روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | بهار دلپذیر تهران شکوفه‌های غم داده بود. خیابان پهلوی خلوت بود. یکی از روزهای فروردین ۱۳۲۰ بود و مردی سینه‌سوخته، کلاه کپی برسر، در حالی که کلی مدال عتیقه به سینه‌اش آویزان کرده بود و جیرینگ‌جیرینگ صدای آنها خیابان پهلوی را موسیقیایی کرده بود، از دم در کلانتری پهلوی رد می‌‌شد که آژان اخمویی صدایش کرد:«اوهوی مگه نمی‌دونی کلاه کپی قدغن شده پیرمرد؟» پهلوان درهم شکسته گفت: چی میگی باباجون؟ نفست از جای گرمی بلند می‌شه‌ها. آژان گفت: هنوز خبردار نشدی که امریه دادن که همه جماعت، کلاه پهلوی سرشون بذارن؟

پهلوان گفت: به من نیم ساعتی مهلت بدی، می‌رم با کلاه برمی‌گردم. آژان تا بخواهد جستی بزند و خفگیرش کند پهلوان پیر را این حرف او سنگین آمد که:« البته اگه مهلتم هم ندی، به زور می‌گیرم». آژانِ مبهوت، شمایل شکسته پیرمرد را می‌نگریست و با خود دودوتا می‌کرد که بفهمد این پیربابای پیزوری کیست که این شکلی الدوروم بلدوروم می‌کند و از چشمخانه‌اش خون می‌بارد؟ این پیرمرد دل‌گنده اهل کدام خرابات است که سر ظهری ابوعطا می‌خواند؟ که پیرمرد پیچید توی کوچه روبه‌روی کلانتری پهلوی و جلوی خانه‌ای که می‌گفتند منزل شاه است ایستاد.

رضا قزاق که حالا شاه شده بود البت که پیرمرد را می‌شناخت؛ چه در دوران «رضا پالونی» بودنش که باهاش در قهوه‌خانه‌های طهرون ترنابازی‌ها کرده بود، چه در دوران رضا توپچی بودنش که مست و لایعقل شوشکه می‌کشید، بارها پیش آمده بود که سیدحسن، قداره‌اش را از دستش گرفته و ملامتش کرده بود، چه در دوران رضا قزاق بودنش که پهلوون محبوب، ورود او به زورخونه حسن‌آباد را به جرم مستی قدغن کرده بود، چه در دوران جلوس کردنش به تخت شاهی که یک روز یک جامه‌دان پر از کت و شلوار و کروات و کلاه پهلوی در خانه آسیدحسن فرستاده بود و پهلوون به محض اطلاع از محتوایش، چمدان را برگردانده بود و رضا ازش کینه به دل گرفته بود.

حالا پیرمرد شکسته‌قامت که از دست آژان مهلتی گرفته بود جلوی منزل رضاخان،‌ می‌دید که طرف در باغ جلوی خانه‌اش با خدم و حشم قدم می‌زند. از پشت میله‌های حیاط صدایش زد. رضاخان با جلال و جبروت نگاهش کرد و فهمید که پهلوون پایتخت بدفرم برافروخته است و در حالی که تمام مدال‌هایش را به سینه‌اش چسبانده، هلخ و هلخ دارد می‌آید سمتش. دوزاری‌اش افتاد که کارد به استخوانش رسیده است. آنگاه که چشم تو چشم شدند رضاخان گفت: پهلوون، دهنم پاکه. نماز هم می‌خونم. حالا بگو ببینم آفتاب از کجا سرزده که سرافرازمون کردی؟

پهلوون دهن به گلگی باز کرد که: «آفتاب من دیگه غروب کرده. من وقتی سرپیری اختیار کلاهم را ندارم، زندگی به چه دردم می‌خوره؟ امروز اومدم مدال‌هامو پس بدم و ریش و سبیلم رو بتراشم و سرخاب سفیدآب کنم. بعدش هم بروم پیش مردم که ببینند دیگه کلاهم پشمی نداره. بذار همه تکلیف خودشونو بدونن.» از چشم‌های رضا داشت سرب مذاب می‌ریخت که پهلوان حرف آخرش را هم به زهرآلودی تمام گفت:«نکند من هم تو این سن و سال باس برم زیر بیرق انگلیس و روس و باقی عمرمو وطن‌فروشی کنم؟» شاه می‌دانست که این پهلوان بی‌شکست را مردم سرچشمه و کوچه میرمحمود وزیر روی پلک‌شان نگه داشته‌اند. آنگاه که سیدحسن دست برد سمت مدال‌هایش که آنها را از سینه بکََند و بیندازد زمین، زیر پای شاه، رضاخان تندی جست و دستش را گرفت.

فهمید که تمام وجود پهلوان از فرط غضب می‌لرزد:«من قصد بی‌احترامی به کلاه شما را نداشتم پهلوون. می‌تونم جوازی در اختیارت بگذارم که به وقت‌ گرفتاری، نشان آژان‌ها بدی و بی‌حرمتی نبینی.» سیدحسن شجاعت چشم دوخته بود به زمین و از کائنات رهیده بود که شاه عبوس آخرین کلامش را آرام و باطمانینه بر زبان آورد:«هر وقت به دیدنم اومدی، در این خانه به روی شما باز است.» سید اما پایش روی زمین بند نبود.

* دو: آن روز خبر رودررویی سیدحسن با شاه، در سراسر طهران، چو افتاد. پهلوان مغموم و دلشکسته به خانه رفت و تا زنده بود دیگر نه مدالی بر سینه زد و نه کلاه پهلوی سرش کرد. همان کلاه سیدی قبلی که شال سبز سیادتش را هم رویش می‌بست همچنان بر سرش ماند. چند ماهی بعد از این قضیه بود که متفقین حمله کردند و در این ملک بی‌دفاع، رضاخان سوار کشتی شد و از ایران رفت. حالا دیگر حال سیدحسن اصلا تعریفی نبود. مردی که هرگز طاقت تماشای رنج و گرسنگی مردمش را نداشت اکنون با تماشای «حاجی‌کوپنی»هایی که خون مردم را می‌مکیدند دلش‌ خون می‌شد.

اگر قبلا دستش به دهنش می‌رسید و در مغازه رزازی سرچشمه، خردک نانی از برنج‌کوبی و برنج‌فروشی پیدا می‌کرد که آن را هم با مردمِ ندار قسمت می‌کرد، حالا دیگر دار و ندارش ته کشیده بود. سر این بود که یک روز طاقتش تمام شد و شال و کلاه کرد سمت دهکده‌ پدری‌اش در حومه لواسانات تا سراغ از سهم درآمد برداشت محصولات از باغات پدری بگیرد.به هر جان کندنی بود سید از کوه‌ها و جاده‌های برفناک و خوفناک امامه گذشت و در آخرین روزهای یک بهمن منحوس از پا افتاد. دو روز بعد وقتی به خانه برگشت، دیگر کار از کار گذشته بود. آنهایی که «برف شیره» خورانده و مسمومش کرده بودند نمی‌دانستند که تهران بی‌او یتیم می‌شود.

بهمن ۱۳۲۰ همچون بهمنی سهمناک بر سر اسفند نشست و حکیمان در علاج سیدحسن دست‌بالا سردر گریبان شدند. پهلوان حالا دیگر یک پوست و استخوان شده بود. اقشار مختلفی از مردم تهران- از لوطی تا عالِم، از فقیر تا غنی، از یتیم تا پیربابا- دسته‌دسته به عیادتش می‌آمدند و گریان به خانه‌هاشان برمی‌گشتند. در اتاق پنجدری آن خانه‌ واقع در کوچه میزمحمود وزیر، جای سوزن انداختن نبود. ۱۰ روز مانده به عید بدحالی‌اش شدت گرفته بود.

در آن روزهای آخری، آسیدحسن یک لحظه حالش خوب بود و پاشد نشست. حاج ممصادق بلورفروش را دید که روی تشکچه‌ای نشسته و چشمانش دشت کربلاست. هرچه این دو پهلوون معتبر پایتخت، دل دادند و قلوه گرفتند کسی با شنیدن لغزخوانی‌های غمدارشان، خنده به لب‌اش نیامد. هیچ‌کدام از آن عیادت‌کنندگان نمی‌دانستند که قدیم‌ها کشتی خونین این‌دو پهلوان- وقتی سه روز پشت سر هم در زورخانه‌ای قفل‌شده باهم بازو به بازو شده بودند- با چه نتیجه‌ای به پایان رسیده بود. نه رزاز و نه بلورفروش این راز سر به مهر را تا عمر داشتند فاش نکردند. سه روز شیران شرزه همدیگر را کوبیدند اما تاریخ نفهمید کی کی را انداخته است.

* سه: روزی که مردم طهران جنازه آخرین پهلوان زمانه را از خانه میزمحمود وزیر تا حرم حضرت عبدالعظیم بر دوش گرفته و پیاده به پیش می‌‌رفتند، از شوش تا حضرت‌عبدالعظیم جای سوزن انداختن نبود. سربازان اجنبی هفت لشکر، از دیدن این همه مردم عزادار و بی‌تاب به حیرت افتاده بودند.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.