روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | «لا اله الّا الله» گفتیم. رسم این است و ما هم گفتیم. برانکارد را هم که بلند کردیم، ادامه دادیم. یکنفر گفت، مابقی بهجماعت تکرار کردیم تا متوفی را برسانیم به ماشین حمل و تشییع. جابهجا هم توقف کردیم چون دست یکعده لرزید و عزادار بودند. چندنفر بیشتر نبودیم و صدامان توی راهروهای ساختمان میپیچید. منتها هیچکس گویا نشنید. همسایهها بیرون نیامدند. خارج از ساختمان، توی حیاط خانه، بلندتر گفتیم. اما هیچکس پرده را حتی شده به کنجکاوی کنار نزد یا بیرون سرک نکشید. ماجرا به همین چندروز پیش برمیگردد.
آفتاب صاف و سیخ میتابید و ما چند دقیقهای هم کنار ماشین، برانکارد را زمین گذاشتیم و فاتحه گفتیم. من سر بلند کردم و باز دیدم که هیچکس نیست. برای همین بروم به دوسهدهه پیش؟ چون بچگی و حتی دورههای پیش از این خاطرم هست چه اتفاقی میافتاد اگر همین واقعه را که گفتم میدیدیم. ناگهان کوچه پر میشد، بعضی کسبه مغازه را رها میکردند، مردم پشت متوفی راه میافتادند، یک عده دور صاحبعزا را میگرفتند و اتفاقات دیگری که خیلی از شما خوانندگان این سطرها دیدهاید. برای همین در تمام این دوسال از شروع دورهای جدید نوشتهام که نمیدانم جنس آن چیست.
دوره، دوره مرگ یک چیزهاییست. خوب و بد، خرافه و سنت، درست و غلط، میدانم که بعضی از عادات ما ایرانیها ملغمهای از تمام اینها بود اما بالاخره بود. بارها حتی خودم در نقد بعضی مراسم نوشتهام، با اینحال خوب و بد، یکجا همه در حال از بین رفتن است. یعنی ما از پرستش قهرمانهای مرده به سمت پذیرش مرگ نرفتهایم؛ داریم از مرگ فرار میکنیم. انگار نه انگار ته زندگیست و اصلا خلاصهای از معنا و مفهوم زندگیست. در قبرستان هم اوضاع به همین شکل بود. و من در کنار خاککردن این عزیز ازدسترفته دیدم که مردم در حال خاککردن پیکرهای از تمام آنچه دیده بودم هستند.
حتی بالاتر از اینها؛ در حال خاککردن خودشان هستند. هرچند، اعتقادم بر این است که مرگ در غربت یا انبوهی تشییعکننده، نشاندهنده خردی یا بزرگی هیچکس نیست. اما راستش آرزوست دیگر. آرزو کردم در یک روستای پرت دورافتاده بمیرم. آنجا پزشک گواهیدهنده فوت را در کسری از ثانیه پیدا میکنند، زمین خدا بزرگ است و قبر فراوان، مردهشوی را هم در فاصلهای کوتاه میآورند، شلنگ رویم میگیرد، چالی درست میکنند، خاک رویم میریزند و تمام. مرگ مکانیزه دنیای جدید را یکی مثل خودم که به نظاره ایستاده لااقل تماشا نمیکند، غصه نمیخورد. ضمن اینکه امیدوارم کنار یک درخت نارنج خاکم کنند تا به درد کسی اگر نخوردهام، دستکم به جان ریشههای درخت بروم.
بهار همان سال یا سال بعد، شکوفه میدهد و شکوفههایش کمکم میوههای نارنجی ترد میشوند. بعد مرا میچینند و شاید قاچ کنند. توی قهوهخانهای کنار جاده شاید پیرمردی خسته، کباب هوس کند. میچکاندم روی غذا و بعد از تناول اگر از جوانان قدیم باشد، دستش را میگیرد رو به آسمان و میگوید: «خدا رو شکر.» اگر نباشد، نمیدانم.



