روزنامه هفت صبح| یک: خبر عجیبی بود. کیومرث پوراحمد فیلمساز سرشناس ایرانی در ویلایی در شهرک ساحلی بندر انزلی و در یک صبح دلپذیر بهاری نامه‌ای در هشت صفحه نوشته و خودش را به دار کشیده است. خودکشی در سن 74‌سالگی. چه در نامه‌اش ذکر شده؟ هنوز نمی‌دانیم. شاید هیچ‌‌وقت ندانیم. شاید معلوم نشود که انگیزه اصلی این سینماگر خوشنام و کهنه‌کار دقیقا چه بوده است. هرچند بعضی‌ها زمزمه می‌کنند که واکنش پوراحمد در قبال آشکار شدن نشانه‌های آلزایمر بوده است.

دو: همین دو دهه پیش کیومرث پوراحمد از مهم‌ترین و محبوب‌ترین سینماگران ایرانی بود. با نامی در ردیف ملاقلی‌پور و مجیدی و درویش و حاتمی‌کیا و الوند. با کارنامه‌ای طول و دراز و متنوع. و اسمی که کلی خاطرات نوستالژیک با خودش به همراه می‌آورد. صاحب‌نظر و صاحب‌سبک. در سال 1381 او به اوج محبوبیت دوران کاری خود دست یافته بود.

شب یلدا را تازه ساخته بود. فیلمی پر از نیش و کنایه به محدودیت‌های اجتماعی و کمیته و پلیس و این‌طور چیزها که دل از دل مخاطبان جوان آن روزها (همان پدران و مادران نسل معترض فعلی) برده بود. فیلمش را با ترانه‌ای نوستالژیک از ویگن آغاز کرده بود. ترانه زیبای مهتاب. و همان ابتدا هم به مخاطب و هم به مسئولین سینمایی و عاملین سانسور و ممیزی اعلام کرده بود که با چه چیزی سروکار خواهند داشت.

فیلمش در میانه راه از یک شکواییه سینمایی در توصیف یک نسل سوخته با پیچشی امیدوار‌کننده به یک عاشقانه آرام بدل می‌شود و روشن کردن شمع در خانه یار تازه از راه رسیده. شب یلدا به این ترتیب مثل بوتیک و نفس عمیق اولین نشانه‌های سینمای معترض ایرانی را در اوایل دهه هشتاد به همراه داشت. اما فقط این نیست. در اوایل دهه هفتاد او یکی از پرفروش‌ترین و نوستالژیک‌ترین فیلم‌های سینمای ایران را تولید کرد. یک اثر حرفه‌ای و جذاب که برای بزرگسالان هم تماشایی بود.

اقتباسی نیمه‌موزیکال از رمان مشهور خواهران غریب (نوشته اریش کستنر) با بازی درجه یک خسرو شکیبایی و نقش‌آفرینی افسانه بایگان و البته لادن طباطبایی. هنوز زنگ ترانه‌های شاد این فیلم در گوشمان هست: ‌مادر من مادر من تو یاری و یاور من… فیلم یک موفقیت کامل در عرصه سینمای تجاری بود. یکی از دیدنی‌ترین سریال‌های دهه هفتاد تلویزیون ایران دستپخت او بوده است.

سریال زیبای سرنخ که تمی پلیسی داشت و جهانبخش سلطانی قهرمان اصلی آن بود و بلافاصله پس از موفقیت خواهران غریب ساخته شد. از دل این سریال بود که محمدرضا فروتن به سینمای ایران و مهم‌تر از همه مسعود کیمیایی معرفی شد تا در فیلم مرسدس دوره حضورش در سینما را آغاز کند. این داستان دوران طلایی پوراحمد بود. پوراحمد همچون یک سینماگر حرفه‌ای موفق: خواهران غریب و سریال سرنخ و شب یلدا.

سه: اما هنوز ماجرا داریم. بگذارید باز هم به عقب‌تر برگردیم. پوراحمد در اواخر دهه شصت پروژه اقتباس از مجموعه داستان‌های معروف هوشنگ مرادی‌کرمانی را کلید زد. قصه‌های مجید. او محل وقوع داستان‌های شیرین مرادی کرمانی را از کرمان به اصفهان، ‌زادگاه پوراحمد برد و مادر خود یعنی پرویندخت یزدانیان را در نقش بی‌بی به کار گرفت و حاصل شگفت‌انگیز بود.

‌برخی قسمت‌های قصه‌های مجید جزو مفاخر سینمای آن سال‌های ایران هستند. مثل سفرنامه شیراز که همچون بهترین فیلم‌های حاتمی و مهرجویی به بطن واقعی و دور از دسترس فرهنگ ایرانی دست پیدا می‌کند. شرم، صبح روز بعد و یک فیلم سینمایی بلند به‌نام نان و شعر موجب شد تا پوراحمد دین خود را به زادگاهش(هرچند خودش اصلتا اهل نجف‌آباد بود)، ‌نویسنده محبوبش، ‌مادرش و فرهنگ اصیل و کویری ایران به بهترین شکل ممکن ادا کند. همین قصه‌های مجید بود که موجب شد تا سید‌مرتضی آوینی به طرفدار سینمای پوراحمد بدل شود و یک متن زیبا در ستایش از این مجموعه بنویسد.

چهار: باز هم هست؟ ‌مطمئنا. چند فیلم تلویزیونی بسیار عالی از پوراحمد برای نوجوانان دهه شصتی در یاد مانده است. سریال تابستانی که گذشت…، ‌دو تا فیلم تلویزیونی عالی به‌نام‌های آلبوم تمبر و تاروپود. این‌ها موفقیت‌های بزرگ پوراحمد بودند: ‌آلبوم تمبر و قصه‌های مجید و خواهران غریب و سریال سرنخ و شب یلدا. پس با فیلمسازی روبه‌رو هستیم که حداقل 17 سال کارنامه موفق سینمایی داشته است. از سال 1364 تا 1381. تجربه‌های نیمه موفق هم در کارنامه او بسیار بودند.

فیلم‌های گاویار و همین‌‌طور لنگرگاه و البته فیلم بی‌بی چلچله و یا فیلم به‌‌خاطر هانیه. هر چهار فیلم داستان‌هایی با قهرمان‌های نوجوان روایت می‌کردند اما هیچ‌کدامشان آثار مهمی محسوب نمی‌شوند. اگر باز هم عقب برویم به ماجرای دستیاری‌اش در سریال آتش بدون دود ساخته نادر ابراهیمی می‌رسیم و دستیاری عباس کیارستمی در خانه دوست کجاست. فیلمی که موفقیتش در جشنواره‌ها پوراحمد را عصبانی کرد و چیزهایی نوشت که….

پنج: اما خب دو دهه گذشته دنیا به کامش نچرخید. بد‌ آورد؟ ‌یا نتوانست خودش را با سینمای جدید و نسل جدید همگام کند؟‌ نمی‌دانم. فیلم‌های آخرش به شکل مسلسل‌وار شکست می‌خوردند. تلاشش برای جا سفت کردن در سینمای گیشه شکست خورد. با فیلم‌های گل یخ (که بازسازی سلطان قلب‌ها بود و با محمدرضا گلزار سیبیلو در نقش فردین)، برج که یک رمانس سبک نیمه‌کمیک بود بر پایه زوج فروتن و نیکی کریمی.

در این میان فیلمی جنگی با وام‌های بنیاد فارابی بر مبنای داستان‌های حبیب احمدزاده ساخت با نام اتوبوس شب که به اثر موفقی بدل شد اما در جانمایی پوراحمد در سینمای بدنه آن‌طور که خودش انتظار داشت کمکی محسوب نمی‌شد. وقتی مادرش را در سال 91 از دست داد گویی ریسمان اتصالش به این دنیا بریده شده بود. و فیلم‌هایی مثل پرانتز باز و کفشهایم کو؟ ‌و پنجاه قدم آخر و تیغ و ترمه همه پشت سر هم شکست خوردند.

آن مرد محبوب دهه هفتاد سینمای ایران حالا به سم گیشه بدل شده بود. فیلم‌هایش به تدریج آشفته‌تر می‌شدند. پوراحمد فرمول طلایی خود را از یاد برده بود. آماتوریسم پرطراوت دهه شصتی‌اش حالا در سینمای این دوران به محصولاتی بی‌سروسامان ختم می‌شدند. تیر خلاص ماجرا به آخرین فیلمش منتهی شد.

فیلم پرونده باز است که داستانی در مورد مسئله قصاص داشت. قصاص یک نوجوان متهم به قتل. با اعتراضات پاییز او تصمیم گرفت فیلمش را از جشنواره بیرون بکشد اما تهیه‌‌کننده فیلم مخالفت کرد و این سرآغاز یکسری تنش‌های بی‌پایان با مطبوعات و رسانه‌های اصولگرا بود. کیهان و جوان شدیدترین حملات را به او کردند و فیلمش را فاقد ارزش دانستند و پوراحمد را به فرصت‌طلبی و استفاده از امکانات قوه قضائیه و سپس گرفتن ژست اپوزیسیون متهم کردند.

شش: پوراحمد را در سال‌های دهه هفتاد چندباری ملاقات کردم. در آپارتمان نه‌چندان بزرگش در خیابان صدف بالای پارک ساعی. یک بار هم گفت‌وگویی طولانی داشتیم بر سر فیلم به‌خاطر هانیه. صبور بود و با ظرفیت. انتقادها را بدون عصبیت گوش می‌داد و درباره‌شان بحث می‌‌کرد. اما خب شنیده بودم که گاه بدجور از کوره در می‌رود. پشت صحنه فیلم‌هایش و یا در زندگی خصوصی‌اش. اما این سال‌های اخیر سرحال نبود. در دو قطبی حاکم بر سینما و جامعه ایرانی برآشفته شده بود.

در تقاطع جلب سرمایه و تصویب فیلمنامه و سلیقه‌های شخصی و فشارهای شبه‌سیاسی، ‌خسته شده بود. می‌گویند نشانه‌های آلزایمر را در وجود خود کشف کرده بود. فقط 73 سال داشت. چند سال پیش در یکی از همین فیلم‌های ناموفق متاخرش به داستان آلزایمر پرداخته بود. در نقشی که توسط رضا کیانیان بازی شده بود. پوراحمد به آلزایمر مبتلا شده بود؟ ‌نمی‌دانم. همین چندوقت پیش برای مجله فیلم نوشته بود که غبطه شرایط اسکورسیزی و ایستوود را می‌خورد که با بالارفتن سن و سالشان حالا بدون هیچ مشکلی سرمایه پیدا می‌کنند و نگران هیچ چیزی نیستند و مدام فیلم می‌سازند. اما خودش در ایران باید با مسائلی مثل پروانه ساخت و نمایش و سرمایه و سانسور و گروه‌های فشار سروکله بزند.

هفت: امیدواریم مرد پراحساس و صادق و حساس سینمای ایران حالا آرامش را تجربه کند. در رحمت خدا.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - اجتماعیرا اینجا بخوانید.