روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا، یه چند وقتی دو تا کفتر چاهی با ترس و لرز میاومدن پشت پنجره اتاقم. انگار داشتن برآورد میکردن اینجا لونه کنن یا نه. یکیشون که بهنظر میاومد کفتر خانومه باشه بادقت و وسواس همهچیز رو چک میکرد و من رو نگاه میکرد که آدم حسابیام یا نه. ولی آقاهه فکر کنم حوصله نداشت. یهجوری دور خودش میچرخید و بالبال میزد که معلوم بود حوصله نداره. شبیه این بود که داره زیر لب غر میزنه: «همینجا خوبه دیگه…
والا هزار تا لب پنجره رو دیدیم تا حالا… این عموعه هم که اینجاست، بیآزاره… خُل خوبی هم بهنظر میاد… سرش بهکار خودشه… موزیک میذاره دلمون وا میشه…». ولی خانمه گوشش بدهکار نبود و یهو میپرید و میرفت. احساس میکردم آقاهه یه سری تکون میداد و زیر نوک میگفت: «گرفتار شدیم… چی شد دوباره…»، بعدش هم پر میزد و دنبال خانومش میرفت. یه چند وقتی برنامهشون این بود و من هم تو نخشون بودم ببینم ماجراشون چی میشه. خلاصه، خانومه بالاخره راضی شد لونه عشقشون رو لب پنجره اتاق من بنا کنن.
دو سه هفتهای اوضاع بر وفق مراد بود. با هم صبحها میرفتن و با هم برمیگشتن و بغبغویی میکردن و میگذروندن. ولی از وقتی که کفترخانوم، دو تا تخم گذاشت و نشست تو لونه، اعصابا دیگه ریخت بههم… بغبغوها دیگه عادی نبود. دیروز، آقاهه از پهنه آسمون فرود نیومده خانومه شروع کرد و دو تا نوک تو سرش زد و کرک و پر آقاهه رو در جا چید: «کدوم گوری بودی تا حالا؟»
کفتر آقاهه هم که تابلو بود بلد نیست چجوری حرف بزنه و فقط پریدن یاد گرفته بود، پفی کرد و گفت: «کجا بودم؟… رفته بودم دنبال چهار تا دونه…»/ «این دو تا که سر از تخم درآوردن حالیت میکنم، میشینی تو لونه، من میرم دنبال چار تا دونه.»/ «میفرمایید بنده دهنشون دونه بذارم؟»/ «گناه کردم تخم گذاشتم؟»/ «میخواستی من تخم بذارم؟» گفت و گرفت خوابید…
- «خوابیدی؟»/ «نخوابم؟»/ «همچین میفته، هر کی ندونه فکر میکنه از سر کوه رفته دونه بیاره… همین خرده نونای کوچه بالاییه دیگه…»
دیگه بغبغوشون داشت به جاهای باریک میکشید که احساس کردم باید دخالت کنم. یه سرفه بلندی کردم و یه موزیک آرومی براشون گذاشتم، ولی ولکن نبودن…- «بفرما… آهنگ هم برات گذاشت این یاروهه… یه وقت بهت بد نگذره… از صبح تا حالا پای تلفن بود و چرت و پرت میگفتا… تو که سروکلهات پیدا شد، آهنگ برات گذاشت… ماشالا شانس هم داریا…».
آقاهه صرف رو در این دید که خودشو به خواب بزنه. خانومه هم دو تا نوک محکم دیگه زد تو سرش که:- «با توام کفتر حسابی…»/ «هااان؟»/ «پاشو…»/ «پاشم چیکار کنم؟»/ «پاشو میومیو کن. خب تعریف کن.»/ «چی بگم…»/ «از صبح که پر زدی تو این آسمون کوفتی، هیچ خبری نبود؟»/ «نه والا… مثل همیشه.»/ «ببین… خودتو به خواب نزن… اینا از تخم دران، لونه رو عوض میکنیم.»/ «یا خدا… چرا؟؟؟»/ «این عموعه خیلی قاطیه. رو اعصابمه. با خودش حرف میزنه… میخنده… ساکت میشه یهو…»/ «بابا تو به مردم چیکار داری؟»
کلکلشون ادامه داشت. هوا هم که تاریک شد، با وجود اینکه پرندهها میخوابن، این دو تا بیخیال نمیشدن… امروز صبح زود بیدار شدم که برای کاری برم بیرون از خونه. دیدم آقاهه، قبل از اینکه همسر مهربانش چشماشو باز کنه و قلاب رو بندازه، پر کشید و لونه رو به سمت مقصد نامعلومی ترک کرد.
طرفای ظهر تو خیابون بودم که باد شدیدی گرفت و رعد و برق هولناکی، همراه با تگرگ و باران شروع شد. تموم فکرم رفت به کفترها و بچههاشون. دلشوره گرفتم. با وجود اینکه از خونه دور بودم، کارم رو انجام داده نداده، خودمو رسوندم…هر دو تا بودن… چسبیده بودن بههم و مواظب بچههاشون بودن… هیچکدوم غر نمیزدن…



