روزنامه هفت صبح| سهماه تابستان را در پیش داریم. اینجا برایتان از ۹۰ خاطره مینویسم. از آدمها، فیلمها، بازیها و… خاطرهها.
در کودکی رابطه ما با فیلمفارسی و سینمای ایران کاملا محدود و مسدود بود. پدرم مرا با وسواس به دیدن فیلمهای خاص هالیوودی میبرد. مثلا این گروه خشن، السید، اسپارتاکوس و یا عصر جدید چاپلین. تنها کار ایرانی که در سینما بههمراه پدرم دیدم سازدهنی امیر نادری بود. در قسمت سینما تنها کوتاهآمدنهای پدرم مربوط به فیلمهای بروس لی بود. نمیدانم چرا با آن سلیقه سخت و خاص، درمورد دیدن کارهای بروس لی سختگیری نمیکرد. شاید او هم از دلباختگان خاموش ابرمرد هنگکنگی سینمای رزمی بود. بههرحال فیلمی از بروسلی نبود که اکران شود و ما از دست بدهیم. اژدها وارد میشود، راه اژدها، رئیس بزرگ و …
اما این وسواس در سمت خانه مادری وجود نداشت! پس تماشای سنگام در سینما تابستانی خرمشهر(در یک سفر عیدانه به خانه خاله بزرگ) و فیلمی به نام همکلاس که فکر کنم وفایی و فروهر بازیگرانش بودند، جزو تجربههای خردسالی ما قرار گرفت. انکار نمیکنم که موقعیت رمانتیک فیلم همکلاس در عالم کودکی کمی هم ما را تحت تاثیر قرار داده بود. یک خاطرات محوی هم از کنار ساحل دویدن ناصر ملکمطیعی و شورانگیز طباطبایی در ذهنم مانده است که نمیدانم مربوط به کدام فیلم بوده است.
اما اولینفیلمی که مرا زیر و رو کرد و مرا با پدیده شگفتانگیز سینما آشنا کرد، فیلم ماجرای نیمروز بود. بعد از انقلاب و سال ۵۸ بود و من ۹ساله بودم. رفته بودیم چلوکبابی جوان در خیابان سعدی و در راه برگشت بود که در سینما ادئونپوست فیلم ماجرای نیمروز را دیدیم. نمیدانم چطور شد که بلیت گرفتیم و رفتیم داخل. در سال ۵۸ هرج و مرج غریبی بر سینماهای ایران حاکم بود. از فیلمهای انقلابی و مذهبی مثل جنگ اطهر، تا فیلمهای رادیکال اروپایی مثل زد و حکومت نظامی و یا فیلمهای حادثهای و جنسی ایتالیایی با بازی فرانکو نرو و حتی همشهری کین! در این بلبشوی اکران، ماجرای نیمروز نصیب من شد. فیلم آنقدر تحت تاثیرم قرار داد که بلافاصله مادرم را مجبور کردم دوباره وارد سالن بشویم و فیلم را در دوسانس پشت سر هم ببینیم. ماجرای نیمروز تا سالها در قلبم جا داشت و هنوز هم دیدنش لذت بزرگی است هرچند وقتی میخواهم به قامت یک منتقد فیلم فرو بروم معمولا ماجرای نیمروز را نادیده میگیرم.



