روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار

***یک***

مصائب ورزشی‌نویسی در ایران دیگر از حد گذشته است. دیگر تمام است. دیگر باید مشمول دوره گذار از عصر ژورنالیسم ورزشی به عصر پسادلال‌ها و پسادلاک‌ها باشیم. دیگر تمام شد. به قول فروغ خانم باید برای روزنامه‌ها پیام تسلیتی بفرستیم. با این حساب، اگر نخستین تلاش‌ها برای راه‌اندازی ژورنالیسم ورزشی در ایران را بتوان به پاکباختگان یک سده پیش رجعت داد اکنون می‌توان فراغ‌بال برای پایان عمر صدساله این موجود آنتیک مرثیه‌ای سوزناک یا پایان‌نامه‌ای دیالکتیکی نوشت. شاید هم این یک جبر تاریخی باشد که ورزشی‌نویسی ایران چنین سهل و تسلیم به خط پایان عمر خود نزدیک و از اعتبار ساقط می‌شود. رسانه‌ای که رسالت خود را پایان‌یافته دیده و رسما تبدیل به «کارگزار ورزشی» شده است. کارگزاری که باید نانش را از تاثیرگذاری بر پروسه نقل و انتقال مربی و بازیکن، از دستمال کشیدن برای کفش‌های مدیرعامل و گدایی فالوئرهای غالبا بی‌هویت دربیاورد و سق بزند. آیا این یک جبر تاریخی و دیالکتیکی است؟ سببیّت‌اش را چگونه باید تحلیل کرد؟

***دو***

این روزها که گوشه‌ای خاموش نشسته و اضمحلال ورزشی‌نویسیِ مستقل و شرافتمند ایرانی را در کنار جنب و جوش‌های رسمی مخبرین آلوده برای دلالی بازیکن و مربی در تحریریه‌های بی‌تبرک و بی‌تخصص نظاره می‌کنم دیگر به گمانم وقتش رسیده که پرونده ورزشی‌نویسی مستقل در ایران آن را ببندیم و برای نعش خسته‌ و انحرافات بنیادی‌اش فاتحه‌ای قرائت کنیم. بعد از مرگ ورزشی‌نویسیِ نفیس ایرانی، و بی‌مخاطب ماندن روزنامه‌های ورزشی که شاید گرانی کاغذ هم در آن نقش داشته- و البته با وجود ارزانی کاغذ هم دیگر امیدی به زنده شدن این میّت نبود- حالا تمامی تلاش‌های کرکس‌های حوزه خبر، بر این محور می‌چرخد که در چرخه انتقال مربی و بازیکنان و حتی انتخاب مدیران باشگاهی و فدراسیونی نقشی هوادارانه ایفا کرده، شماره حساب‌هایشان را فربه کنند. اکنون تمام تعاریفی که از تحریریه‌های ورزشی می‌توانم برای شما مصور کنم علنا به این معرکه‌ها ختم می‌شود که تلاش جانفرسای جمعی رسانه‌چی در جهت منفعت‌طلبی‌های شخصی و باندی‌ست. لمپنیسمی تازه تعریف شده که وندالیسم قدیمی لشوش را عجبا در جیب کوچکش گذاشته و برای رسیدن به منظور و هدفش، از قتل هم مضایقه نمی‌کند( گرچه حالا دیگر آلت قتاله، چاقو نیست بلکه قلم نوری ست!) نکته باریکش این است که نه تنها لمپن‌های فرهنگی، بلکه عده‌ای «شبه‌روشنفکر» هم در این پروسه نفس‌کش می‌طلبند. تا همین اواخر یک عده‌شان علنا در‌صدد قالب کردن قطبی به پرسپولیس بودند و عده‌ای متخاصم با آنان، همزمان داشتند زیرآب قطبی را می‌زدند. وقتی کالدرون نامی از سبد تخم‌مرغ مدیران آن باشگاه بیرون ‌آمد علنا این شبه روشنفکران ورزشی‌نویس را دیدیم که در اتاق فکرهاشان و با هیاهوی میلیشیای ارزان‌قیمت خود تصمیم گرفتند برای ضربه زدن به کالدرون، به سرعت یک هویت یهودی برای او بتراشند و جلوی آفتاب افتراها پهنش کنند تا خشک شود، یعنی یکجوری از بیخ بزنند که طرف دیگر بلند نشود. این ژورنالیسم ورزشی، هیچ جلوداری هم ندارد.

***سه***
سایت‌دارانی که تا دیروز شعرهای شل سیلور استاین را می‌دزدیدند تا یادداشت‌هاشان طعم انتلکتوئلی بگیرد وقتی طعم پول شیپورداری برای بازیکن‌ها و باشگاه‌ها و مربی‌ها و مدیرها را چشیدند دیگر فهمیدند که هر رسانه‌ای می‌تواند ذاتا در عصر جدید ژورنالیسم مجازی، یک کارگزار بالفطره نقل و انتقالات و یک خزانه کوچکی برای تولید اسکناس باشد. من با همین چشم‌های بابا قوری‌ام علنا سردبیری را دیده‌ام که صبح به سرجوخه‌های مخبرین‌اش دستور می‌دهد مدیران استقلال را به هر بهانه‌ای بکوبند تا چنان درگیر فضاسازی‌ها شوند که نتوانند بازیکن قدر بگیرند و سردبیر دیگری را همزمان می‌بینم که به ملیشیای کور خود فرمان می‌دهد یکجوری مدیران پرسپولیس را بزنند که صدای شکستن استخوان‌هایشان تا تحریریه بیاید. جالب این است که سردبیر متمایل به آبی که طرفدار رئال هم هست به خارجی‌نویس‌هایش دستور می‌دهد که بارسا را با خاک یکسان کنند و سردبیر دیگر برای کوبیدن مدیر رئال خواب و خوراک ندارد. یعنی توهم‌شان آنقدر وسیع و مالیخولیایی است که گمان می‌کنند حتی مدیران اروپایی هم عین مدیران یالقوز خودمان، وجیزه‌های این دلاک‌های تازه به دوران رسیده را می‌خوانند و به سرعت برایشان کریدیت‌کارت پست می‌کنند. زمانی که ورزشی‌نویسی در ایران دچار چنین واژگونگی و اضمحلالی می‌شود آیا توقع دارید خواننده‌ها همچنان برای خرید مطلب یا محصولش پول بپردازند یا سر و دست بشکنند؟ اکنون که سنگ‌بنای ورزشی‌نویسی ایران چنین سخیف و بی‌مقدار است چه توقعی از مخاطب حیران خود دارید؟ حالا در صف مقابل آنها، مدیران ورزش ایران را بنگرید که خود دستکمی از میلیشیای مخبرین‌ دودیناری ندارند و صدالبته برای چنین دارالمجانینی، تره هم خرد نمی‌کنند؟

***چهار***

اکنون که روزنامه‌های ورزشی کمپلت اعتمادعمومی مردم را از دست داده‌اند کانال‌های تلگرامی روی بورس افتاده‌اند تا از این خوان‌یغما نصیبی ببرند. کانالی را می‌شناسم که هر پست‌اش نهایت ۵۷ تا بیننده دارد اما چنان در فعل و انفعالات مدیریتی ورزش ایران نقش ایفا می‌کند که حتی در گردونه تصمیم‌سازی مدیران کلان و بی‌خواب کردن آنها موثر است. به عنوان مثال یادداشت‌های بی در و پیکر و گیرهای سه‌پیچه‌اش به فلان معاون وزیر به آنجا ختم شده که مدیر عالیجناب پیغام فرستاده که«خواهشا با پسرم کار نداشته باشید، درباره خودم هر چه می‌خواهید بنویسید.»یعنی خود مدیر هم که به ناحق در آن پست نشسته از یک کانالی که در نهایت ۵۷ مخاطب دارد یکجوری حساب می‌برد که انگار با ناتل‌خانلری و حسین فاطمی و احمد شاملو طرف است. از چنین مدیرانی که گردش پولی آقازاده‌شان هم متمایل به زردِ قهوه‌ای است چنین برمی‌آید که در مقابل سایت‌هایی با تعداد بیننده‌های بالا نیز طبیعتا خود را باخته و آنها را هم در گردش پول این فوتبال سهیم کنند. گاهی چنین سردبیرانی با شراکت در دریافت فقط پنج درصد از قرارداد یک بک‌چپ جوان سرخابی، حقوق چندساله یک خبرنگار را به جیب می‌زنند. گاهی با شنیدن خبر امضای قرارداد یک مربی جوان با یک تیم شهرستانی، مدیرعامل باشگاه را شبانه تهدید می‌کنند که در فصل جدید آب‌خوشی از گلویت رد نخواهد شد. مدیرعامل بزدل سریع به فسخ قراردادی که هنوز چندساعتی از امضایش نگذشته اقدام می‌کند. مربی جوان به من زنگ می‌زند و گریه می‌کند. من به فکر فرو می‌روم که چرا باید مربیان مستقل ما چنین بی‌پناه باشند که قرارداد شغلی خود را نیازمند ساخت و پاخت با سایت‌های دله‌دزد ببینند و با باج دادن به شغال‌ها، آینده‌شان را تامین کنند؟ آخر سر خودم جواب خودم را می‌دهم که مرد حسابی! در این زنجیره، آخر کدام رکن از ورزش ما بی‌فاسد و بی‌مفسد است که ژورنالیسم‌اش به سلامت‌ نفس‌اش بنازد؟

***پنج***

این روزها که دارم تاریخ شفاهی مطبوعات ورزشی ایران را برای یک نهاد ورزشی می‌سازم عجیب در فکر این فرو رفته‌ام که با وجود این همه سند و صوت و تصویر، گردآوری تاریخ ژورنالیسم فاسد را هم در کنارش پیش ببرم. گاهی که چرک و خون از حد می‌گذرد از خود می‌پرسم آیا چنین بلیه‌ای طبیعی و عالمگیر است؟ یا ورزش ما به دلیل راس‌نشینی مدیرانی که خودشان نه بر اثر لیاقت بلکه در پی استفاده از گنگ‌ها، باندها و لابی‌های سیاسی و اقتصادی سر از پست‌های کلان مدیریتی درآورده‌اند باید باج به چنین شغال‌هایی بدهند؟ انگار همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید. من به تو، تو به من! تو به او، او به تو!

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.