هفت صبح| یادت هست؟ آن روزهایی که بچه‌ها پله‌های سینما را دو تا یکی بالا می‌رفتند. آن دوره‌ای که گیشه‌های سالن‌های تاریک پر بود از قد کوتاه‌هایی که پول بلیت را مشت کرده بودند. سینمای ایران زمانی قلبش برای بچه‌ها می‌زد، داستان‌هایش رنگ داشت و شخصیت‌هایش روی دیوار اتاق‌های کوچک نقش می‌بستند. آن دوران رفت. آرام رفت. مثل بادکنکی که رشته‌اش را رها کرده‌ای و فقط نگاهش می‌کنی.

کمال مقدم حالا با «سفر به لیمونیا» آمده تا شاید آن رشته را دوباره پیدا کند. کارگردانی که از «کادون» تا «عروس دربند» مسیر متنوعی پیموده، این بار در اولین همکاری با تهیه‌کننده محسن مسافرچی، دوربینش را به سمت دنیای بچه‌ها چرخانده. از بیست‌وسوم اردیبهشت ۱۴۰۵ پرده سینماها میزبان لیمونیاست و هفته اول نزدیک به ۶۳۸ میلیون تومان فروش داشته. اما فروش، همه ماجرا نیست.

 

 چمدانی که دنیا را عوض می‌کند


داستان از لحظه‌ای آغاز می‌شود که درِ یک چمدان کهنه تکان می‌خورد و از پشتش دنیایی سر برمی‌آورد که هیچ‌کس منتظرش نبود. غولی با شیطنت در نگاهش، موجودی با رنگ و بوی ترش لیمو و بچه‌هایی که ناگهان باید راهی پیدا کنند. در دل این ماجرا، فیلم از چیزهایی حرف می‌زند که خیلی وقت‌ها زیر غبار روزمرگی گم می‌شوند؛ اینکه حتی در اوج عصبانیت هم می‌شود دست نگه داشت، اینکه بخشیدن ضعف نیست و جنسی از شجاعت است، اینکه دست‌هایی که به هم می‌رسند همیشه از مشتی که تنها گره خورده محکم‌ترند. بهاره رهنما، که سال‌هاست هر جا حاضر می‌شود چیزی به فضا اضافه می‌کند، اینجا هم گرما دارد.

ابراهیم شفیعی، بازیگری که راه خودش را از تبریز تا تهران با پشتکار ساخته و حالا چهره‌ای آشنا در قلمروی داستان‌های کودکانه است، در صحنه‌هایش قابل اتکاست. محمدرضا شیرخانلو که هم قلمش پای فیلمنامه خورده هم پایش جلوی دوربین، با دقت ایفای نقش کرده. امیرمهدی اکبری در نقش محوری‌اش از پس کار برآمده و حضورش در صحنه‌ها چیزی کم نداشته.

هنگامی که حسن نیت تمام راه را نمی‌رود


اما لیمونیا با یک واقعیت سخت روبه‌روست که ربطی به نیت سازندگانش ندارد. کودک ایرانی امروز صبح با داستان‌هایی بیدار می‌شود که با بودجه‌های نجومی و تیم‌های بزرگ ساخته شده‌اند. ذهنش از همان ابتدا با استانداردهایی آشناست که فاصله‌شان با آنچه سینمای داخلی می‌تواند بدهد، گاهی سرسام‌آور است. در این میدان، فانتزی باید آنقدر پر و پیمان باشد که جا باز کند، آنقدر محکم بایستد که تا صحنه پایانی نلرزد.

لیمونیا این استحکام را در تمام طول مسیر با خودش ندارد. جاهایی هست که فیلمنامه نفسش می‌گیرد، فضایی که قرار است کودک را ببلعد آنطور که شایسته است شکل نگرفته و پیام‌هایی که با آنکه ارزشمندند، بیشتر از آنکه حس شوند بیان می‌شوند. مقدم از شرایط سخت این روزها گفته و از اینکه سینما می‌تواند روزنه‌ای برای کودکان باشد. این حرف از جای درستی می‌آید.

 

لیمونیا فیلمی است پاک، بی‌آزار، قابل تماشا برای همه سنین، بدون هیچ لبه‌ای که آزار بدهد. اما سینمای کودک برای ماندگار شدن به چیزی فراتر از سلامت محتوا نیاز دارد. به شخصیت‌هایی که بعد از تاریک شدن سالن هم در ذهن بمانند. به داستان‌هایی که بچه‌ها فردا صبح برای هم تعریف کنند. «سفر به لیمونیا» قدمی است در جهت درست، اما هنوز تا رسیدن راه است.