
هفت صبح| این نمایش روی کاغذ یکی از وسوسهبرانگیزترین اتفاقهای این روزهای تئاتر ایران است. یک متن کلاسیک که بیش از یک قرن دوام آورده، بازیگری که سالها با آثار چخوف زندگی کرده و بازیگری که قدرت تکنیکیاش بارها تحسین شده است، ترکیبی که طبیعی است موج بزرگی از انتظار ایجاد کند.

اما صحنه همیشه تابع وعدههای روی پوستر نیست. «براساس دایی وانیا» به کارگردانی یوسف باپیری، بیش از آنکه مخاطب را با خود همراه کند، او را درگیر تلاشی مداوم برای فهمیدن قواعد بازی میکند، تلاشی که گاهی آنقدر پررنگ میشود که خود نمایش در حاشیه قرار میگیرد. نمایش از همان ابتدا اعلام میکند قرار نیست بازخوانی وفادارانهای از شاهکار چخوف باشد. باپیری به دنبال ساختن جهانی مستقل است، جهانی که در آن دو بازیگر میان شخصیتهای مختلف رفتوآمد میکنند و مرز میان بازیگر، نقش و متن کلاسیک پیوسته جابهجا میشود. ایده، روی کاغذ جسورانه است، اما اجرای آن همیشه به همان اندازه شفاف از کار درنمیآید.
بازی با فرم، گم شدن روایت
بزرگترین چالش اجرا از جایی آغاز میشود که فرم بر روایت غلبه میکند. تغییر مداوم شخصیتها میان دو بازیگر، اگرچه در نگاه نخست خلاقانه به نظر میرسد، خیلی زود به معمایی تبدیل میشود که ذهن تماشاگر را از متن جدا میکند. مخاطب بخش قابل توجهی از زمان اجرا را صرف این میکند که تشخیص دهد اکنون کدام شخصیت مقابل او ایستاده است، پرسشی که بارها جای احساس، همدلی و درگیری عاطفی با داستان را میگیرد.

این تصمیم اجرایی زمانی دشوارتر میشود که نشانههای بصری کافی برای تفکیک شخصیتها وجود ندارد. تغییر صدا، ریتم حرکت، پوشش یا حتی یک نشانه کوچک صحنهای میتوانست این رفتوآمدها را روشنتر کند، اما نمایش عامدانه از این ابزارها فاصله میگیرد. حاصل کار، فضایی است که گاه بیشتر به تمرین بازیگری شباهت پیدا میکند تا اجرای کامل یک اثر نمایشی. مشکل دیگر، دراماتورژی است. نمایش میخواهد از متن اصلی فاصله بگیرد و جهان تازهای بسازد، اما این جهان جدید همیشه انسجام لازم را پیدا نمیکند.
ایدههای متعدد وارد اجرا میشوند، لحظهای خودنمایی میکنند و خیلی زود جای خود را به ایدهای دیگر میدهند. این پراکندگی باعث میشود ستون اصلی نمایش، یعنی ملال عمیق و فرسایش تدریجی انسان چخوفی، آن قدرت همیشگی خود را از دست بدهد. حتی برخی لحظههای مهم نمایشنامه نیز با چنان شتابی از کنارشان عبور میشود که تاثیر دراماتیکشان کاهش پیدا میکند. در پی آن، نمایش بیش از آنکه مخاطب را در جهان تراژیک چخوف غرق کند، مدام او را متوجه سازوکار اجرایی خودش میکند.
دو بازیگر، دو کیفیت متفاوت
اگر قرار باشد مهمترین امتیاز اجرا را نام ببریم، بیتردید باید به حضور حسن معجونی و هوتن شکیبا اشاره کرد. معجونی همچنان شناخت عمیق خود از جهان چخوف را به نمایش میگذارد. او شخصیتها را با کمترین اغراق و بیشترین کنترل میسازد و حتی در لحظههایی که نمایش دچار آشفتگی میشود، حضورش به صحنه انسجام میدهد. هوتن شکیبا نیز از نظر تکنیکی یکی از آمادهترین بازیگران امروز تئاتر ایران است.
سرعت تغییر ریتم، کنترل بدن، انعطاف بیان و انرژی بالای او تحسینبرانگیز است. با این حال، عجیب آنکه همین توانایی فوقالعاده همیشه در خدمت اجرا قرار نمیگیرد. در بخشهایی که تغییر شخصیتها نیازمند تفاوتهای آشکارتر در صدا یا رفتار است، شکیبا ظرفیت بیشتری برای خلق تمایز دارد، اما اجرا آگاهانه این امکان را محدود کرده است. به همین دلیل، کیفیت بازیها هرگز به نقطهای نمیرسد که بتواند ضعفهای ساختاری نمایش را جبران کند. تماشاگر بیش از آنکه شیفته شخصیتها شود، مجذوب مهارت بازیگران باقی میماند و این دو تجربه کاملاً متفاوت هستند.
مینیمالیسمی که همیشه کار نمیکند
صحنهآرایی مینیمال، نورپردازی کنترلشده و حذف تزئینات اضافی، در بسیاری از لحظهها به سود نمایش عمل میکند. باپیری تلاش کرده فضای اجرا را از هر عنصر زائدی خالی کند تا تمرکز روی بازیگری باقی بماند. این تصمیم در بخشهایی موفق است و سکوتهای طولانی نمایش نیز گاه کیفیت شاعرانه پیدا میکنند.
با این حال، مینیمالیسم زمانی ارزشمند است که هر عنصر حذفشده با معنا جایگزین شود.
اینجا گاهی احساس میشود حذفها بیشتر از آنکه به خلق معنا کمک کنند، بخشی از امکانات روایت را از بین بردهاند. حضور تماشاگران داخل صحنه نیز ایدهای است که کارکرد دراماتیک روشنی پیدا نمیکند و بیشتر به یک انتخاب اجرایی تبدیل میشود تا بخشی از زبان نمایش. از سوی دیگر، برخی مسائل اجرایی مانند گرمای سالن، چیدمان بعضی صندلیها و محدود شدن زاویه دید در برخی بخشها، تجربه تماشای نمایش را دشوارتر کرده است، مسائلی که شاید ارتباط مستقیمی با کیفیت هنری اثر نداشته باشند، اما بر تجربه نهایی مخاطب تاثیر میگذارند.
نمایشی که بیشتر از اثر، اتفاق است
واقعیت این است که استقبال گسترده از «براساس دایی وانیا» پیش از هر چیز مدیون نامهای روی پوستر است. ترکیب حسن معجونی، هوتن شکیبا و آنتون چخوف، برای بسیاری از مخاطبان به اندازه کافی جذاب هست که سالن را پر کند. همین مسئله سطح انتظار را نیز به شکل محسوسی بالا میبرد. نمایش البته لحظههای درخشانی دارد، لحظههایی که دو بازیگر با کمترین امکانات، کیفیت ناب حضور روی صحنه را یادآوری میکنند. اما این لحظهها به اندازهای نیستند که کلیت اثر را نجات دهند. تجربه باپیری در عبور از روایت کلاسیک، بیش از آنکه به کشفی تازه برسد، در میانه راه میان ایده و اجرا متوقف میشود.
«براساس دایی وانیا» اثری شکستخورده نیست، اما از آن نمایشهایی هم نیست که بتواند به یکی از بازخوانیهای ماندگار چخوف در تئاتر ایران تبدیل شود. مخاطب سالن را با تحسین توانایی دو بازیگر ترک میکند، اما پرسشی که در ذهنش باقی میماند بیشتر درباره انتخابهای کارگردانی است تا جهان تلخ و فراموشنشدنی آنتون چخوف. شاید همین بزرگترین فاصله میان اثری باشد که میتوانست رخدادی مهم در تئاتر امسال باشد و اجرایی که در نهایت، بیشتر به اندازه یک تجربه کنجکاویبرانگیز در ذهن میماند.








