روزنامه هفت صبح| یک: خیلی گذرا بازی تاتنهام و اورتون را از شبکه ورزش نگاه میکردم. چهل و پنج هزار تماشاگر در ورزشگاه اختصاصی اورتون به حمایت از تیمی که برای بقا و ماندن در لیگ با تمام وجود میجنگند و حریفشان هم تاتنهام. کاری به جزئیات بازی ندارم اما هیجان و شور و شوقی شگفتانگیز در ورزشگاه موج میزد. ورزشگاه مثل یک دیگ جوشان بود. پرهیاهو، پرسروصدا.
پر از آواز و شعار و اعتراض و تماشاگرانی که در کمترین فاصله ممکن با زمین قرار گرفته بودند و بازیکنانی که مثل گلادیاتورها و حتی بیتوجه به دستورهای تاکتیکی با هم میجنگیدند. دو اخراجی و یک تساوی دراماتیک یک بر یک حاصل بازی بود و با خودم فکر میکردم آن تماشاگری که هفتهای بیست یا سی پوند برای حضور در این ورزشگاهها خرج میکند، تجربهای را از سر میگذراند که امکان ندارد در سالن سینما و یا کنسرتهای موسیقی تجربه کند.
این جنون و شادی و غم و خشم جمعی همان چیزی است که اقتصاد فوتبال را در انگلیس و آلمان این گونه سرپا نگه داشته است. اما در کشور ما حتی به شکل عادی، برنامهریز، پنجشنبه و جمعهها را خالی میگذارد و از این که ساعت سه بعد از ظهر وسط هفته بازیها را برگزار کند ابایی ندارد و خب حاصل این نگاه به فوتبال و اقتصاد فوتبال به همان فاجعهای ختم میشود که خلاصهاش را در مناظره قربانزاده و فتحاللهزاده در برنامه فوتبال برتر دیدیم.
دو: در مورد برادران لیلا همان روز اول پس از تعطیلات اعلام موضع کردیم. فیلم به شکلی غیرمنتظره با برخی از تحولات اجتماعی معاصر همخوانی پیدا کرده است اما مهمترین نکته فیلم فقدان هرگونه حس شفقت است. فیلم میخواهد عصیانگر باشد و میخواهد در وجود یک زن جوان، بنای نافرمانی از سنتهای مردانه و فراگیر را پایهریزی کند و تا صحنه سیلی غیرمنتظره دختر جوان بر صورت پدر بیفکر و ابله خود، پیش میرود .
اما این مفهوم بر داستانی غیرمنطقی و تصنعی شکل گرفته است که ساختاری پوک و سست تشکیل داده که به زور میخواهد ما را به همان مفهوم و ایده « زن عاقل شورشی علیه سنتهای مردانه و پیر و پدرانه »برساند. و تازه در چنین راه میانبری، شما باید با فانوس به دنبال ذرهای حس شفقت بگردی. نه حس شفقت میان قهرمانهای فیلم نه.
حس شفقت از سوی خود فیلمساز. وقتی سینماگر اینگونه سنگدل باشد، وقتی قهرمانهاي خود را اینگونه کاریکاتوری و زشت ترسیم کند، نباید انتظار اثر مهمی را داشته باشیم. با این حال به نظرم مجوز اکران فیلم به سادگی میتواند صادر شود. شخصا به جز صحنه مشمئزکننده حضور طولانی پدر در دستشویی و گزارش دقیق تحولات فیزیولوژیک ایشان، نکته غیرقابل تحملی پیدا نکردم. اصرار روستایی بر استفاده از عنصر توالت در این فیلم بعد از فیلم مشهور پازولینی یعنی «سالو،120 روز در سودوم» دیگر همتایی نداشته است.



