
هفت صبح| «مادرم همه زندگی من است»؛ این جملهای بود که داریوش فرضیایی، «عمو پورنگ» بچههای ایران، بارها و بارها تکرار کرده بود. هر کسی که ذرهای از مهر مادر را در سینه داشته باشد با شنیدن این جمله سر تایید تکان میدهد و در دل آن را زمزمه میکند. اما حکایت داریوش فرضیایی، حکایت دیگری بود؛ او این جمله را نه فقط بر زبان، که در تکتک ثانیههای زندگیاش صرف کرده بود. حالا، آن «همه زندگی»، آن تکیهگاه و آن بهانه شیرین برای ماندن به آسمان پر کشیده و قصه عاشقی فرزند و مادر به فصل آخر و تلخ خود رسیده است. زندگی گردابی است از مشغلهها. درس، شغل، کسب درآمد، رفیقان، ازدواج، فرزند و فهرستی بلندبالا از دغدغههایی که بیرحمانه فرزندان را از والدینشان دور میکند.
در دنیایی که سرعت حرف اول را میزند و هرکس برای رسیدن به قلههای شخصی خود میدود کمتر کسی پیدا میشود که آگاهانه ترمز دستی زندگیاش را بکشد از خیر شهرت و ثروت بیشتر بگذرد و تمام وقت خود را وقف خدمت به عزیزش کند؛ آن هم در روزهایی که شاید آن عزیز، دیگر حتی نام فرزندش را به خاطر نیاورد. داریوش فرضیایی، چهرهای بود که میتوانست همچنان در اوج بماند، جلوی دوربین بدرخشد و درآمدهای نجومی داشته باشد. اما او سالها پیش انتخابش را کرده بود. او به سینه دعوتهای دوستانه دست رد میزد و بزرگترین پروژهاش را نه در استودیوهای رنگارنگ، که در کنج خانه و کنار بستر مادرش تعریف کرده بود؛ مادری که بیماری، حافظهاش را کمسو کرده بود، اما گرمای حضور پسرش را تا آخرین لحظه حس میکرد.
من که میفهمم او مادر من است…
سکانسی طلایی در تاریخ سینمای ایران وجود دارد که گویی برای تفسیر این سالهای زندگی فرضیایی ساخته شده است. در فیلم «جدایی نادر از سیمین»، نادر حاضر به ترک پدری نیست که به آلزایمر مبتلا شده. همسرش، سیمین، در دادگاه با استیصال میگوید: «پدر ایشون اصلا متوجه نیست که ایشون پسرشه…» و نادر در پاسخی کوتاه فلسفه تمام این فداکاریها را خلاصه میکند: «من که میفهمم اون پدرمه!»این دیالوگ، مانیفست زندگی داریوش فرضیایی در تمام سالهای اخیر بود. برایش فرقی نمیکرد مادرش، «ننه نقلی» دوستداشتنیاش، چقدر او را به خاطر میآورد. مهم این بود که او میفهمید این زن، مادر اوست؛ ریشه اوست؛ همه زندگی اوست. پس دلسوزانه و صبور، کنار بسترش نشست و تمام عشق جهان را در هر لحظه به پایش ریخت. این عشقورزی بیقیدوشرط، حالا به خاطرهای ابدی تبدیل شده است.
از «داریوش» تا «عمو پورنگ» بچههای ایران
آنها که در دهههای هشتاد و نود، برنامههای تلویزیونی «عمو پورنگ» را دنبال میکردند، خوب به یاد دارند که او چطور به محبوبترین مجری کودکان تبدیل شد. پسری با دیپلم تجربی و تحصیلات گرافیک که در دوران مدرسه پرشیطنت اما مودب بود. او که از سمت پدر اصالت ترک و از سمت مادر ریشههای گیلانی دارد، در جنوب تهران قد کشید. فرزند ششم از یک خانواده با پنج برادر و دو خواهر. او که سالها پیش به سوگ پدر نشسته بود، تمام این سالهای اخیر را تنها با مادرش زندگی کرد.
همیشه میگفت: «مادرم همه زندگی من است» و حالا، با رفتن مادر، انگار نیمی از جان داریوش هم رفته است. جوان بیست و یک سالهای بود که پایش به رادیو باز شد و با نقش «ننه بلقیس» خنده بر لبها آورد. اما نقطه عطف زندگیاش سال 1378 بود که وارد تلویزیون شد. پس از حضور در مجموعه «تورنگ و پورنگ»، در ماه رمضان سال 81 انتخاب نام مستعار «عمو پورنگ»، برای همیشه در دل بچههای ایران جاودانه شد. عصرها، بهانه شیرین بچهها بود. بازی در کوچه و حیاط متوقف میشد تا همه پای قاب جادویی بنشینند و با شعرهای او همخوانی کنند. «اردک تکتک» شاید امروز دستمایه شوخی باشد، اما در آن روزها، سرود مشترک کودکی نسلی بود که با سادگیها شاد میشدند. فرضیایی در نزدیک به سه دهه فعالیت برای کودکان، بارها ثابت کرد که عاشق دنیای پاک و بیریای آنهاست.
عمویی که هرگز «بابا» نشد
پورنگ در حدود سی سال اجرای برنامه، عشق بینظیرش به کودکان را ثابت کرد. بچههای کنجکاو دهه هفتاد و هشتاد، همیشه میپرسیدند عمویی که اینقدر بچهها را دوست دارد چرا خودش فرزندی ندارد؟ وقتی آن بچهها قد کشیدند و بزرگ شدند، تازه فهمیدند داریوش فرضیایی به خاطر مادرش از تشکیل خانواده گذشته است. او تصمیم گرفته بود تمام وقت و عشقش را صرف مادری کند که روز به روز پیرتر و شکستهتر میشد. در یکی از برنامههای اخیر پیش از فوت مادرش، وقتی از او درباره ازدواج پرسیدند، گفت: «ازدواج مقوله بسیار پیچیدهای است. برای من با توجه به فراز و نشیبهایی که دارم و شرایطی که مادرم دارد، مقوله ازدواج خیلی سخت است.» بزرگترین دغدغه او «ننه نقلی» بود؛ دغدغهای که حالا با پرواز مادر، به یک جای خالی بزرگ و دردی عمیق در قلبش تبدیل شده است.
اینستاگرام؛ پنجرهای به سویِ عشقِ خالص
در سالهای اخیر که حضور فرضیایی در تلویزیون کمرنگتر شد، او سنگرش را به اینستاگرام برد. اما برخلاف بسیاری که از این فضا برای نمایش تجملات استفاده میکنند، صفحه چند میلیونی او تبدیل به «دفترچه خاطرات ننه نقلی» شد. ویدئوهای او با مادرش، کلاس درسی بود برای همه ما. ما دیدیم که او چطور با صبر و حوصله، قاشق غذا را دهان مادر میگذارد. دیدیم که چطور وقتی مادرش نام امام حسین(ع) را به سختی به یاد میآورد، او با چه احترامی دستش را میبوسد. او از «ننه نقلی» یک ستاره ساخت؛ ستارهای که نه برای بازیگری که برای «مادر بودن» ستایش میشد. پورنگ با این کار، به نسل جدیدی که شاید با مفهوم «سالمند» غریبه شده بود نشان داد که پدر و مادر پیر، بار اضافه نیستند؛ آنها برکت خانهاند، حتی اگر دیگر ما را نشناسند.
مردی که «نه» گفتن را بلد بود
مسئولیتپذیری او فقط در خانه نبود. در دنیایی که چهرههای مشهور برای قراردادهای تبلیغاتیِ چند میلیاردی سرودست میشکنند، فرضیایی یک «نه» بزرگ به همه آنها گفت. او معتقد بود: «بچهها من را به عنوان عمو پورنگ میشناسند، نه مبلغ پفک و اسباببازی. نمیخواهم ذهنیت پاک آنها را با مسائل مادی خراب کنم.» او حتی در اوج تنهایی و فشارهای عصبی ناشی از نگهداری از یک بیمار آلزایمری، حاضر نشد از دنیای کودکانهاش فاصله بگیرد. آرزویش همیشه تاسیس یک مهدکودک خلاق بود؛ جایی که در آن به بچهها داستاننویسی یاد بدهد. او همیشه میگفت اگر روزی صاحب فرزند شود، نامش را «دریا» میگذارد تا با او درددل کند. حالا شاید «ننه نقلی» رفته باشد، اما «دریا»ی مهربانی عموپورنگ، هنوز در دل میلیونها فرزندی که با او بزرگ شدهاند، جاری است.
خداحافظ ننه نقلی…
فرضیایی در سختترین روزهای بیماری مادرش هم تصویری شیرین از او به دنیا مخابره میکرد. ویدئوهایی که در آنها با مهربانی برای مادرش مادری میکرد، از او درباره ماه محرم میپرسید و تکتک کلماتش را با عشق تایید میکرد. اما حالا، آن تخت خالی است. بغضی که او مدتها پشت لبخندهایش پنهان کرده بود، حالا سرباز کرده است. پیش از این، وقتی غم بیماری مادر سنگین میشد، نوشته بود: «تلخترین جای زندگی من اونجاست که رفقا دعوتم میکنن مهمونی، اما میگم نمیتونم بیام چون همیشه با مامان میاومدم؛ اما الآن مامان رو تخته…» امروز اما تلخی ماجرا به بینهایت رسیده است. حالا دیگر مامان روی تخت نیست. خانه بدون حضور و نفسهای ننه نقلی سوت و کور شده است.








