روزنامه هفت صبح، گروه بازار| قیمت دلار در بازار آزاد کاهشی است، به همین دلیل فروش دلار در این بازار سخت که نه شاید غیرممکن باشد. رسم بازار دلار همین است، این را پیرمردی می‌گوید که روی سکوی سنگی دور سبزه میدان نشسته و آفتاب می‌گیرد: «تا دو روز پیش همه دلار می‌خریدند، حالا می‎فروشند. هم به زور می‌خریدند هم حالا به زور می‌خواهند بفروشند.»

هیچ‌کس هم نمی‌خرد، این را یک پسر جوان می‌گوید که بیشتر شبیه دانش‌آموزهای سال آخر دبیرستان است، کلاهش را تا روی چشم‌هایش پایین کشیده و با صدای خیلی آرام می‌گوید: «حالا چقدر داری؟ ولی من نمی‌خرم. همین‌طوری پرسیدم.» فروش دلار در روزی که همه فروشنده هستند و هیچ‌کس خریدار نیست مثل رانندگی در اتوبان و خلاف جهت ماشین‌هاست، تو وارد اتوبان می‌شوی، اما بیرون آمدنت دیگر دستت خودت نیست؛ حالا چرا؟ در این مطلب به همین موضوع می‌پردازیم.

‌اول‌کار، سرکاری
جمعیت آنقدر زیاد است که آن فضای خالی میدان پر شده. بیشتر مردهای جوان، چند مرد میانسال و دو سه پیرمرد هم هستند. گروه‌های دو یا سه نفره خیلی‌زیاد است. ولی انگار به‌هم پیوسته است. گروه‌های سه‌نفره و چهار نفره‌ای که به‌هم چسبیده‌اند، با هم حرف می‌زنند ولی یک چشم و یک گوششان گروه بغلی را می‌پاید. یک مجموعه به‌هم پیوسته دایره‌ای شکل. کسی از این حلقه خارج نمی‌شود، وقتی یک نفر وارد می‌شود این حلقه تکانی می‌خورد.

گروه‌ها به‌هم نزدیک‌تر می‌شوند، کسی که وارد شده همان ماشینی است که وارد اتوبان شده و خلاف جهت می‌راند. آن ماشین منم. هیچ‌کس حرف نمی‌زند. چند ثانیه اول فقط نگاهت می‌کنند. گروه‌ها کم‌کم نگاهشان را از همدیگر بر می‌دارند و حرفشان را نیمه‌تمام رها می‌کنند و زل می‌زنند به تو. منتظرند اول تو حرف بزنی. می‌گویم: «دلار چنده؟» یکی از آنها که مرد جوانی است و هدبند سیاه مخصوص موتورسواری‌ را هنوز در نیاورده می‌گوید: «می‌خواهی بخری یا بفروشی؟» می‌خواهم بفروشم را که می‌شنود می‌پرسد: «چند تا داری؟»؛ می‌گویم 100 تا. پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «من که نمی‌خرم. ولی پشت آن کیوسک دو تا مجسمه پیرمرد هست. یک آقای مسنی با کلاه قهوه‌ای روی یک قالیچه نشسته، فکر کنم 100 دلارت را می‌خرد.»

مجسمه‌ها هستند اما از مردی که روی قالیچه نشسته باشد خبری نیست. وقتی دنبال آن مرد می‌گردی یک نفر که روی موتور کنار خیابان نشسته انگار صحنه خیلی بامزه‌ای دیده باشد می‌زند زیر خنده و می‌گوید: «تو پنجمین نفر هستی. چقدر راحت گول می‌خورین. آخه کی اینجا روی قالیچه می‌شینه و دلار خرید و فروش می‌کنه.» وقتی برمی‌گردی تا آن مرد را پیدا کنی، حلقه آنقدر تنگ شده که تا شب هم بگردی پیدایش نمی‌کنی، دیگر وقتی هم برای فروش دلارهایت نداری.

دلارهایت را نشان بده
دوباره بر‌می‌گردم؛ تا وسط جمعیت که می‌رسم باز هم پیوستن گروه‌ها به همدیگر را حس می‌کنم. یکی آن وسط می‌گوید: «این زن این وسط چی می‌خواد؟»؛ می‌گویم: «دلار چند می‌خری؟» می‌گوید: «نمی‌خرم. فقط می‌فروشم. خودت چند می‌خری؟» مردی خوش‌لباس و خوش‌صدا از آن وسط صدایم می‌کند: «چند تا» می‌گویم: «هزار تا»؛ بی‌میل و رغبت به آسمان نگاه می‌کند و می‌گوید: «34 ‌تومن می‌خرم. همشو بیا کنار ساندویچی. 34 تومن بهت بدم. نقد. تراول 100 و پنجاهی.»

چند ثانیه نگاهش می‌کنم. نه که می‌گویم آرام می‌گوید: «برو ببین کی ازت می‌خره. امروز همه فروشنده‌اند. خبرها رو نمی‌خونی. الان که وقت فروش نیست.» سرم را که می‌چرخانم یک نفر نزدیک می‌شود، لیوان چای دستش است، نبات را توی چای هم می‌زند و می‌گوید: «34 هزار و 500 تومن. بیا آن طرف کنار حوله‌فروشی نقد می‌دهم.»

قیمت بالاتر هم می‌رود، چون چند ثانیه بعد مرد میانسالی که انگار از همه آنها بزرگتر است، آرام می‌گوید: «همه را 34 هزار و 800 تومان می‌خرم. فقط اول دلارهايت را نشون بده. آبیه یا سفید؟» این را که می‌گوید آن مرد جوان خوش‌لباس و خوش‌صدا و آن مردی که چای و نبات می‌خورد از من دور می‌شوند.

مرد منتظر جواب است؛ «دلارهايت کو؟ کسی از من بالاتر نمی‌خره. دیگه خوددانی. یعنی من نخرم هیچ‌کس جرات نمی‌کنه بخره. دلار کشیده پایین»؛ هنوز حرفش تمام نشده که یک پسر نوجوان می‌گوید 35 خریدارم. مرد چشم‌هایش را گشاد می‌کند، پسر نوجوان با لبخند می‌گوید: «اگه 35 می‌فروشی همین الان بهت پولشو می‌دم.» کاپشنش را بالا می‌زند و تراول‌ها را نشانم می‌دهد، اما قیمت انگار بالاتر از این حرف‌هاست.

یک ساندویچ هم مهمان من
حالا از آن جمعیت دور شده‌ام، خیلی دور هم نه. کنار یک اغذیه‌فروشی ایستاده‌ام و به جمعیت دلالان ارز آزاد نگاه می‌کنم. یکسری نشسته‌اند، یکسری ایستاده‌اند، یکسری هم راه می‌روند. هیچ‌کس آن وسط نه دلار می‌خرد و نه می‌فروشد. مردی که از دل جمعیت بیرون زده و ساندویچش را گاز می‌زند، می‌گوید: «خریداری؟» می‌گویم: «ساندویچ؟» دلار را با صدای آرامتری می‌گوید. سرم را که تکان می‌دهم می‌گوید: «35 می‌خرم. یک قرون هم بیشتر نمی‌دم.

یه ساندویچ هم مهمون من. امروز هیچ‌کس ازت دلار نمی‌خره، یعنی اگه من نخرم هیچ‌کس نمی‌خره. چون خانومی دارم می‌گم. فکر کنم خیلی هم تجربه نداری. کیفتو گرفتی دستت و اون وسط رژه میری و از این و اون می‌پرسی دلار می‌خرن یا نه؟ نه! نمی‌خرن. این روزا که کسی دلار نمی‌فروشه. دلار کشیده پایین باید صبر کنی تا دوباره بکشه بالا، بعد بریزی تو کیفت بیای بفروشی. الان باید منت بکشی، وقتی کشید بالا همه دنبالت راه می‌افتن تا ازت بخرن. اما الان فی همینه. 35 هزار تمام!»

از جیبش یک دسته تراول 100 هزار تومانی بیرون می‌کشد، پاچه شلوارش را هم بالا می‌زند، دو دسته تراول 100 هزار تومانی هم توی جورابش دارد. می‌گویم: «همین حالا قیمت را چک کردم. قیمت خرید 35 هزار و 200 تومنه. اگه این قیمت می‌خری، می‌فروشم.» پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «خیلی هم بی‌تجربه نیستی‌ها. نه! همون که گفتم. اصلا واسه چی بخرم. بخرمم ضرره. چون زنی، می‌خواستم معطل نشی. برو دلارهاتو بفروش. حالا سفیدن یا آبی؟» آبی را که می‌شنود انگار پشیمان می‌شود صدایم می‌کند: «بیا 35 هزار و 100 می‌خرم»؛ می‌گویم: «35 هزار و 200 تمام.»

پیرمرد پیگیر
پیرمرد تکیه داده به نارون دور میدان و زیر نور مستقیم آفتاب رد آدم‌ها را می‌گیرد و با صدایی که خودش هم به سختی می‌شنود می‌گوید: «دلار داری؟» وقتی می‌گویم بله به کیفم نگاه می‌کند و می‌پرسد: «الان باهاته؟ چند تا داری. زیر هزار تا نمی‌خرم.» بله را که می‌شنود می‌گوید: «35 می‌خرم.» بعد با چشم‌هایش طوری که جلب توجه نکند سمت راستش را نشان می‌دهد و آرام می‌گوید: «کمی جلوتر یک کوچه است. سر کوچه شال و روسری آویزون کردن. برو تو کوچه تا من بیایم.»

می‌گویم 35 هزار تومان خیلی کم است. سرش را پایین می‌اندازد که یعنی برو. وقتی می‌روم دنبالم راه می‌افتد. کمرش را به سختی صاف می‌کند اما پا به پای من راه می‌آید. همین جا مذاکره شروع می‌شود. درست راس ساعت 13 و 20 دقیقه که قیمت دلار آزاد 35 هزار و 240 تومان است. پیرمرد با صدای خیلی آرام از پشت سرم انگار به زمزمه می‌گوید: «35 هزار و 50 تومان می‌خرم.» مثل خودش آرام می‌گویم: «نه» چند قدم جلوتر که می‌رویم با صدای بلندتری می‌گوید: «35 هزار و 70 تومن می‌خرم. داریم به کوچه نزدیک می‌شویم.»

قدم‌هایم که تندتر می‌شود قیمت را بالاتر می‌برد: «35 هزار و 100 تومان. هیچ‌کس این قیمت نمی‌خره.» ولی مردی که ساندویچ می‌خورد، می‌خرید. پیرمرد نمی‌شنود. تندتر که می‌روم خسته می‌شود و روی یک صندلی خالی کنار پیاده‌رو می‌نشیند: «باشه 35 و 200.» نفس‌نفس می‌زند که برایش پیغام می‌آید. گوشی بزرگی از جیب کتش بیرون می‌کشد. بعد صدایش را صاف می‌کند و می‌گوید: «رسید به 34. حالا برو دلارهات رو بفروش.»

بعد با همان کمری که به سختی صاف می‌شد، با قدم‌هایی تند دوباره به جمعیت می‌پیوندد. گروه‌های دو و سه نفره از هم دورتر شده‌اند. ساعت حدود دو و 30 دقیقه بعد از ظهر است. راست می‌گوید؛ قیمت دلار بازار آزاد وارد کانال 34 هزار تومان شده است. دیگر نه کسی سمتم می‌آید و نه نگاهم می‌کند. همان پسر نوجوان می‌گوید: «اگه 35 می‌فروختی تو برده بودی. خداروشکر که نفروختی. چون ریخت پایین. بد هم ریخت پایین.»

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - اقتصادیرا اینجا بخوانید.