراحل، از اول تکرار می‌شوند… خلاصه که شب‌ها، تقاص کلیه گناهان روز را می‌دهم و عملا هر شب تسویه‌حساب دارم… بگذریم…

دیشب، همچون بقیه شب‌ها، ساعتی را به‌جان کندن گذراندم و زمانی‌که داشتم موفق می‌شدم پلک‌هایم را روی هم بگذارم، ناگهان صدای بوق ممتد چند ماشین و در ادامه صدای فریادهایی از کوچه‌مان بلند شد… موضوع خواب، در جا منتفی شد و از خدا خواسته برای دیدن دعوایی حسابی، از تخت پایین پریدم و با خوشحالی و شعف به کنار پنجره آمدم.

از طبقه چهارم تا کمر از پنجره آویزان شدم. چیزی مشخص نبود. توده‌ای آدم بودند که به‌هم می‌پیچیدند… چند نفر به‌دنبال یک نفر می‌دویدند و به تمام مقدسات قسمش می‌دادند. یک مقدار که تاریِ چشمانم برطرف شد و موفق شدم دقیق‌تر ببینم، متوجه حضور یک ماشین عروس در بین ماشین‌ها شدم. بعد از این‌که مقداری هم به فریادها دقت کردم، متوجه شدم که دعوا نیست.

خلاصه بعد از آنالیز تصاویر و صداهای دریافتی، فهمیدم که با یک کاروان شاد عروسی طرف هستم و عروس و داماد انشالله در همسایگی ما زندگی خوبی را می‌خواهند آغاز کنند و کشمکش بر سر پدر عروس خانمه… مهمانان از وی می‌خواستند که قبل از ورود عروس خانم به خانه بخت، وسط کوچه، حرکات موزونی انجام دهد و ایشون هم امتناع می‌کردند: «عروسی دخترته… تو رو به روح پدرت قسم. یه خورده فقط…»/ «به روح مادرم بلد نیستم… نکردم تا حالا از این کارا…»/ «تو رو روح امواتت. یه خورده…»/ «به مرگ خودم بلد نیستم… ولم کنین.»/ «من رو کفن کنن. یه خورده…»/…

و این مراسم قسم دادن و شخم زدن خاک اموات ادامه داشت. از مدعوین اصرار، از پدر عروس انکار… من هم هرچه صبر کردم که بلکه پدر عروس رضایت دهد، ایشون کوتاه نمیومدن… خلاصه که ایشون هیچ تکانی بر بدن ندادند و من هم حوصله‌ام سر رفت. همینطور که آنها با پشتکار مشغول بودند، احساس کردم که پدر عروس اینکاره نیست و همان بهتر که برگردم و بخوابم…عملیات به خواب رفتن رو شروع کردم ولی قبل از این‌که کوچکترین موفقیتی به‌دست بیاورم، صدای تیراندازی شدیدی در کوچه به گوش رسید.

در آن لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که جان‌پناهی برای خودم پیدا کنم تا کشته نشوم. بعد از پرت شدن از تخت، اولین فکری که از سرم گذشت این بود که پلیس دخالت کرده و برای متفرق کردن مهمانان به تیرِ هوایی متوسل شده است…سینه‌خیز تا کنار پنجره رفتم تا ببینم نیروی انتظامی در عملیاتش موفق بوده یا نه. از گوشه پنجره که نگاه کردم، پدر عروس خانم را دیدم که با تمام توان مشغول هنرنمایی بود و هر آنچه در این سال‌ها جمع شده بود را تخلیه می‌کردند.

فهمیدم که مهمانان موفق به راضی کردن پدر عروس خانم شده و به همین خاطر، با نارنجک و ترقه و فشفشه، ورودِ ایشان به جمع هنرمندان را جشن گرفته‌اند و صدای فریاد می‌آمد که شمع و چراغ‌ها رو روشن کنیم، چرا که امشب عروسی داریم و تاکیدِ موکد هم می‌کردن که همسایه‌ها رو هم خبر کنیم، به دلیل این‌که امشب عروسی داریم… از آنجایی‌که خواب بر من حرام شده بود، مشغول تماشای هنرنمایی همسایه‌های جدید شدم و به روزهایی که کرونا این بساط عروسی‌ها را جمع کرده بود، غبطه می‌خوردم.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.