روزنامه هفت صبح،‌ ابراهیم افشار | ‌یک هفته تمام است که تصویر سیاه و سفید حاج محمد نخجوانی با آن کلاهِ لبه‌دار ماهوتش از خاطر نمی‌رود. یک هفته تمام است می‌گویم او اگر زنده بود حق داشت لال شود و لال از دنیا برود. اگر او داستان هفته پیش را می‌شنید که حسن‌آباد آتش گرفت و خبر رسید که مثلا اوراقی همچون وصیت‌نامه دکتر مصدق در آنجا سوخته است. انگار نه انگار که ما هم لبی گزیده باشیم از فرط حرمان و حسرت. انگار نه انگار که، نه خانی آمده نه خانی رفته است. نه غباری بر سر روزگارِ غدّار کجمدار نشست، نه گَردی از سرش سترده شد. انگار نه انگار.

شاید بعضی‌ها با خود می‌گفتند که این کلاه‌فرنگی‌ سوخته میدان حسن‌آباد، حالا چه تحفه‌ای‌ست که بسوزد و جزغاله شود یا نسوزد و همانطور بی‌عار بماند. یا «هشت‌گنبد» مستوفی‌الممالک چه تحفه‌ای‌ست که از سوختن‌اش غمگین شویم یا لبی بگزیم و درگذریم. اصلا وصیت‌نامه مصدق چه ارزشی دارد در این وانفسا که غصه او را هم بخوریم. در میان این همه فلاکت‌های روزمره، غصه چندتا آجر را هم بخوریم؟ اما نه، داستان فقط این نبود. همین آتشی که مِلک حسن‌آبادیان را خاکسترخانه کرد، بر خرمن دل خیلی‌ها نشست. بر خرمن آنها که تاریخ را همچون مادر خود دوست دارند و من نمی‌دانم چرا، وقتی داشتم عکس‌های حسن‌آباد را می‌دیدم، یاد حاج محمد نخجوانی افتاده بودم و انگار نه انگار که این حریق در سینه ما نیز می‌سوزد و دود می‌کند.

بر سینه مخروبه هر کدام از ما که هر کلاه‌فرنگی همچون نسخه خطی متعلق به اجدادمان است و روی هر آجر کهنه‌ای، اشکی از دودمان خود افتاده و سرد شده است. از آن روز تا حالا یک لحظه تصویر بدوی حاج محمد نخجوانی‌ام از سر نرفته است. با آن کلاه لبه‌دار مشکی و آن چشم‌های میشی و آن ابروهای پیوسته و آن خال درشت روی بینی. گیرم شماها دیگر تمام غمشادی‌های حاج‌محمد را با دو کیلو زردآلو عوض نکنید. همان حاج‌محمد که سال ۱۳۳۵ وقتی کتابخانه ارک تبریز با حداقل سه هزار جلد نسخه خطی به راه افتاد تمام کتابخانه‌اش را یکجا به آنجا بخشید.

اما داستان جانگداز من فقط بخشیدن کتابخانه نبود بلکه این بود که او برای تهیه کتاب‌هایش جان گذاشته بود. این خاطره را از آقای دهقان رئیس آموزش و پرورش آذربایجان در دهه ۵۰ نقل داریم که یکی از نسخه‌های خطی این کتابخانه، کتابی بود که حاج‌محمد برای تهیه‌اش پنج کشور دنیا را زیرپا گذاشته بود. با حیرت تمام نقل می‌کرد که او برای به دست آوردن کتابی راهی هندوستان شد و آنجا فهمید که اثر مطبوعه به یک چینی فروخته شده است. ناچار راه چین را در پیش گرفت و آنجا بعد از جست‌وجوی زیاد متوجه شد که تاجری ایتالیایی آن را خریده است. پس هلخ‌هلخ به مقصد رُم پیش تاخت و آنجا مشخص شد که یک کتابفروش فرانسوی از چنگش درآورده است.

حاج محمد آنگاه از ایتالیا راهی پاریس شد و بعد از آن همه سرگردانی، کتابفروش کذایی را پیدا کرد و کتاب را به قیمت گزافی خرید و به تبریز آمد و آن را به کتابخانه ملی تبریز اهدا کرد. می‌دانی با تکنولوژی ماشینی آن سال‌ها، همین چهارپنج کشور را زیر پا گذاشتن- با اتول و طیاره ملخی و واگن دودی آن زمان‌ها- چه ریاضت‌هایی می‌برد. حالا من نمی‌دانم همان کتابی که حاج‌محمد جانش را برای تهیه آن گذاشته بود کجاست اما می‌دانم که برخی نسخ خطی برای بعضی از ایرانی‌ها از نوامیس‌شان هم ارزشمندتر بود. حالا اینکه جزغاله شدن وصیت‌نامه مصدق باعث خنده یا پوزخند توی مسئول و توی مخاطب بشود یا نشود بر من حَرَجی نیست. نهایتش می‌رویم کشک‌مان را می‌سابیم. ما خداوندگارِ کشک‌های صاب مرده‌ایم.

این روزها شعرهای کف‌جامعه‌ای که ناگهان زبانگیر می‌شوند و در دهان‌ها می‌افتند و معلوم نیست که صاحبش هم کیست، عجیب خوره جمع‌آوری‌اش افتاده به جانم. یک روز عاشق شعرهای بند تنبانی جمشید قدیم می‌شوم و یک روز ترانه‌های مرگ من مکش لاله‌زاری را جمع می‌کنم. گاهی در این آثار به قول شماها مبتذل، نکته‌های غریبی از مردم‌شناسی زمانه هست که در هیچ مدلی از ادبیات رسمی و روشنفکری پیدا نمی‌شود.

مثل همان شعر معروف« برق قداره‌ات دلم را لرزاند حاج‌معصوم آی حاج‌معصوم… یا همان شعر معروف محله بدنام برای قداره‌کش غدّار زمانه که «علیشاه چاقو نزن، اشرف جونم جوونه»… با آن ریتم‌های زوال یافته که انگار صدایش از انتهای عالم می‌آید. سر این است که هر وقت شعری یا شعرکی بندتنبانی هم از پیرزن‌های قدیم پیدا می‌کنم روی چشمم می‌گذارم. مثل این شعر به یادگار مانده از سال ۱۳۱۸ -زمان ازدواج ولیعهد رضاخان با فوزیه- که از زبان مدینه خانم شنیده‌ام و روی کاغذ آورده‌ام.

شعری متعلق به آن روزها که یک اسکادران از طیاره‌های ترکیه برای شرکت در جشن عروسی ولیعهد به تهران آمده بودند و در بازگشت به استانبول، ناگهان یکی از طیاره‌ها در نزدیکی تبریز سقوط کرده بود و هفت تن از سرنشینانش را به کشته داده بود. تبریزی‌ها برایشان شعر ساخته بودند که:-«یئتدی طیاره چیخدی هوایه/ جوان جانلارین سالدی بلایه/ گل آپار منی، بالا دژبان/ یئتر ائومیزه من سنه قوربان.»
-ترجمه:« هفت تا هواپیما برخاستن هوا/ جان جوان‌شونو انداختن تو بلا/ بیا منو ببر ای دژبان کوچولو/ برسون به خونه‌مون قربونت برم».

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.