روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | اینجا برایتان از۹۰ خاطره مینویسم. از آدمها، فیلمها، بازیها و… یادها. تا آخر تابستان .
میخواستیم با قطار برویم سمت دهلی.از بمبئی. یک هفته قبل پیش پرداخت داده بودیم و از یک شعبه بلیت فروشی قطار بلیت برای دهلی رزرو کرده بودیم و رفته بودیم دنبال گردش در همان جنوب. حالا برگشته بودیم و برای روز بعد در دهلی هتل گرفته بودیم و باید همان شب راهی دهلی میشدیم اما مسئول شعبه دبه کرد. گفت بلیت تمام شده و امکان تهیه بلیت برای دهلی نبوده. به شدت عصبانی شدم و داد و بیداد و از اینجور کارهای بیهوده زشت. گفت که بدون«آندرتیبل» کار راه نمیافتد. همان زیرمیزی خودمان.
پولمان را پس گرفتم و عصبی و مستاصل تاکسی برای ایستگاه قطار مرکزی بمبئی یعنی ایستگاه ویکتوریا گرفتم. با هتل تسویه کرده بودیم و چمدانهایمان هم با ما بود. اولین مواجهه با ایستگاه ویکتوریا ناگهان تو را میبرد به حال و هوای فیلمهای تاریخی انگلیسی که در هند میگذرند. به فیلم گذر از هند دیوید لین که چه فیلم زیبایی است و بر مبنای یکی از رمانهای مشهور ئی ام فارستر ساخته شده است. بگذریم. ایستگاه سقف بسیار بلندی داشت و هزاران هندی مثل مور و ملخ در آن می لولیدند. دهها دستگاه کامپیوتر در یک طرف سالن قرار داده بودند تا متقاضیها خودشان بلیتهایشان را تهیه کنند.
فضای سرسامآوری بود و امکان موفقیت را صفر نشان میداد. تمام برنامه سفر روی هوا بود که یک مرد کوچک اندام هندی به طرفمان آمد و پرسید مشکلتان چیست؟گفتم که امشب میخواهیم راهی دهلی شویم اما بلیت نداریم. متوجه ماه گرفتگی روی صورتش شدم و یکی از دستانش که شرایط روبه راهی نداشت. گفت میتوانم مشکل شما را حل کنم. گفت پولتان را به من بدهید و منتظر باشید. اعتماد کردم و تیری در تاریکی محض انداختم. دو هزار و دویست روپیه از من گرفت و رفت. متوسط حقوق کارمندان در بمبئی ۳۰۰۰ روپیه بود . هر روپیه ۲۰ تا تک تومانی قیمت داشت. از سال ۱۳۸۳ حرف میزنم. پول را دادو رفت و یک ربع بعد با دوتا بلیت سوپر فست ترن برای ساعت ۴ بعدازظهر برگشت. قیمت دوتا بلیت دوهزار روپیه بود. بلیتها را گرفتم که دنبالم دوید و برایم توضیح داد که از آن ۲۰۰روپیه اضافی ۱۵۰ روپیه به متصدی فروش بلیت رسیده و تنها ۵۰ روپیه سهم او بوده.
قطار تمیز و مدرنی بود که با انواع و اقسام اشربه و اطعمه از ما پذیرایی میکردند . دوتا دانشجوی بنگالی هم کوپه ما بودند. دانشجوی حقوق بودند و انگلیسی را با متانت و دقت خاصی حرف میزدند. بدون آن صدای بلند آزارنده مرسوم.انسانهای فرهیختهای بودند. فقط دوتا مشکل داشتند اول اینکه در مورد بادگلو توجیه نشده بودند. از آن موارد اختلافات فرهنگی رایج که مارا به خنده میانداخت (خدا میداند کدام کار ما از نظر آنها همین اندازه مضحک بوده است ) دوم اینکه وقتی فهمیدند ایرانی هستیم با غرور گفتند آهان ایران…صدام حسین! که خب مجبور شدیم توضیح بدهیم که اخوی کلا در سمت اشتباه هستی.بگذریم . ۱۰ ساعت بعد طول شبه قاره را پیموده بودیم و از جنوب و بمبئی به شمال و دهلی آمده بودیم که خودش داستان دیگری است.



