
هفت صبح| سالها پیش از آنکه واژه «بازآفرینی» به اصطلاحی رایج در ادبیات تبدیل شود، مردی آرام و کمحرف، پشت میزهای چاپخانه و میان قفسههای کتاب، رویایی را دنبال میکرد که بسیاری آن را ناممکن میدانستند، اینکه کودکی ایرانی بتواند با سعدی، مولوی، عطار، کلیله و دمنه و قرآن همصحبت شود، بیآنکه زیر بار دشواری واژهها خم شود. مهدی آذریزدی، بیش از آنکه نویسنده باشد، پلی بود میان میراث چندصدساله فارسی و چشمهای کنجکاو کودکانی که هنوز الفبای زندگی را میآموختند.
هجدهم تیر، سالروز خاموشی مردی است که نامش سالهاست با «روز ملی ادبیات کودک و نوجوان» گره خورده، نویسندهای که برخلاف بسیاری از چهرههای فرهنگی، زندگی پرهیاهویی نداشت. نه در پی شهرت بود، نه اهل نمایش و نه شیفته محافل ادبی. تمام اعتبارش را از کتابهایی گرفت که آرامآرام راه خود را به کتابخانه خانهها، مدرسهها و خاطره چند نسل از ایرانیان باز کردند. کودکی که کتاب نداشت، برای همه کودکان کتاب نوشت سرنوشت مهدی آذریزدی از همان سالهای نخست، رنگ دشواری داشت، در خانوادهای سنتی در خرمشاه یزد بزرگ شد و امکان تحصیل رسمی برایش فراهم نبود.
سواد ابتدایی را در خانه، کنار قرآن و چند کتاب مذهبی آموخت و سالهای کودکی را میان کار در مزرعه، بنایی و جوراببافی گذراند اما آنچه مسیر زندگی او را تغییر داد، نه یک اتفاق بزرگ، که رسیدن به قفسههای یک کتابفروشی بود. آذریزدی بعدها بارها گفته بود که ورود به کتابفروشی برایش شبیه تولدی دوباره بود. آنجا تازه فهمید جهان بسیار بزرگتر از روستای کودکی اوست و کتابها میتوانند پنجرههایی باشند که انسان را به دنیاهای ناشناخته میبرند. عطشی که از همان روزها برای خواندن در وجودش شکل گرفت، هیچگاه فروکش نکرد، عطشی که تا پایان عمر، بزرگترین سرمایه زندگیاش باقی ماند.
قصههایی که میراث فارسی را نجات دادند
در میانه دهه سی، هنگام کار در چاپخانه، چشمش به حکایتی از «انوار سهیلی» افتاد. داستان جذاب بود اما زبانش برای کودک امروز آن روزگار، دور از دسترس به نظر میرسید. همانجا جرقهای در ذهنش شکل گرفت؛ اگر این گنجینههای ادبی با زبانی روان بازگو شوند، نسل تازه هم میتواند با آنها ارتباط برقرار کند. نتیجه آن اندیشه، مجموعهای شد که امروز دیگر بخشی از حافظه فرهنگی ایران است:«قصههای خوب برای بچههای خوب».
کاری که آذریزدی انجام داد، خلاصه کردن چند داستان قدیمی نبود. او به سراغ متونی رفت که قرنها ستونهای ادبیات فارسی بودند، از کلیله و دمنه و مرزباننامه گرفته تا مثنوی، گلستان سعدی، آثار عطار و قصههای قرآنی. سپس با دقت و وسواس، زبان دشوار آنها را به نثری ساده، روان و خوشخوان تبدیل کرد، بیآنکه روح روایتها از میان برود. همین ویژگی بود که آثارش را ماندگار کرد. کودک ایرانی برای نخستین بار احساس میکرد میتواند با شخصیتهایی همراه شود که پیشتر فقط نامشان را شنیده بود. آذریزدی، میراث ادبی ایران را از قفسههای مخصوص پژوهشگران بیرون آورد و به اتاق کودکان برد.
شهرتی که از دل سکوت آمد
جالب آنکه خود او هرگز زندگی پرزرقوبرقی نداشت. ازدواج نکرد، کارمند دولت نشد و تا پایان عمر، زندگی ساده و کمهزینهاش را حفظ کرد. بخش زیادی از روزهایش میان کتابها، غلطگیری نسخههای چاپی، فهرستنویسی و نوشتن سپری شد.شاید همین دوری از هیاهو باعث شد شخصیتش کمتر از آثارش شناخته شود. در حالی که مجموعه «قصههای خوب برای بچههای خوب» بارها تجدید چاپ شد، به زبانهای مختلف ترجمه شد و جوایز معتبری از جمله تقدیر یونسکو و انتخاب شورای کتاب کودک را به دست آورد، نویسنده آن همچنان همان مرد آرامی باقی ماند که بزرگترین لذت زندگیاش را کتاب خواندن میدانست. از او نقل شده که تنها حسرتش، کتابهایی بود که فرصت خواندنشان را پیدا نمیکرد. این جمله، بیش از هر توصیف دیگری، تصویری روشن از جهان درونی او ارائه میدهد، انسانی که ثروتش را نه در دارایی، که در دانستن جستوجو میکرد.
میراثی که هنوز زنده است
امروز، بیش از هفتاد سال از انتشار نخستین جلد «قصههای خوب برای بچههای خوب» میگذرد؛ اما ارزش کار آذریزدی، بیش از هر زمان دیگری آشکار است. در روزگاری که کودکان با انبوهی از محتواهای کوتاه، زودگذر و پرزرقوبرق احاطه شدهاند، آثار او یادآور حقیقتی مهم هستند، اینکه ادبیات، اگر درست روایت شود، همچنان قدرت جذب نسلهای تازه را دارد. آذریزدی ثابت کرد برای پیوند دادن کودک با ادبیات کلاسیک، نیازی به حذف گذشته نیست، کافی است زبان آن را به زبان امروز نزدیک کرد. همین نگاه، بعدها راه را برای بسیاری از نویسندگان و بازنویسان ادبیات کودک گشود و جریانی را شکل داد که هنوز ادامه دارد.
شاید به همین دلیل است که عنوان «پدر ادبیات کودک و نوجوان ایران» بیش از آنکه یک لقب باشد، توصیفی دقیق از جایگاه اوست. او بنیان مدرسهای را گذاشت که در آن، کودکان با حکمت سعدی، تخیل مولوی، روایتهای عطار و قصههای کهن ایرانی آشنا شدند، مدرسهای که دیوارهایش از کاغذ ساخته شده بود و کلاسهایش در خانههای میلیونها ایرانی برگزار میشد. سالروز درگذشت مهدی آذریزدی، بیش از آنکه فرصتی برای مرور زندگی یک نویسنده باشد، یادآوری مسئولیتی فرهنگی است، مسئولیت حفظ پلی که او میان نسل تازه و گنجینه هزارساله زبان فارسی ساخت. پلی که اگر روزی فرو بریزد، کودکان فقط چند کتاب را از دست نخواهند داد، بخشی از حافظه فرهنگی و هویت ادبی خود را نیز گم خواهند کرد.








