روزنامه هفت صبح | یک:قاتلهای زنجیرهای فراوانی در ذهنم دارم. یادم است دهه شصت از راننده یک شورولت سبز میگفتند که مرد خوش تیپی هم بود و زنان را میکشت. بعدها خفاش شب را دیدیم و تنمان از این همه شرارت در قامت مردی کوچک اندام لرزید. سعید حنایی بود و رسالتی که برای خود قائل شده بود و بدتر از همه بیجه که در سبک اصغر قاتل به کودکان و نوجوانان تجاوز میکرد و آنها را میکشت. داستان هرکدام از این قاتلهابخشی از وجودمان راتا مدتها کدر میکرد.
ولی خب بعدها کم کم به این خبرها عادت کردیم. دیگر داستان قاتل زنجیرهای بهمنشیر و یا مهین زن قاتل قزوینی برایمان شگفت انگیز نبود. در این سالها تنها یک داستان جنایی وجود داشت که هربار در دوباره خواندن و دیدنش تن و بدنمان میلرزید. داستان شاهرخ و سمیه. جنون وحشیانه نوجوانانی که منجر به قتل معصومانه دو کودک دیگر شده بود. منطق آن جنایت چنان پیچیده و چنان شیطانی و در عین حال کودکانه بود که تن و بدنمان را میلرزاند.
حالا داستان قتلهای زنجیرهای شهرک اکباتان مثل همان اتفاق شاهرخ و سمیه است. آن قدر اکبر و ایران در قالب زوج کهنسال بیآزار از چهره قاتلین سفاک زنجیرهای دورهستند که وحشت وجودمان را میگیرد. این که آنها پارههای تن خودشان را با همدستی میکشتند و کوچکترین احساس شرمی هم نداشتند برایمان ترسناکترین اتفاق ممکن است. این که با حرارت میگویند چطور آرزو را کشتند و به چه شیوهای بابک را به قتل رساندند و با ادبیاتی راحت و بیدغدغه انگار که به یک مهمانی خانوادگی آمدهاند با عکاسان و خبرنگارها و قاضی حرف میزنند موجب میشود سرمایی بیپایان وجودمان را بگیرد. این مکر شیطان است. این ردپای شیطان است.
* دو: بگذارید این مطلب را به شکلی غیر متعارف تمام کنم. مدیریت آپارتمانی که ساکنیم سال گذشته چهارماه تمام درگیر عوض کردن رونمای ساختمان بود و از مالکین نفری سه یا ۴ میلیون تومان گرفت. امسال هم در تدارک رنگ زدن کل بیرون ساختمان است و این که دو میلیون دیگر بدهید. میگوییم آخر چرا ؟چه احتیاجی به رنگ کردن است؟ چرا باید دو سه ماه با بوی رنگ و گرد و خاک و حضور کارگرهای عزیز سرکنیم ؟ میگویند متری چند میلیون میرود روی خانههایتان. میگویم مگر کسی حالا میخواهد خانهاش رابفروشد؟ مگر کسی اصلا خانه میخرد؟ میگویند نه اما باید ارزش خانههایمان را حفظ کنیم! لعنت به این توسعه و پیشرفت که نمیگذارد در خانهمان هم راحت باشیم.



