روزنامه هفت صبح‌، آرش خوشخو | اینجا برایتان از ۹۰ خاطره می‌نویسم. از‌آدم‌ها، بازی‌ها، فیلم‌ها و… یادها. تا آخر‌تابستان…

اوایل دهه ۷۰ بود که در قامت یک جوان ۲۱ساله به شورش بی‌دلیل دچار شدم و در یک شب بسیار سرد زمستانی ساکم را برداشتم و بی‌خبر عازم میدان آزادی و ترمینال غرب شدم و با خودم عهد کردم هر اتوبوسی که آمد و جاداشت سوار می‌شوم و حالا هرجایی بخواهد برود. چند دقیقه‌ای در حال لرزیدن کنار میدان بودم که اتوبوسی آمد و جلوی پای من ایستاد.

متاسفانه در میان این همه مقصد موجود،راهی همدان بود! لحظاتی سعی کردم حس «شورش بی‌دلیل» را کنترل کنم و بر عقل و هوشم احاطه پیدا کنم و سپس در یک محاسبه سریع تصمیم گرفتم در یک نیمه شب سرد و برفی وارد سردترین شهر ایران نشوم آن هم در حالی که حتی نمی‌دانستم شب را کجا می‌خواهم بخوابم. خوشبختانه پاداش این لحظه‌ای درایت را بلافاصله دریافت کردم و اتوبوس بعدی به رشت می‌رفت. عصبانی و با چهره‌ای مصمم وارد اتوبوس شدم.

ساعت یک شب بود که اتوبوس به رشت رسید. متاسفانه هوا بازهم بسیار سرد بود و بارش برف شروع شده بود و در میدان شهرداری رشت نمی‌دانستم چکار باید بکنم. خوشبختانه در میانه لرزیدن و ناسزاهایی که زیر لب نثار هفت جد هرچه شورش بی‌دلیل و شورشی بود می‌کردم، تابلوی هتل اردیبهشت را دیدم. از آن هتل‌های قدیمی. در هتل بسته بود. کورمال کورمال زنگ در را پیدا کردم و فشار دادم. بعد از گذشت ثانیه‌هایی پردلهره صدای پیرمردی از پشت آیفون آمد که خوابالوده و با تعجب می‌پرسید کیه؟‌

آدم انتظار ندارد ورودی یک هتل بپرسند کیه؟‌اما هرچه بود گفتم مسافرم و دنبال اتاق آمده‌ام. پیرمرد خوابالود همان پشت آیفون شروع کرد به مرور قیمت اتاق‌ها برای من در حالی که بارش برف هم شدت گرفته بود. ملتمسانه گفتم قبوله قبوله فقط در را باز کنید. چند ثانیه بعد پیرمردی همراه با یک چراغ قوه در را باز کرد و رفتم داخل. با کج خلقی اتاقی را به من داد.اتاق در طبقه دوم بود و بسیار سرد. هتل کاملا خالی بود و وهم‌انگیز. بیرون برف زوزه می‌کشید.

یادم آمد در ساکم کتاب قول دورنمات را آورده‌ام. روی تخت بویناک خوابیدم و کتاب را دستم گرفتم و خب قول در بطن یک داستان پلیسی این توانایی را دارد که شما را به سرزمین جنون و عدم قطعیت رهسپار کند. کتاب هول انگیزی است. وقتی که می‌بینیدسرنوشت و چرخ روزگار برای پشتکار، دقت،‌نقشه،‌تیزهوشی و صبوری یک پلیس ‌هیچ پاداشی در نظر نمی‌گیرند. ناامیدی و پوچی مطلق.

آنچنان که در انتهای کتاب پشت خواننده از سرما تیر می‌کشد. دم دمای صبح بود که کتاب را تمام کرده بودم. پنجره را باز کردم که نفسی تازه کنم اما تصویر پشت هتل یک خانه متروک با درخت‌های خشک و ترسناک بود. دیگر طاقتم تمام شد. سریع رفتم پایین. حساب و کتاب کردم و با اولین ماشین کرایه عازم تهران شدم. این داستان اولین شورش جوانانه من بود!

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.