روزنامه هفت‌صبح، محمود سریزدی| يكي از بازي‌هاي طنزآميز روزگار اين است كه معمولا احمق‌ها بر بخشي از جهان حكومت مي‌كنند. در دور و بر ما صدام‌حسين و معمر قذافي مثال خوبي به‌شمار مي‌روند‌‌. ‌اين روزها به دليل حادثه زندان اوين نام سيدضياء‌الدين طباطبايي به‌ميان آمده است. سيدضياء ازجمله سه، چهار شخصيت سياسي قرن اخير است كه نام آنان بيشتر تكرار مي‌شود. احمد قوام (قوام‌السلطنه) همو كه فرمان مشروطيت به خط او نوشته شده است، يكي از اين شخصيت‌هاست.

سيدضياءالدين طباطبايي گرچه چهره‌‌اي مرموز به‌حساب نمي‌آيد اما كم و بيش چهره‌اش غبارآلود است. او اواخر عمر در دشت قزوين ‌ با همكاري تيمسار رياحي وزير وقت كشاورزي اراضي وسيعي را به تصرف درآورد و اينجانب يكي، دو ماه با او ارتباط داشتم. براي توضيح مطلب ناچار از ذكر مقدمه‌اي هستم.

خانواده محترم اينانلو گرچه ساكن تهران بودند اما به دليل علايق ملكي در روستاي عصمت‌آباد بوئين‌زهراي قزوين و در قلعه اربابي به‌سر مي‌بردند. حاجي‌خان اينانلو بزرگ خانواده در شكار و تيراندازي يگانه بود. ‌حاجي‌خان اينانلو سه پسر داشت به‌نام‌هاي حبيب، محمدعلي و حسين. حبيب جواني ورزشكار، شيك‌پوش و خوش‌تيپ بود كه من او را كلارك گيبل ايران مي‌ناميدم. مرحوم محمدعلي اينانلو ورزشكار، خوش‌ذوق و كويرشناس برجسته‌اي از دوستان من بود كه جوانمرگ شد و من با حسين آشنايي چنداني نداشتم.

خان‌آباد روستايي در نزديكي عصمت‌آباد بود كه خانم خياطي در آنجا زندگي مي‌كرد كه دو دخترش يكي به عقد سيدضياء درآمده بود و ديگري نيز با حبيب اينانلو ازدواج كرده بود. ارتباط من با سيدضياء به‌واسطه دوستي با خانواده اينانلو بود. سيدضياء پيش‌تر در سعادت‌آباد پرورش خرگوش داشت كه از مو و كرك آنها ژاكت مي‌بافت و به رجال هديه مي‌داد. اكنون دو، سه باب خانه در دشت قزوين ساخته بود و در كنار آنها يك پمپ بنزين و سوپرماركتي مجهز احداث كرده و آنجا را «الله‌آباد» نام‌گذاري كرده بود و در فواصل مختلف چاه‌هايي حفر كرده و هركدام را اسمي گذاشته بود، مثلاً چاه معصومه، چاه زهرا و…

يك‌بار سيدضياء با لندروور رانندگي مي‌كرد، ضمن آنكه از تعويض دنده ماشين ناتوان بود فرمان اتومبيل را با يك دست گرفته و از دست ديگرش استفاده نمي‌كرد،‌ وقتي از او پرسيدم چرا فرمان را با دو دست نمي‌گيري؟ پاسخ داد اگر من در يك حادثه يك دستم را از دست بدهم بايد ياد گرفته باشم كه با يك دست رانندگي كنم. گفتم مرد مومن اگر چنين وضعي پيش آمد همان موقع تمرين رانندگي با يك دست مي‌كني!

يك‌بار از او پرسيدم مي‌گويند شما طرفدار دوآتيشه انگليس بوده‌ايد! پاسخ داد هنوز هم هستم. انگليس آقاي دنياست. به شوخي گفتم خدا كند انگليس آقاي دنيا بماند والا مجبوريد اربابتان را عوض كنيد.

يك روز گفت قرار است پس‌فردا اعليحضرت به ديدن من بيايند، وقتي تشريف آوردند حبيب آقا محافظ اعليحضرت باشند و شما هم مراقب من. پس‌فردا تيپ قزوين اطراف منطقه را محاصره كرده بود. وقتي چشم سيدضياء به سربازان افتاد، فريادش بلند شد كه بگوييد اينها از ملك من بيرون بروند. ما اينجا احتياج به محافظ غريبه نداريم. بالاخره سيد آرام شد.

شاه كه آمد دستكشي در دست چپ داشت و در دستكش ديگر اسلحه‌اي كمري بود كه در دست چپ گرفته بود و قبضه آن پيدا بود. حبيب آهسته به من گفت اگر شاه بخواهد از جوي آب بپرد و اسلحه‌اش به زمين بيفتد آن را برمي‌دارم و تاريخ را عوض مي‌كنم. گفتم عجب محافظ وفاداري هستي؟!

سيدضياء، شاه را به فروشگاه برد و جعبه بيسكوئيتي باز كرد و به شاه تعارف كرد و او يك بيسكوئيت برداشت اما نخورد و در دست نگه داشت. اعليحضرت و جناب سيدضياء به طويله رفتند و در را بستند و 20 دقيقه، نيم‌ساعت بعد بيرون آمدند و به كفش و پاچه شلوار شاه پرهاي كاه چسبيده بود.

حاجي‌خان اينانلوي دوست‌داشتني خواب اين را ديده بود كه چون سيدضياء بميرد او با بيوه‌اش ازدواج مي‌كند و با پسرش حبيب باجناق مي‌شود. او اين خيال را براي من نقل كرده بود اما من مي‌دانستم كه خواب حاجي‌خان تعبير درستي نمي‌شود و شخصي از او زرنگ‌تر يا بيكار نشسته است. باقي بقايت…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - اجتماعیاینجا کلیک کنید.