هفت صبح| پیش‌درآمدی که با یک مسابقه کشتی کج آغاز می‌شود، تماشاگر را به اشتباه می‌اندازد. چند دقیقه بعد روشن می‌شود این شلوغی، بخشی از نقشه است، نقشه‌ای برای کشاندن مخاطب به دل جهانی که حقیقت، بزرگ‌ترین جرم آن محسوب می‌شود. «روز افشاگری» از همان لحظه نخست اعلام می‌کند قرار نیست یک فیلم معمولی درباره موجودات فرازمینی باشد. استیون اسپیلبرگ این بار سراغ پرسشی رفته که سال‌ها در ذهنش پرورش یافته است، اگر روزی ثابت شود بشر در جهان تنها نیست، نخستین چیزی که فرو می‌ریزد علم است یا ایمان، سیاست است یا زندگی روزمره؟

تعقیب حقیقت در بزرگراه توهم


دانیل کلنر، کارشناس امنیت سایبری، ناگهان خود را در میانه تعقیبی نفس‌گیر می‌بیند. اسنادی در اختیار دارد که ادعا می‌کنند دهه‌ها ارتباط با موجودات فرازمینی از چشم مردم پنهان مانده است. هم‌زمان مارگارت، مجری هواشناسی یک شبکه محلی، با اتفاقاتی روبه‌رو می‌شود که هیچ توضیح منطقی برایشان وجود ندارد، زبان‌هایی را حرف می‌زند که هرگز نیاموخته، رازهای آدم‌های غریبه را می‌داند و آرام‌آرام به قطعه‌ای از پازلی تبدیل می‌شود که سرنوشت جهان را تغییر می‌دهد.


فیلم، این دو خط داستانی را با مهارت به هم گره می‌زند و تا نیمه مسیر، فرصت چندانی برای نفس کشیدن باقی نمی‌گذارد. فیلمنامه دیوید کپ، مانند بهترین همکاری‌های گذشته‌اش با اسپیلبرگ، بر پایه تعلیق پیش می‌رود. هر پاسخ، پرسش تازه‌ای می‌سازد و هر تعقیب، مخاطب را یک قدم به حقیقت نزدیک‌تر می‌کند.


نقطه قوت اصلی فیلم، ریتم کارگردانی است. اسپیلبرگ همچنان استاد تبدیل ساده‌ترین موقعیت‌ها به صحنه‌هایی پرتنش است. تعقیب‌های جاده‌ای، رویارویی با قطار، نفوذ به ساختمان‌های امنیتی و حتی سکوت‌های میان شخصیت‌ها، همگی با دقتی مثال‌زدنی طراحی شده‌اند. دوربین یانوش کامینسکی هم بار دیگر همان جهان آشنا را خلق می‌کند، نورهای خیره‌کننده، خیابان‌های خیس، سایه‌های عمیق و قاب‌هایی که انگار از خاطره سینمای اسپیلبرگ بیرون آمده‌اند. موسیقی جان ویلیامز نیز مانند ضربان پنهان فیلم عمل می‌کند و هر بار احساس شگفتی را چند برابر می‌سازد.

 

میان ایمان، سیاست و موجودات ناشناخته


«روز افشاگری» در ظاهر یک تریلر علمی‌تخیلی است، اما در لایه‌های زیرین خود درباره اعتماد حرف می‌زند، اعتمادی که میان مردم و دولت از بین رفته، میان علم و باور مذهبی ترک برداشته و میان حقیقت و مصلحت سیاسی سرگردان مانده است.


جین، نامزد دانیل، با گذشته‌ای مذهبی، مهم‌ترین پرسش فیلم را مطرح می‌کند، آیا افشای چنین حقیقتی، بنیان باورهای میلیون‌ها انسان را متزلزل خواهد کرد؟ همین پرسش، فیلم را از یک داستان تعقیب و گریز فراتر می‌برد و به آن رنگی فلسفی می‌دهد. اسپیلبرگ علاقه قدیمی خود به مفهوم شگفتی را این بار با دغدغه‌های اجتماعی و سیاسی امروز پیوند زده است. جهانی که در آستانه بحران‌های بزرگ قرار دارد، حالا باید با احتمال وجود تمدنی برتر هم کنار بیاید.


با این حال، فیلم همیشه در حفظ تعادل موفق نیست. گفت‌وگوهای طولانی درباره باور، افشاگری و آینده بشر، گاهی ضرباهنگ پرشتاب نیمه نخست را کند می‌کنند. بعضی پیچش‌های داستان نیز بیش از اندازه به توضیح وابسته‌اند و رازآلودگی اولیه را تا حدی کاهش می‌دهند.

 

  اسپیلبرگ هنوز جادو را بلد است


بزرگ‌ترین امتیاز «روز افشاگری» آن است که سازنده‌اش هنوز زبان سینما را با همان شور سال‌های طلایی به کار می‌گیرد. او جلوه‌های ویژه را در خدمت روایت قرار می‌دهد، از نمایش زودهنگام موجودات فرازمینی پرهیز می‌کند و می‌گذارد تخیل تماشاگر بخش مهمی از داستان را کامل کند، همان روشی که سال‌ها پیش در «آرواره‌ها» و «برخورد نزدیک از نوع سوم» به شکلی درخشان جواب داده بود. 
امیلی بلانت، قلب تپنده فیلم است.

 

تحول شخصیت مارگارت را با چنان ظرافتی اجرا می‌کند که حتی در شلوغ‌ترین سکانس‌ها نیز احساسات او گم نمی‌شود. جاش اوکانر نیز تصویری باورپذیر از مردی ارائه می‌دهد که میان ترس، وظیفه و حقیقت گرفتار شده است. کالین فرث، با آرامشی سرد و حساب‌شده، یکی از جذاب‌ترین ضدقهرمان‌های سال را خلق می‌کند.


فیلم البته بی‌نقص نیست. زمان ۱۴۵ دقیقه‌ای آن در بخش‌هایی کشدار می‌شود، بعضی جلوه‌های رایانه‌ای کیفیت یکنواختی ندارند و پایان‌بندی، پرسش‌هایی را بی‌پاسخ رها می‌کند. با وجود این، «روز افشاگری» تجربه‌ای است که بیش از آنکه درباره موجودات فضایی باشد، درباره انسان سخن می‌گوید، درباره عطش دانستن، بهای حقیقت و ترسی که همیشه کنار کشف ناشناخته‌ها ایستاده است.
«روز افشاگری» شاید به جایگاه شاهکارهای جاودانه اسپیلبرگ نرسد، اما یادآوری می‌کند این فیلمساز هنوز می‌تواند تماشاگر را مانند یک کودک کنجکاو، با چشم‌هایی باز تا پایان مسیر همراه خود نگه دارد، سفری که از دل یک تئوری توطئه آغاز می‌شود و به تأملی عمیق درباره آینده انسان ختم می‌شود.