روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | ماجرای خانه بهزادی را برای هیچکس تعریف نکردم. انگار در هیچ زمستانی توی بنبست رعد نپیچیدم و زنگ اولِ آخرین خانه کوچه را فشار ندادم و وارد هیچ راهروی سردی نشدم و هیچ دری با شیشههای ماتِ سبز به رویم باز نشد. آدم از یک چیزهایی دوست ندارد حرف بزند. من هم هیچوقت از آن خانه حرف نزدم.
خانهای نیمهتاریک با سایهای سبز که از حیاطِ پشت شیشهها وارد شده بود. خانه بوی پیری میداد. مخلوط بوی پماد ویکس و تخممرغِ شکسته و پتوی پرزدار. تلویزیون روشن بود و از آن برنامهای با موضوع قناتها، با صدای کم پخش میشد و روی میز یک لیوان نیمهخالی آب بود و یک قندان با درِ شکسته.
شقایق را همانجا دیدم. برای اولینبار. شقایق با آن چشمهای سیاه خمار که انگار دلیلی برای بازشدن نمیدید. شقایق با آن دامن بلند طلایی. شقایق با آن لبخندِ ناشادِ آرامشبخش. شقایق با آن دستهای خاکی. ایستاده بود جلوی در شیشهای حیاط. باد سردِ دی پیچیده بود توی خانه. باد، مبلهای روکشدار و قفسه خاکگرفته را دور زده و رسیده بود به گردنم، به دهان بازم. باد از گلویم سر خورده بود پایین و رسیده بود به انتهایم. یخ کرده بودم. یخ کرده بودم ولی نمیدانستم تاثیر بادِ سرد زمستان است یا آن دستهای خاکی.
شقایق در را با پشت پا بست. زمستان ماند توی حیاط سبز پشت خانه. شقایق گفت تمام شد. با دهان خشک پرسیدم تمام شد؟ شقایق مثل کسی که روی هوا راه میرود، خانه را چرخید. من مثل کسی که وزنهای نیمتنی به پایش بستهاند، خودم را کشیدم تا پنجرههای بزرگ. از پشت شیشه چرک حیاط را نگاه کردم. کاری به آن درختهای با اصالت و مغرور که در آن زمستان سیاه هم سبز مانده بودند، نداشتم. نگاهم روی زمین بود. نگاهم روی آن کپه خاکِ بلندتر از سطح باغچه بود. وزنه نیمتنی مرا پایین کشید. تهنشین شدم. پرسیدم خودش است؟ جواب داد خودش است. دستهای خاکی را شسته بود و داشت با حولهای که بوی نرمکنندهاش تا اینجا میآمد خشکش میکرد. باد، بوی پیری را برده بود.
خانه بهزادی حالا بوی نرمکننده صورتی میداد. بوی گلهای شاید بهاریای که در دنیای واقعی وجود نداشتند. شقایق آماده رفتن بود. پرسیدم همین حالا؟ شقایق توی خانه چرخید و گفت دیگر کاری باقی نمانده، خواستهاش انجام شد. در شیشهای حیاط را باز کردم. خودم را سپردم به زمستان. برف ریز شروع کرده بود به باریدن و کپه خاک وسط باغچه در حال سفید شدن بود. من و شقایق نشستیم روی خاک سرد. در سکوت زل زدیم به آسمان خاکستری و باریدنش. هر سه تایمان سفیدپوش شده بودیم؛ من، شقایق و بهزادی.



