روزنامه هفت صبح ، آنالی اکبری | این روزها پیدا کردن چیزی که تو را از واقعیت‌های سخت و نوک تیزِ دنیای بیرون نجات دهد و چند دقیقه‌ای سرت را گرم کند، تخصص می‌خواهد. امروز هوسِ یک ماجرای تابستانه کرده بودم. از آن تصاویر دلربایی که از تابستان در ذهن بیشترمان وجود دارد. آسمان آبیِ بی‌ابر، دریا، قایق، کفش تابستانی، لباس‌های روشن، سفر، عکس یادگاری، چمدانِ بسته، نور، پوست آفتاب سوخته، پنجره‌ای که به روی منظره‌ای جدید باز می‌شود.

رفتم سراغ فیلم Summertime دیوید لین. با کاترین هپبورنِ عزیزم سر از ونیز در آوردم و سوار اتوبوسِ قایقی شدم و خودم را رساندم به آن مهمانخانه گرم و صمیمی. کنار کانال قدم زدم و در کافه شلوغِ روباز نشستم و به آدم‌ها نگاه کردم. به دلدادگانِ سرخوش، به توریست‌های سالخورده مصممی که می‌خواستند قبل از مرگ چیزهای زیادی ببینند، به پسرکِ پابرهنه ساکن قایق که خانه‌اش هر روز یک جای شهر بود. با جین هادسن راهی مغازه عتیقه فروشی شدم و با او جام قرمز را پسندیدم و توی کیفم دنبال اسکناس گشتم و دوتایی سعی کردیم ناشیانه از دست نگاهِ رِناتو فرار کنیم.

جین هادسن زنِ آمریکایی مدت‌هاست که برای سفر به ونیز پول جمع کرده و حالا دوتایی راهی آنجا شده‌اند؛ خودش و دوربینش. جین از قبل تصمیم گرفته بود که عاشق این شهر شود. همین که وارد مهمانخانه می‌شود، خودش را زنی مستقل معرفی می‌کند. ترکیب«زن مستقل» می‌تواند او را از سایه تنهایی بیرون بیاورد و بگوید «خودم خواستم که تنها باشم.»

تابستان است و توریست‌ها در هم می‌لولند و شهر بوی زندگی می‌دهد. جین کم کم می‌فهمد که چیزی در این شهر زیبا کم است. کسی که سر میزش بنشیند و باهم آتش بازی را تماشا کنند و با هم به صدای ساز گوش کنند و با هم بخندند و با هم خاطره سفر را جاودانه کنند. بالاخره جین گرفتارِ عشق تابستانه کوتاه مدت ایتالیایی می‌شود اما ایستگاه قطار به زودی صدایش می‌کند و می‌گوید وقتش است به خانه برگردی. زن در اوج از ماجرا کناره می‌گیرد.

همراه جین هادسن، بی‌قرار و دلتنگ سوار قطار می‌شوم و مستاصل زل می‌زنم به جمعیت تا ببینم سر و کله‌اش پیدا می‌شود یا نه. قطار حرکت می‌کند. مسافرها برای بدرقه کنندگانشان دست تکان می‌دهند. خبری از رناتو نیست. سرعت قطار بیشتر می‌شود. مرد ایتالیایی را می‌بینیم که دوان دوان با هدیه‌ای در دست دنبال قطار می‌دود. جین همین را می‌خواهد. برایش دست تکان می‌دهد و قطار تندتر حرکت می‌کند و مرد تندتر می‌دود. ایستگاه تمام می‌شود. مرد و هدیه‌اش به زن نمی‌رسند. اهمیتی ندارد. جین لبخند می‌زند. قطار به زندگی‌اش ادامه می‌دهد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.