روزنامه هفت صبح، آرش پورابراهیمی | اگر در رشته اقتصاد (بهخصوص آن اقتصادی که بهعنوان جریان اصلی شناخته میشود) درس خوانده باشید، بهسختی میتوانید با اصلاحات نظام قیمتی همدل نباشید. البته این نگاه در برخی مواقع شما را در موقعیت سختی قرار میدهد. برای مثال دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ از بسیاری از جوانب همچون آزادیهای سیاسی یکی از سیاهترین دوران تاریخ کشور شیلی بهحساب میآید، اما اصلاحات اقتصادی و بهطور خاص آزادسازی اقتصادی در این دوره هرچند در کوتاهمدت فشارهای اقتصادی را به همراه آورد اما باعث شد که در بلندمدت شیلی به یکی از موفقترین اقتصادهای آمریکای جنوبی تبدیل شود.
شیلویها در اصلاح نظام بانکی و مدیریت خردمندانه درآمد ناشی از صادرات مس هم عملکرد قابل قبولی داشتند. هرچند وضعیت نابرابری در شیلی تعریفی ندارد اما با میانگین نابرابری در منطقه آمریکای جنوبی تفاوت چشمگیری ندارد. به همین خاطر بهعنوان یک اقتصادخوانده خیلی سخت است که هنگام اندیشیدن درباره دوران تاریک تاریخ شیلی، سیاستهای اقتصادی آن دوران را ستایش نکنید. بهطور مشابه، احتمالا یکی از محبوبترین روسای بانک مرکزی در میان اقتصاددانان در دوران خودش یکی از منفورترین روسای بانک مرکزی آمریکا بهحساب میآمد.
پل ولکر، رئیس فدرال رزرو (همان بانک مرکزی آمریکا)، در دهه ۱۹۸۰ با سیاستهای پولی انقباضی به دوران تورم دورقمی در اقتصاد آمریکا پایان داد و بذر دورانی از تورم کم و رشد اقتصادی قابل قبول را کاشت. او چند سال پیش فوت کرد، در حالیکه بهعنوان قهرمان مبارزه با تورم در آمریکا شناخته میشود و کتابهای درسی اقتصاد پر است از مثالهایی درباره سیاستهای ضدتورمی دوران آقای ولکر. اما او یکی از منفورترین سیاستگذاران دوران خودش محسوب میشد، چراکه سیاستهایش به بسیاری از بخشهای اقتصاد ازجمله ساختوساز آسیب زد و بر نرخ بیکاری افزود.
حس نفرت از آقای ولکر در کوتاهمدت بهحدی بود که کارگران ناراضی جلوی بانک مرکزی بار آجر خالی میکردند و خود آقای ولکر هم تهدید به مرگ میشد. فهرست چنین مواردی را میتوان ادامه داد؛ مواردی که جریان اصلی اقتصاد با آنها همدل است هرچند که اجرای آنها بهخصوص در کوتاهمدت رنجهای بسیاری را به بخشهایی از جامعه تحمیل کرده است. احتمالا خیلی از اقتصادخواندهها کوشیدهاند که از این چارچوب ذهنی خارج شوند.
من شخصا با اینکه علاقه شخصیام هم نبوده اما برای اینکه ذهن چندوجهیتری داشته باشم درسهایی را مانند دولت رفاه (پل کروگمن)، تحرک اجتماعی (مایلز کوراک) و نابرابری (برانکو میلانوویچ) گذراندم. با این حال، باز هم در مواجهه با هر سیاست اقتصادی (بهخصوص سیاستی که نسبت به عواقب آن بیمناکم) به مبانی علم اقتصاد پناه میبرم؛ جاییکه دخالت دولت در اقتصاد نکوهیده است و باید اجازه داد که قیمتها سر جای خودشان قرار بگیرند.
حالا که زمزمه اصلاحات اقتصادی در ایران به گوش میرسد، احتمالا بسیاری از اقتصادخواندهها در دوراهی قرار گرفتهاند. شکی نیست که ارز ۴۲۰۰ تومانی و بنزین ارزان در نهایت باید کنار گذاشته شوند. حتی باید جسارت و اعتماد بهنفس دولت را ستود که اینقدر زود سراغ یافتن جایگزین برای آنها رفته است. در نتیجه، میتوان در اعماق وجود با این اصلاحات اقتصادی همدل بود. اما در عین حال، نمیتوان نسبت به پیامدهای کوتاهمدت آنها نگران نبود. چنین اصلاحاتی ضرورت دارند اما نمیتوان در نظر نگرفت که اقتصاد ایران طی چند سال اخیر بهشدت بابت تحریمهای اقتصادی ضربه خورده است.
نرخ تورم همین حالا هم چهل درصد است، مجموع رشد اقتصادی طی سالهای اخیر نزدیک به صفر بوده و وضعیت فقر بهمراتب بدتر شده است. نمیتوان نادیده گرفت که اجرای شلخته اصلاحات اقتصادی مانند آنچه در آبان ۱۳۹۸ روی داد نهتنها روزهای بسیار تلخی را بهبار آورد بلکه تنها دو سال طول کشید تا وضعیت قیمت بنزین به پیش از آبان ۱۳۹۸ بازگردد. آیا آنها که امروز سکان هدایت اقتصاد کشور را در دست گرفتهاند نسبت به دولت قبل کاربلدتر هستند و از ظرفیت سیاستگذاری و اجرای بسیار بهتری برخوردارند؟
درست است که اصلاح نظام قیمتی (به شرطی که درست اجرا شود) در بلندمدت به تخصیص بهتر منابع و بهبود رشد اقتصاد منجر خواهد شد اما فشار آن بهخصوص به اقشار فرودست را نمیتوان و نباید نادیده گرفت؛ بهخصوص که همین حالا هم بنابر دادههای مرکز پژوهشهای مجلس، حدود یکسوم جمعیت ایران زیر خط فقر هستند. پرسش اینجاست که آیا اقتصاد و جامعه ایران پس از چند سال سخت اکنون توان یا جان تاب آوردن در مقابل چنین اصلاحاتی را دارد؟



