روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | ‌این‌روزها که مودِ مطالعات موردی‌ام روی نگاه چهره‌های تاریخی و شخصیت‌های ادبی-هنری نسبت به «مادرسَروری و مادرتباری» متمرکز شده است، هیچ‌ چیز به اندازه مادردوستی هیتلر، کبابم نمی‌کند. آدمی خونخوار که با وجود قتل ‌عام و بی‌خانمانی میلیون‌ها آدم بی‌پناه، ناگهان در لحظات غریبی رمانتیک می‌شود، زنگ می‌زند به خواهرش و می‌گوید: «کاش مادرمان زنده بود و می‌آمدم سر بر دامنش می‌گذاشتم و می‌گریستم.»

این نگاه عاطفیِ آن قاتل بالفطره را از مجله امید ایران- شماره ۳۱۰، به تاریخ جمعه ۲۷خرداد ۱۳۳۹- به یادگار نگه داشته‌ام که با چاپ تصویری از خواهر هیتلر نوشته بود: «هفته گذشته پائولا، خواهر آدولف هیتلر، در سن ۶۴سالگی در شهر پرچسگادن بدرود حیات گفت. پائو هرسال مبلغ نهصدتومان به‌عنوان مستمری از دولت آلمان‌غربی می‌گرفت و با این پول زندگی فقیرانه‌ای را می‌گذراند. هنگامی که برادر او همه‌کاره آلمان بود هرماه مبلغی در حدود هزارتومان به او می‌داد. در میان کاغذهای پراکنده اتاق کار پائولا، یادداشت‌های گرانبهایی به‌دست آمده که پرده از اسرار بسیاری برمی‌دارد.

در یکی از یادداشت‌ها، پائولا نوشته است: «وقتی هیتلر، لهستان را فتح کرد و هزاران‌تن در جنگ کشته شدند به من تلفن کرد و گفت: «خواهر آنقدر اندوهگینم که دلم می‌خواهد مادرمان الان زنده بود تا سر بر دامانش می‌گذاشتم و زارزار می‌گریستم. اما خون جلوی چشمانم را گرفته است و مادرمان زنده نیست.» آدولف به قدری مادرمان را دوست می‌داشت که حتی حاضر بود جان خود را در راه او فدا کند.

اگر مادرمان زنده بود هرگز جنگ‌ جهانی دوم به وقوع نمی‌پیوست.» ادعا را ببین! که فقدان موجودی به نام مامی، منجر به قتل ‌عام میلیون‌ها انسان بیچاره می‌شود و کوره‌های آدم‌سوزی‌اش رویاهای بسیاری از آنها را می‌سوزاند و چه سرزمین‌هایی‌ که با خاک یکسان نمی‌شود. ادعا را ببین! تلفات فقدان یک مادر چنین است یعنی؟

*** چرا شهریار اینقدر مادرش را می‌پرستید که فقط به عشق او منظومه جاودانه و یگانه حیدربابا را سرود؟ چرا منصور امیرآصفی، کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران از فرط علاقه به مادرش و برای راحتی او، تا پایان عمرش ازدواج نکرد و شبانه‌روز به پرستاری او پرداخت؟ این چه رقم عشقی‌ست که مادرسَروری را توی چشم می‌زند؟ این چه داستانی‌ست؟ آن بوسه‌هایی که مجتبی محرمی آن شب از مادرش برمی‌داشت و مامان‌مهین از شوخی‌های پسرک رندش، لبو می‌شد از فرط خجالت، مگر ممکن است در موجود دیگری قابل‌ تکرار باشد؟

یاد امجدیه قدیم بخیر که فاطمه خانم(مژدهی) می‌آمد می‌نشست در جایگاه و با هر کورسی که در بازی‌های تاج، پسرانش عباس و مسعود با مدافعان حریف می‌گذاشتند، رنگش زعفرانی می‌شد و مردم برمی‌گشتند به جای فوتبال، او را نگاه می‌کردند که هر لگدی که به ساق ‌پای بچه‌هایش می‌خورد انگار به جان او خورده است.

یا زجرهایی که مادر پیام صادقیان برایش کشیده- وقتی حسن فرفری در ناچاری و فقر تمام مُرد- و او پیامِ نونهالش را به دندان گرفت و تا اصفهان برد که، بلکه پناهگاهی، مامنی، در فوتبال برای جگرگوشه‌ بی‌سرپرستش‌اش پیدا کند، کجا قابل تکرار است؟ حالا دیگر مثلا از «خانجون» مادر غلامرضا تختی چیزی نمی‌گویم که می‌شد او را جزو ملائکه به‌ حساب آورد.

یا آن دست‌خط‌های لرزانی که مادر بی‌حواسِ محمد بنا روی تخت بیمارستان برای او نوشته بود، در ذهن او به شعرهایی می‌ماند که از چشمه‌سارهای مینو و جنت سررسیده و هایکوهای فداکاری و عاشقیت است.

*** من پیرزنی مهربان و گیسو‌نقره‌ای را به یاد می‌آورم که در یک دستش مرکوکوروم و در دست دیگرش پنبه داشت و دم در خانه‌اش واقع در خیابان گوهرشاد مشهد ایستاده بود تا پنج پسرش که یک تیم فوتبال تشکیل داده بودند، خونین و مالین از سر زمین برگردند و او ببیند که کجای زانویشان زخم است، بلکه بر آنها مرهم بگذارد. این تک‌سکانس نئورئالیستی، برای اینکه حشمت‌خان تا آخر عمر برای مادرش بمیرد کافی است.

تنها همین صحنه را حشمت حاضر است با دار و ندارش تاخت بزند اما اشتیاق چشم‌های مادر را دوباره در آن لحظه که مرکوکوروم و پنبه به دست گرفته است، ببیند. ببیند که مادر به انتظار آن پنج‌برادرِ دیلاق و لُپ‌گلی و پابرهنه نشسته است که از زمین خاکی سعدآباد برگردند و بگویند جلوی بچه‌های گوهرشاد کم نیاوردیم ننه. ننه برایت بمیرد. ننه دور سرت بگردد.

*** یک‌بار با مادر محمدرضا گفت‌وگو کردم، برای هفت‌پشتم بس بود. گفت دوستانش خبر شهادتش را که آوردند، این را هم گفتند که وقتی که بر خاک افتاده بود، فقط گفته بود: «آخ مامان». فقط «آخ مامان». مادر محمدرضا می‌گفت «تو هیچ‌وقت آخ مامان گفته‌ای؟» من گریه‌ام گرفته بود و نمی‌توانستم بگویم آره یا نه. گفت وصیت‌نامه محمدرضا را که دوست‌هایش آوردند، دیدم نوشته «هنگام دفن، لب‌هایم به لبخند درمی‌آیند مادر.»

او قسم می‌خورد به ۱۲۴هزار پیغمبرش که وقتی داشتیم توی اهواز با همان لباس رزم توی قبرش می‌گذاشتیم، یکهو دیدم محمدرضا لبخند زد. من فریاد زدم: «ببینید لبخند زد. لبخند زد. پسرم لبخند زد.» مردم هجوم آوردند و خودشان دیدند که یک لبخند گوشه لب محمدرضا افتاده است که تازه‌تازه است و طراوت دارد. به مادر محمدرضا گفتم، نمی‌دانم کدام فیلسوف روانی یکبار گفته بود که «مادران را می‌توان نابود کرد، اما نمی‌توان شکست داد». مادر محمدرضا لبخند زد. او نابود شده بود اما شکست نخورده بود.

*** این‌همه شیفتگی و قربان‌رَوی، آیا نشان نمی‌دهد که توارث شیرین ما ایرانی‌های مادرسَرور، به دوران «مادرتَباری» می‌رسد؟ ببین چه گفتم مادر! تو نابود می‌شوی اما شکست نمی‌خوری. ما شکست می‌خوریم اما نابود می‌شویم.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.