روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: روشنفکرترین هنرمندی که در همسایگی ما زیسته بود محمدحسین بهجت تبریزی بود. توی «ششگلان». محله‌‌ای که در آنجا به این دنیا گریختم و همانجا هم خواهم مرد. البته او هم همسایه همسایه نبود. چون وقتی که من هنوز بچه بودم در این محله اجاره‌‌نشینی کرده و رفته بود مقصودیه. وقتی که نوجوان بودم دائم جلوی خانه‌‌ای که سال‌ها پیش در اجاره او بود می‌‌ایستادم و می‌‌گفتم همین الانه است که با بقچه‌ای پر از کوکه و سنگک در دست، سلانه سلانه می‌‌آید.

آنقدر سلانه سلانه که قشنگ وقت می‌‌کند فراغبال با نانوا و بقال و چقال و خیاط و خرازی و همه صغیر و کبیر محله سلام‌‌علیک کند و من می‌‌توانم یک دل سیر توی دو مردمک ظلمانی چشمش زل بزنم. بعدش او وقتی بقچه نان و میوه را گذاشت توی خانه، با بویوک‌‌آقا می‌‌روند باغ گلستان و دوباره دیر برمی‌‌گردند. هر چه جلوی خانه قدیمی‌‌اش می‌‌ایستادم هیچکس را نمی‌‌دیدم که سلانه سلانه و با کتفی زخم‌‌خورده و قدی خمیده از فراق یار، از پیاده‌روی خوشگل ششگلان رد بشود. بر می‌گشتم خانه و به پدر می‌‌گفت او یکجوری گم است که انگار هرگز اینجا خانه نداشته است.

دو: اگر آقای بهجت، تنها همسایه هم‌‌محله‌‌ای همشهری‌‌ام بود همسایه‌‌های دلبخواهم، هنرمندانی از ترکیه و آذربایجان و روسیه بودند که هر سه با غم‌‌پرورانه‌‌ترین تراژدی از دنیا رفته بودند.«احمد کایا، ربابه مرداوا و آنتوان چخوف.» چرا باید آنهمه عاشق صدای احمد کایا بودم؟ مرد همیشه زخمی. دموکرات همیشه خسته، با صدایی از جنس «قرنفل و شلاله». زاده«ملاطیه»بود و تمرگیده در پاریسِ روشنفکرکُش. شاید به خاطر حسرت‌‌ها و حرمان‌‌های دوران کودکی‌‌اش دوست داشتم که شبیه خودم بود.

آنجا که هر وقت از مدرسه به خانه می‌‌آمد پدر را می‌‌دید که در حال شست‌وشوی ماشین‌‌هاست و تمام لباسش خیس است. گفته بود«وقتی مشهور شدم حتما برایش یک نمایشگاه اتومبیل خواهم خرید» اما آرمانگرایی‌‌اش باعث شد خود نیز بدتر از پدر گرسنه بماند. به راستی که چه نسل کوفتی بودیم ما. سرشار از آرزوهای دوزاری و آنقدر لجوج و یکدنده که حتی حاضر نبودیم وقتی نمی‌‌توانیم دنیا را خوشبخت کنیم حداقلش پدر را بدبخت نکنیم.

چه نسل کوفتی بودیم ما به راستی. وقتی احمد کایا را در پرلاشز دفن می‌‌کردند گفتم نترس اینجا قبل از تو صادق‌‌خان هم در میرایی کاملی دفن شده است. انگار که پرلاشز، گهواره تمام مردگان بی‌‌آرزوی جهان است. هر دو از روزگار خسته و از دست خودش خسته‌‌تر؛ «آغلاما ببگیم. باشیم بلادا.»

سه: اگر احمد کایا نتوانست پدر را خوشبخت کند و مادر یک عمر در فراق او گریست، ربابه از او هم سرنگون‌‌تر بود. ربابه مرداُوا. با آن زندگی لبریز از هجرانیات، در هنگامی که مجبور شده بود به حکم پدر، در داستان فرقه‌‌ دموکرات سال ۱۳۲۵ هول‌‌هولکی از وطن بگریزد عشقش را در ایران جا گذاشته بود. او رفته بود و دلش در پیاده‌‌روهای خونین وطن، عاطل و باطل مانده بود. شاید درد همین هجران بود که در تمام عمر، یک ترانه خوش از گلویش پایین نرفت. هر گاه زمزمه «اوخشاماها»ی او از پشت پنجره می‌‌آمد قناری‌‌ها از نفس می‌‌افتادند.

چهار: نه فقط شهریار و احمد کایا و ربابه که از میان هنرمندان و نویسندگان کشورهای همسایه، خیلی زود عاشق تراژدی زندگی چخوف شدم. جناب چخوف. همان که یک زمانی، منتهای آرزوی روشنفکران ایرانی این بود که به درد او بمیرند. مرض سِل‌. تراژدی مسلولان. عشق من به چخوف اما نه فقط از بابت قصه‌‌های دستنویس خود او که بیشتر به خاطر توصیفی بود که سهراب شهیدثالث از او ارائه داده بود.

وقتی که طی سالیان متمادی از زندگی‌‌ تلخ خود را برای نگارش فیلمنامه چخوف کبیر اختصاص داده و قدم به قدم محل تولد نویسنده روسی(تاگان روک) تا مکان مرگ‌‌اش (بادن بادن) را رفته و گریسته بود. همیشه این سکانس غریب از نوشته سهراب درباره چخوف به خواب‌‌هایم نیز نفوذ کرده بود که :«زن چخوف فاحشه بی‌شرمی بود. از یک هنرپیشه مسکویی آبستن شد، آمد سقط‌‌‌ ‌جنین‌اش را در خانه چخوف کرد… او به چخوف خیانت می‌کرد اما چخوف به او می‌گفت سگ کوچولوی من ناراحت نباش!»

سهراب که بالای چهار هزار نامه از چخوف را خوانده بود درباره مرگ او نوشته بود«چخوف را دو مرض از پا درآورد؛ غذا باید می‌خورد به خاطر اینکه سِل داشت، از آن طرف هم هر چه می‌خورد دفع می‌شد چون سرطان روده داشت.» چه نسل کوفتی بودیم ما. ابَرنویسنده‌‌هایمان نیز از خودمان کوفتی‌‌تر. آنقدر که برای مرگ زیستیم، برای زندگی نمُردیم.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.